+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:35 توسط |

قبلا گفتم كه برای خريد تلويزيون در دهه شصت، لازم بود احراز شرايط صورت گيرد. برای اينكار شورای مسجد محل تحقيق می كرد كه متقاضی تلوزيون دارد يا نه و بعد صفحه دوم شناسنامه متقاضی را مهر می‌زد و متقاضی پس از واريز وجه به شركت پارس الكتريك معرفی می‌شد. قيمت تلويزيون سياه و سفيد پرتابل٢٣٤٠٠ ريال و تلويزيون رنگی ٢٦ اينچ ٩٧٣٠٠ريال بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 8:19 توسط |

در دهه شصت خريد لوازم خانگی حكايتی داشت. بعنوان مثال خريد تلوزيون سياه و سفيد! مستلزم تحقيق در مورد واجد شرايط بودن، بود و اسامی واجدين شرايط از طريق روزنامه های كثير الانتشار اعلام می‌شد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 6:45 توسط |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 6:0 توسط |

نهضت سوادآموزی بعد از انقلاب به منظور ريشه كنی بيسوادی در ايران تاسيس گرديد. پيش از انقلاب اين نهاد پيكار با بيسوادی نام داشت. با بوجود آمدن نهضت سوادآموزی مربيان و معلمان آن به در خانه مردم می رفتند تا بيسوادان را تشويق به يادگيری خواندن و نوشتن كنند. در دهه شصت در تلوزيون، در لابه لای خبرها، گزارشی از نوسوادانی از نهضت پخش می كردند كه موفق به گرفتن ديپلم و يا راه يافتن به دانشگاه شده بودند. نهضت سوادآموزی نيز همچون بقيه امور اينچنينی اسير آمار و اطلاعات گرديد بطوريكه آمار با سوادشدگان مهمتر از كيفيت سواد آنان شد و هر سال با افتخار از رشد چند درصدی دم زد و بشارت ريشه كنی بيسوادی تا آينده بسيار نزديك داد. اكنون كه سی و شش سال از تاسيس آن می گذرد طبق آمار همين سازمان محترم ده ميليون بيسواد در كشور وجود دارد. آمار نهضت سوادآموزی آدم را ياد آن شهروند انگليسی می اندازد كه در اواخر جنگ جهانی دوم اعلام كرد من آماده ام به آلمان بروم و هيتلر را دستگير كرده و بياورم! وقتی از او پرسيدند چگونه پاسخ داد. من از اول جنگ تعداد كشته شدگان آلمانی كه توسط راديو انگلستان اعلام شده را با هم جمع كرده ام و الان فقط خود هيتلردرآلمان تنها باقی مانده است كه دستگيريش با آن جثه ريز برای من كاری ندارد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 9:51 توسط |

ساخت خيابان پهلوی خيلی قبل تر از دهه شصت ودر سال ١٣٠٠ به دستور رضاشاه آغاز شد. در دو طرف اين خيابان شصت هزار چنار كاشته شده بود كه دو ميدان تجريش و راه آهن را به هم وصل مي كرد. با پيروزی انقلاب اسلامی اسم اين خيابان به مصدق تغيير يافت ولی نام مصدق بيش از دو سال دوام نيافت و مطابق اطلاعيه چاپ شده در روزنامه اطلاعات ٣٠ خرداد شصت نام آن به وليعصر تبديل شد. متن خبر اين بود: وزارت کشور طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد بنا به پیشنهاد شهردار تهران و اختیارات قانونی وزارت کشور، نام خیابان «مصدق» به «ولی‌عصر» تغییر می‌یابد متن اطلاعیه بدین شرح است: بسمه تعالی به دنبال راهپیمایی عظیم میلیونی روز ١٥ خرداد جاری مردم تهران در پاسخ به اعلامیه‌های منافقانه گروهک‌ها و توطئه‌گران داخلی که نهایتاً منجر به کنده شدن تعدادی از پلاک‌های اسامی خیابان‌های شهر تهران گردید، بدین منظور و با توجه به خجسته زادروز حضرت بقیة‌الله الاعظم ارواحنا فدا و بنا به پیشنهاد شهردار تهران و اختیارات قانونی وزارت کشور، نام خیابان مصدق – حد فاصل میدان راه‌آهن تا میدان تجریش – به ولی‌عصر تغییر می‌یابد. ضمناً نام تعداد دیگری از خیابان‌های تهران در شورای شهر تهران در حال بررسی است که پس از تایید در وزارت کشور به اطلاع عموم خواهد رسید. محمدرضا مهدوی کنی – وزیر کشور

