در دهه شصت اگر گذرتان به سمينار يا كنفرانسى مى افتاد خبرى از ويدئو پروژكتور و پاورپوينت نبود. در آن زمان براى نمايش نمودارها وشكلهاى مربوط به سخنرانى، از اسلايد استفاده مى شد. اسلايد عبارت بود از فيلم ۳۵ ميلى مترى كه تصوير به صورت پوزيتيو روى آن ظاهر شده بود. به عبارت ديگر همان فيلم ۱۳۵ بود كه از اصل نگاتيو نبود و رنگها به صورت اصلى بر روى آن ديده مى شد. در حقيقت شما مى توانستيد يك حلقه فيلم اسلايد بخريد و در دوربينتان قرار دهيد و مثل عكسبردارى معمولى عكس بگيريد. اين نوع فيلم به روش خودش ظاهر مى شد و چاپ نداشت. بعد از ظهور، هر فريم قيچى مى شد و در قاب مقوايى كوچكى قرار مى گرفت. براى نشان دادن اسلايد بر روى ديوار به پروژكتور مخصوص نياز بود كه وسيله ساده اى بود. البته پروژكتورهاى گرانقيمتى هم بودند كه يك دسته اسلايد در آن قرار مى گرفت و يكى يكى نمايش مى داد.
وسيله ديگرى كه در همين رابطه استفاده مى شد، آورهد پروژكتور بود. آورهد پروژكتور وسيله اى بود كه داراى چراغ و عدسى و آينه بود و تصوير را بزرگ و به روى ديوار مى انداخت. براى استفاده از اين وسيله لازم بود نوشته ها و نمودارها و اشكال بر روى طلق شفاف نوشته يا كشيده شود. آورهد اين حسن را داشت كه در همان لحظه مى شد با ماژيك توضيحاتى را بروى طلق اضافه كرد و توضيح داد.
البته شايد هنوز در گوشه و كنار از اسلايد و آورهد استفاده شود اما به مرور با آمدن كامپيوتر و ويدئو پروژكتور و تلوزيونهاى اندازه بزرگ ، اين وسيله ها از دور خارج شدند.
در دهه شصت خبرى از دوربين ديجيتال و عكاسى ديجيتال نبود. دوربينهاى عكاسى آن دوره كه البته هنوز هم موجود هستند فيلم خور بودند. فيلمهاى عكاسى متداول با شماره معرفى مى شدند و عبارت بودند از فيلمهاى ۱۱۰ ، ۱۲۰، ۱۲۶ و ۱۳۵. فيلمهاى ۱۱۰ و ۱۲۶ فيلمهاى كاسِتى بودند يعنى كه فيلم درون يك كاسِت قرار داشت و شما بايستى كاست را درون دوربين قرار مى داديد و پس از اتمام فيلم كاست را خارج مى كرديد تا مراحل ظهور و چاپ انجام شود اما فيلمهاى ۱۲۰ و۱۳۵ بصورت رول بود و جا انداختن فيلمها مهارت مى خواست و اتفاق مى افتاد كه فيلم درست جا نمى افتاد و عكسها خراب مى شد. نوعى دوربين هم از دهه پنجاه به ايران آمده بود به نام دوربينهاى پلارويد كه فيلم آنها پزيتيو بود و در همان لحظه عكس گرفتن از دوربين خارج مى شد و پس از يك دقيقه عكس حاضر بود. عكسهاى دوربين پلارويد قابل چاپ مجدد نبود چون نگاتيوى در كار نبود. در دهه شصت فيلم عكاسى فراوان نبود و در مقاطعى ناياب مى شد. فيلمهاى پلارويد كه گرانتر و نايابتر هم بود. فيلمها در تعداد ۱۲و ۲۴و ۳۶ تايى موجود بود كه اين عدد ميزان تعداد عكس هر فيلم بود ولى اگر فيلم را در دوربين درست جا مى انداختند تا دو ، سه عكس هم مى شد اضافه تر گرفت. من يك دوربين قديمى كداك داشتم كه مال جوانى پدرم بود اين دوربين فيلم ۱۲۰ مى خورد و تمام امورش دستى و غير اتوماتيك بود. با اين دوربين كلى تفريح عكاسى كردم و ازجمله عكسهاى كه سوژه در آن دو بار تكرار ميشد! بدون