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:49 توسط |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:46 توسط |

روز دوشنبه ٢٢ تیر ماه سال شصت خبری در روزنامه كیهان به شرح زیر چاپ شد: "دوسرمایه دار بزرگ بازار تیرباران شدند. کریم دستمالچی مالک سرای دستمالچی و از افراد فعال در اعمال ضد انقلابی بود او با عوامل ضد انقلاب در خارج کشو همکاری داشت و عامل توزیع روزنامه آرش ارگان ارتش باصطلاح آزادیبخش و یکی از مبلغین بنی صدر بود وی در جریان خلع ید از ابوالحسن بنی صدر قصد به تعطیلی کشاندن بازار را داشت. احمد جواهریان نیز یکی از افراد سرشناس بازارتهران و از فعالین علیه جمهوری اسلامی ایران و همراه منافقین بود. " اما ماجرا از چند ماه قبل و با بررسی لایحه قصاص در مجلس آغاز شده بود. با مطرح شدن این لایحه جبهه ملی آن را غیرانسانی خواند و خواستار توقف بررسی آن در مجلس شد. دستمالچی از افراد جبهه ملی بود كه با راه اندازی سخنرانی و تعطیلی بازار سعی بر زیر فشار گداشتن موافقان قصاص بود. سرانجام جبهه ملی روز 25 خرداد را برای راه پیمایی سراسری در مخالفت با قانونی شدن قصاص اعلام كرد. از سوی دیگر امام خمینی و آیت الله گلپایگانی مخالفان قصاص را مرتد اعلام كردند. این ماجراها هم زمان بود با قیام مسلحانه سازمان مجاهدین و زد وخورد های بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی كه روزهای پرماجرای خرداد شصت را می ساخت. راه پیمایی جبهه ملی باحضور امت حزب الله در میدان فردوسی بهم خورد و سران آن هم دستگیر شدند. دستمالچی و جواهریان محاكمه و اعدام شدند و جبهه ملی تقریبا متلاشی شد. بد نیست بدانید كریم دستمالچی كسی بود كه پول پرواز انقلاب یا همان هواپیمایی ایرفرانسی كه امام خمینی و یارانش در 12 بهمن 57 با آن به ایران آمدند را پرداخت كرده بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:44 توسط |

تفنگ بادی یكی از تفریحات خیابان در دهه شصت كه به یادگار از دهه های قبلی مانده بود تیراندازی با تفنگ بادی بود. ماجرا ازاین قرار بود كه در گوشه و كنار اغلب شهرهای ایران افرادی با یك تفنگ بادی و یك تابلو هدف در خیابان می گشتند و برای تیراندازی تفنگ بادی یا همان تفنگ ساچمه ای كرایه می‌دادند. تیرها عموما ساچمه سر پهن یا ساچمه پردار بود كه این دومی چند بار مصرف بود. روی تابلو هدف عكس روزنامه ها یا بادكنك و یا گل نصب می شد. بعضی از این دوره گردها به برنده جایزه می دادند كه معمولا تفنگ كسانی كه جایزه می دادند خراب بود و خوب نشانه نمی گرفت! قیمت این بازی هم متفاوت بود از تیری يك ریال شروع می شد و بسته به اینكه جایزه داشت یا نه تغییر می كرد. برخی از تابلو های هدف مزین به ترقه بود و با برخورد تیر می‌تركید كه این نشانه به هدف خوردن بود. بعضی از بچه ها هم در خانه تفنگ بادی داشتند و هر از گاهی آن را به كوچه می آوردند و بین بچه های محل مسابقه راه می انداختند و یا گنجشك می زدند و صد البته حوادثی هم می‌آفریدند. دوره گردهای تفنگ بادی به دست دهه شصت روز به روز كمتر شدند تا اینكه پس از مدتی دیگر دیده نشدند، نمی دانم شاید در سالهای جنگ دیگر تیراندازی با تفنگ بادی لطفی نداشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 9:39 توسط |

قصه تيغ در دهه شصت شنيدنی است. بعد از انقلاب يكی از مظاهر انقلابی بودن ريش بود، حتی آنهايی كه هم ريش را دوست نداشتند برای همراهی با انقلابيون ته ريشی می گذاشتند. پس از حوادث سال شصت كم كم ريش بعنوان نماد حزب الله شناخته شد و چه كسی بود كه بتواند بگويد من نمی خواهم حزب الله باشم. بهر حال با اين شرايط تيغ به محاق رفت و استفاده از آن حتی حرام اعلام شد. يادم می آيد آن موقع صحبت از اين بود كه تراشيدن ريش با تيغ موجب سست شدن ريشه دندان می شود و پس از مدتی تمام دندانها می ريزد.! لابد به همين دليل است كه تمام مردهای غربی دندان مصنوعی دارند و فقط آش و سوپ می توانند بخورند!. از اين حرفها گذشته در زمان جنگ تيغ كمياب بود و تنها يك كارخانه كه از پيش از انقلاب فعال بود، تيغی به نام تيز توليد می كرد. معروفترين تيغ خارجی ناست بود كه بسيار كمياب بود. در دهه شصت تيغهای اصطلاحاً يكبار مصرف (تيغهايی به همراه دسته از چنس پلاستيك كه امروز موجود است) وجود نداشت و تيغ بر روی پايه ای موسوم به خودتراش نصب می شد و برای اينكه تيغ به همه خودتراشها بخورد در ميان آن سوراخی عجيب و غريب تعبيه می گرديد. اما خاطره من از ريش و تيغ: سال سوم دبيرستان كه بودم به تدريج ريش و سبيلم درآمده بود. پدرم يك ماشين ريش تراش رمينگتون داشت كه مال دوران جوانی خودش بود، آن را آورد داد به من تا با آن اصلاح كنم. الحق والانصاف از تيغ ناست هم بهتر ريش را ميزد. اولين روزی كه ريشم را با اين ماشين زدم و به مدرسه رفتم كارم به دفتر انجمن اسلامی افتاد. در آنجا معلم پرورشی و دو سه تا از ياران هميشه در ركابش نصايح فراوانی در باب مزمت زدن ريش با تيغ و مضرات آن بيان نمودند و اصلاً گوش نمی دادند كه من ريشم را با ماشين زده ام نه با تيغ. بهر حال پس از اينكه متوجه شدند گفتند چون اين ماشين عملكردی مثل تيغ دارد، پس همان حكم را دارد و ريش زدن با آن حرام است. تازه اگر به حلال و حرامش هم كار نداشته باشيم چون صورت مردها را شبيه دخترها می كند جايز نيست. ضمنا يادآوری كردند اين عمل من در گزينش كنكور هم موثر است. خب نتيجه اش اين شد كه من هم ته ريش گذاشتم تا نه فعل حرام انجام دهم و نه شبيه دخترها شوم و نه آينده خودم را خراب كنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:35 توسط |

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 4:28 توسط |

در دهه شصت يكی از مشاهدات هر روزه خيابانها پديده‌ای به نام گشت بود. پس از انقلاب و بنا بر شرايط اوضاع و احوال روزگار گشتهای متعددی توسط نهادها و ارگانها جهت كنترل مردم روانه خيابانها شد. گشت ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) جهت مقابله با تهديد انقلاب اسلامی، گشت كميته انقلاب اسلامی جهت مقابله با بد حجابی و مواد مخدر وجرايم خيابانی، گشت جندالله جهت مقابله با سربازان فراری، گشت كلانتری، گشت مخفی وزارت اطلاعات، گشت انصارالله(دادستانی انقلاب) جهت مقابله با احتكار و گرانفروشی، گشت رعد (كميته انقلاب اسلامی) جهت مقابله با منافقين، از جمله اين گشتها بودند. ماشين اين گشتها اغلب نيسان پاترول و يا بنزهای مصادره‌ای بود. هرچند كه هر گشت وظيفه مخصوص خود را داشت ولی در عمل همه گشتها به همه امور دخالت می‌كردنند و عجيب نبود كه مثلا گشت جندالله تذكر حجاب هم بدهد. از هركدام از اين گشتها تا بخواهيد خاطره دارم ولی بگذاريد خاطره جالبی از گشت جندالله برايتان بگويم. شبی در زمستان شصت و چهار در ميدان تجريش گرفتار گشت جندالله شدم من و سه نفر ديگر را بدون پرس وجو گرفتند انداختند داخل پاترول وبه سمت مقر حركت كردند. در راه می گفتم بابا اشتباه می كنيد من دانشجو هستم و اين هم كارتم ولی آنها توجه نمی كردند و يكی از براداران می گفت بابايتان را در می آورم همگی را می فرستم جبهه. خلاصه عاقبت به راننده گفت بزن بغل ببينم اين چی ميگه. آمد پائين زير نور چراغ قوه كارتم را ديد و همانجا در بزرگراه مدرس ولم كرد. گشت جندالله بعد از جنگ كاركرد خود را از دست داد و منحل شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 4:26 توسط |

اواخر جنگ در دهه شصت، در لا به لای اخبار روزنامه ها، خبر اقامت يك ايرانی در فرودگاه شارل دوگل پاريس به چشم می‌خورد. مهران كريمی ايرانی فاقد مدارك شناسايی بود كه نه می‌توانست به خاك فرانسه وارد شود و نه می‌توانست فرانسه را به مقصد خاصی ترك كند. قصه كريمی به درگيری‌های او پيش از انقلاب با حكومت و پناهنده شدنش به بلژيك بر می‌گردد و از آنجا كه مادرش انگليسی بود، برای يافتن خانواده مادری به انگلستان سفر می‌كند و معلوم نيست به توصيه كدام شير پاك خورده‌ای مدارك بلژيكی خود را نابود می‌كند. دولت انگلستان او را به علت نداشتن مدارك شناسايی به بلژيك عودت می‌دهد و ايضاً دولت بلژيك به همين دليل او را به انگلستان پس می‌فرستد. در يكی از اين رد و بدل شدن ها به پاريس می‌رسد و بنا به قوانين فرانسه همانجا ماندگار می‌شود. كريمی با كمك پرسنل فرودگاه و شركتهای هواپيمايی زندگی خود را در فرودگاه آغاز می‌كند و به علت رسانه‌ای شدن ماجرايش به شخصيتی بين المللی تبديل می‌شود. در دهه شصت كه داستان كريمی به گوش من رسيد فكرش را نمی‌كردم كه اين مرد هجده سال در سالن ترانزيت فرودگاه زندگی كند، راستش فكركنم خودش هم فكرش را نمی‌كرد، ولی كريمی هجده سال در ترمينال يك فرودگاه شارل دوگل زندگی كرد و عاقبت به علت بيماری راهی بيمارستان شد. چندی پيش گذر من به فرودگاه شارل دوگل افتاد و ناخودآگاه به ياد اين هموطن مقيم فرودگاه افتادم سعی كردم با پرس و جو محل زندگی او را در ترمينال يك پيدا كنم. با اينكه چند سالی از رفتن او می گذشت ولی هنوز در خاطره‌ها مانده بود. در جايی كه گفته می شد او روزگار می گذرانده، نشستم و سعی كردم تصور كنم كه اگر هجده سال اينجا بنشينم چه بر سرم می آيد. از زندگی مهران كريمی ناصری چند فيلم ساخته شده كه معروف ترين آن فيلم ترمينال به كارگردانی اسپيلبرگ و بازی تام هنكس است. كريمی پس از بهبودی از بيمارستان مرخص و در آسايشگاهی نامعلوم در پاريس به زندگی خود ادامه می دهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 4:24 توسط |

يكی از جنجالهای فرهنگی دهه شصت قصه شاملو و فردوسی است. ماجرا از اين قرار بود كه در فروردین‌ماه ١٣٦٩به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران ، جلساتی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا برگزار شد که هدف آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. سخنران یکی از این جلسات احمد شاملو بود. او در این جلسات با ایراد سخنانی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی دامن زد. از او اين جملات نقل شده است كه : "اگر فردوسى اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتی طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزيز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقيقت‌ چقدر آسيب‌پذير است‌. اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند" ... "من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می كنيم كه ظاهرا كلماتش يكی است" ... "موسیقی سنتی , عرعر خری است که در چاه تاریخ پیچیده و به گوش ما رسیده است" با انجام اين سخنرانی موجی از حملات به سوی شاملو آغاز گرديد و مدافعان و مخالفان شاملو خوب از خجالت همديگر درآمدند هرچند كه طبق معمول اغلب آنان حتی به خود زحمت خواندن سخنرانی شاملو را نداده بودند. بگذريم، بازی بزرگان است و فقط خواستم خاطره ای گفته باشم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 4:20 توسط |

فرزاد بازفت خبرنگار جوان سی و يك ساله ايرانی بود كه در زمستان سال شصت و هشت در عراق اعدام شد. بازفت فعاليت ژورناليستی خود را در انگلستان و از اوايل دهه شصت آغاز كرد و با توجه به استعدادش به بی‌بی‌سی و روزنامه آبزرور راه پيدا كرد. بازفت با گذرنامه انگليسی پنج بار به عراق سفر كرد كه با توجه به اصليت ايرانی او، كاری بسيار خطرناك بود. در آخرين مرتبه او به دعوت دولت عراق برای پوشش انتخابات كردستان عراق به آنجا رفت. در حين حضورش متوجه شد كه در نزديكی بغداد انفجار بسيار بزرگی بوقوع پيوسته و تصميم گرفت درباره آن تحقيق و گزارشی بنويسد. بازفت با كمك يك پرستار زامبيايی به نام دافنه پريش به محل حادثه رفت ، عكس گرفت و از آنجائيكه حدس می زد اين انفجار در رابطه با سلاحهای كشتار جمعی عراق باشد، از خاك منطقه هم نمونه گيری كرد. بازفت در فرودگاه بغداد با نمونه خاك و عكسهايش دستگير و پس از شكنجه، به جاسوسی برای انگلستان و اسرائيل اعتراف كرد. دافته پريش همدست او به پانزده سال زندان و بازفت به اعدام محكوم گرديد. مراسم محاكمه و اجرای حكم به سرعت انجام شد وبازفت در زندان ابوغريب دار زده شد. برای جلوگيری از اعدام بازفت انگلستان و شخص مارگرت تاچر تلاش فراوان كرد كه برای شخص بازفت ثمری نداشت، اما آغازی شد برای تحريم عراق و صدام حسين. مطبوعات ايران و راديو و تلوزيون ماجرای اعدام بازفت را اعلام كردند اما در برزخی بزرگ گير كرده بودند كه از او به عنوان يك ايرانی حمايت كنند يا عليه او به عنوان يك جاسوس اسرائيلی باشند. سالها بعد و پس از سقوط صدام همكاران بازفت در آبزرور پيگير ماجرای او شدند و با دستيابی به اسناد دولت عراق كشف كردند كه بازفت با اطلاع مسئولين عراقی به محل حادثه رفته بوده و دادگاه هم با اطلاع از بی گناهی او، با دستور مستقيم صدام حسين حكم اعدام صادر كرده بود. بازفت در آخرين پيامش از قبل از اعدام گفت "بجز کنجکاوی خبرنگاری کاری نکرده ام و بعد از رفتنم جهان خواهد فهمید که من چه نوع آدمی بوده ام". دافته پريش پس از ده ماه زندانی آزاد شد و پيرامون اين ماجرا كتابی نوشت.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 4:11 توسط |

در سالهای جنگ دهه شصت، يكی از مشكلات تامين شيرخشك مورد نياز بود و شركت سهامی دارويی كشور مسئول سفارش شيرخشك و توزيع آن شده بود. شير خشك سفارشی با قوطی های فارسی نويس به كشور وارد می شد. در اولين سری شيرخشكهای وارداتی مقامات محترم گاف بزرگی داده بودند و آن اين بود كه بر روی قوطی شير خشك روايتی از پيامبر اكرم با اين شرح درج شده بود كه "شير مادر از شير خشك بهتر است". بعد كه سروصدای همه درآمد كه در زمان پيامبر شيرخشك وجود نداشته است و اين روايت از كجا آمده است، متن آن به عبارت "برای شيرخوار هيچ غدايی بهتر از شير مادر نيست" تغيير كرد. زنده باد آی كيو!

+ نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۳ساعت 4:8 توسط |

شايد بپرسيد آريوبرزن چه ربطی به دهه شصت دارد، الان برايتان می گويم. آريو برزن سردار هخامنشی بود كه در سال ٣٣٠ پيش از ميلاد در مقابل اسكندر مقدونی ماموريت حفاطت از پرسپوليس يا پارسه را داشت. پس از شكست داريوش سوم در نبرد گوگمل در كردستان كنونی عراق و فرار او به سمت شمال شرق ايران، سپاهيان اسكندر از دو جناح خوزستان و كوههای زاگرس به سمت پرسپوليس حمله كردند. آريوبرزن در محل تنگ تكاب در نزديكی بهبهان امروز با يونانی ها وارد جنگ شد و به علت موقعيت سوق الجيشی محل استقرارش عرصه را به يونانی ها تنگ كرد. سپاه اسكندر با استفاده از خيانت يك چوپان ايرانی از طريق يك گذر كوهستانی آريوبرزن را به تله انداخت و جنگ سختی بين سپاه كم تعداد ايرانی و يونانی ها در گرفت. آريو برزن با اندك افراد باقيمانده برای دفاع از پرسپوليس عازم فارس شد اما در محل دربند فارس با سپاه اصلی يونانی ها به فرماندهی اسكندر روبرو شد. اسكندر پيشنهاد تسليم شدن داد و او نپذيرفت و تا آخرين نفر در برابر دشمن جنگيدند و كشته شدند.
٢٣١٦ سال بعد در سوم دی سال شصت و پنج، در جنگ ايران و عراق فرماندهان سپاه تصميم گرفتند با انجام يك عمليات گسترده و تصرف شهر بصره كار جنگ را بكسره كنند. نام اين عمليات كربلای چهار بود. عمليات كربلای چهار از بيخ و بن به علت فعاليت ستون پنجم و خيانت جمعی از همان چوپانهای دوره آريوبرزن لو رفته بود. هرچند كه مقامات ايرانی اصرار داشتند كه اطلاعات حمله ايران را آواكسهای آمريكايی به عراق داده است ولی واقعيت اين بود كه عراقيها از روز و ساعت و دقيقه حمله و كليه جزئيات عمليات خبر داشتند و بسيار آماده به كمين نيروهای ايران نشستند. نيروهای عراق با آمادگی كامل با پرتاب منور شب را به روز تبديل كردند و به قتل عام نيروهای ايرانی كه قصد داشتند از اروند عبور كنند پرداختند. عمليات در روز دوم متوقف شد و سرخوردگی و ناراختی بسياری در بين نيروهای ايران بوجود آورد. اين ناراحتی پانزده روز بعد با انجام عمليات كربلای پنج به فراموشی سپرده شد و هيچ كس از علل شكست كربلای چهار كلامی به زبان نياورد و هيچ كس نگفت چرا آواكسهای آمريكايی در كربلای پنج كور بودند. كربلای چهار عمليات بدون سردار است و از سرداران امروز جنگ كسی افتخار به فرماندهی در اين عمليات را نمی كند شهر بصره هم هيچگاه به تصرف ايران در نيآمد و شايد به همين خاطر كار جنگ آنگونه كه ما می خواستيم يكسره نشد و ما مانديم و آريوبرزنهايی كه به خاطر خيانتهای خودی ها پرپر شدند.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 4:6 توسط |

در ارديبهشت شصت ويك، در جريان عمليات بيت المقدس تعدادی از نوجوانان زير هجده سال به اسارت عراقيها درآمدند. اسارت اين افراد كه تعداد آنها ٢٣ نفر بود، اين فرصت را به عراق داد تا از آنها بهره برداری تبليغاتی كند. صدام به دنيا اعلام كرد كه ايران كودكان ايرانی را با زور به جبهه ها می فرستد و او تصميم دارد تا اين بچه ها را به مادرانشان برگرداند. از طرفی ايران هم زير بار اين موضوع نمی رفت و كلا منكر چنين موضوعی بود. از اين حرفها كه بگذريم واقعه جالب اين ماجرا ديدار صدام ودخترش با اين ٢٣ اسير ايرانی در كاخ بغداد است. در اين ملاقات صدام به اسرای ايرانی گفت كه شما كودكید، باید الان توی مدرسه باشید، نه میدان جنگ. ما خواهان صلحیم. اما ایران به آتش جنگ دامن می زند. همه كودكان دنیا، مثل بچه های ما هستند. ما می خواهیم شما را آزاد كنیم. بروید خانه هاتان. بروید درس بخوانید، دكتر بشوید، مهندس بشوید و برای من نامه بدهید. بعد هم صدام و دخترش با آنان يك عكس يادگاری می گيرند و جلسه تمام می شود. موضوع برگشت آنها به ايران با مشكل مواجه می شود و در نهايت پس از اعتصاب غدای پنج روزه آنها را به اردوگاه اسرا منتقل می كنند. اين اسرا پس از پايان جنگ به ايران باز می گردند.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 4:3 توسط |

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 4:1 توسط |

مرحوم جلیل زندی خلبان تک‌خال جنگندهٔ اف-١٤ نیروی هوایی ایران که در تمام دوران جنگ ایران و عراق به خدمت مشغول بود. رکوردهای او، نه تنها وی را واجد شرایط عنوان تک‌خال و موفق‌ترین خلبان جنگ ایران و عراق در نبردهای هوایی کرده است بلكه او موفق ترين خلبان جنگندهٔ اف-١٤ در نبردهای هوایی در دنيا است. جليل زندی در طول جنگ چهار فروند ميگ ٢٣، دو فروند ميگ ٢١، دو فروند سوخو ٢٢و سه فروند ميراژ اف ١ را در نبردهای هوايی سرنگون كرد. جليلی در سال شصت و يك بعلت نافرمانی از دستور فرمانده پايگاه هشتم شكاری ( شهيد بابايی) به دادگاه انقلاب معرفی شد و حتی تا پای اعدام هم رفت ولی در نهايت به ده سال زندان محكوم گرديد اما با وساطت فرمانده نيروی هوايی ، او و چند خلبان ديگر آزاد شدند. در مقابل نيروی هوايی عراق هم خلبانی داشت به نام محمد رايان كه با ميگ ٢٣و ٢٥پرواز می كرد. محمد رايان به گفته عراقی ها ١٢هواپيمای ايرانی را سرنگون كرده بود و به او لقب عقاب آسمان داده بودند. محمد رايان مهارت بالايی در نبرد با اف – ٤ های ايران داشت و بيشترين پيروزی هوايش را مقابل آنها بدست آورد اما عاقبت در سال شصت و پنچ شكار يك اف -١٤ ايرانی شد و سقوط كرد. جليل زندی هم در سال ١٣٨٠در يك تصادف رانندگی در تهران درگذشت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ساعت 3:59 توسط |

مطالب قدیمی‌تر