فتوشاپ و كامپيوتر! يا عكسهايى كه اطراف سوژه را هاله نور گرفته بود( البته نه از آن هاله هاى نور) و از اين قبيل كارها. تا يادم نرفته بگويم همه فيلمهاى نامبرده فوق در دو نوع رنگى و سياه وسفيد عرضه مى شد و فيلمهاى سياه و سفيد ارزانتر بود و مشتريانش عكاسهاى هنرى و دانشجويان بودند. در زمان جنگ رولهاى بزرگ فيلم وارد و بصورت دستى در آتليه برش مى خورد و در رولهاى مصرف شده پيچيده مى شد. اين فيلمها به فيلمهاى دست پيچ معروف بود و خيلى ارزان بود و البته احتمال خرابى و مشكلاتش هم بيشتر. همانطور كه گفتم عكاسى يك سرگرمى هيجان آور در دهه شصت بود. يادم است با كلى چك و چانه يك تانك ظهور و داروى ظهور را از خيابان ناصرخسرو به مبلغ چهارصد تومان خريدم و با پتو پيچ كردن انبارى و چراغ قرمز در خانه تاريكخانه راه انداختم. در عالم نوجوانى براى خودم فرمول ظهور اختصاصى اختراع كرده بودم تا نگاتيوها، كنتراست بيشترى داشته باشند! براى چاپ نياز به دستگاه آنگراديسمان و كاغذ و داروى ثبوت بود كه مخارجش زياد بود و از آنجا به بعد سرگرمى گرانى مى شد ولى دوستانى بودند كه حرفه اى عكاسى مى كردند و تجهيزاتشان كامل بود و گاهى اوقات من هم به آتليه شان سرك مى كشيدم. بله دوستان امروز با وجود گوشى هاى موبايل و دوربينهاى ديجيتال ، عكسهاى زيادى گرفته مى شود ولى مطمئنا هيچكدام به اندازه آن تك عكس دسته جمعى آن دوره ديده نمى شوند. عكسهايى كه نه تكنيك دارند و نه كيفيت، اما ساده وزيبا هستند.
انقلاب كه شد امام خمينى فرمان تشكيل ارتش بيست مليونى را صادر كرد. به نظر ايشان مملكتى كه بيست ميليون جوان داشت ، بايد بيست ميليون تفنگدار داشته باشد. با شروع جنگ اهميت ارتش بيست ميليونى دو چندان شد. در دهه شصت در مدارس راهنمايى و دبيرستانها كلاسهاى آموزش نظامى بر قرار گرديد و من هم يكى از تفنگداران ارتش بيست ميليونى شدم. آموزش نظامى شامل موارد متعددى مى شد كه براى آموزش روشهاى تيراندازى از تفنگ برنو استفاده مى كردند. تفنگهاى برنو درب و داغون براى كلاسها آورده مى شد و برادران سپاهى با آنها روشهاى تير اندازى خوابيده، نشسته و ايستاده و باز و بسته كردن سلاح را آموزش مى دادند. تفنگ به تعداد نبود و ما در عالم نوجوانى سر و دست مى شكستيم تا نوبتمان شود و تمرينها را انجام دهيم. با همين تمرينها بود كه بچه ها ثبت نام مى كردند و به جبهه مى رفتند. مهرماه سال شصت و يك را فراموش نمى كنم ، در روز بازگشايى مدارس، خبرى از چند همكلاسيمان نبود و وقتى از مربى پرورشى موضوع را جويا شديم گفت آنها در تابستان دوره تكميلى سنگر كندن و نارنجك و آر پى جى هفت را گذرانده اند و در اوايل شهريور ماه اعزام شده اند. در اواسط مهرماه خبر شهادت سه تن از آنان رسيد . تشيع جنازه و بعد روزى كه با بچه هاى كلاس به منزلشان رفتيم فراموش نشدنى است. قيافه بهت زده پدر يكى از دوستانم هيچگاه از يادم نمى رود و آن دوچرخه اش كه هنوز كنار حياط بود. لعنت بر تفنگ برنو.
بعد از انقلاب برنامه هاى كودكان و نوجوانان در تلوزيون دستخوش تغييرات زيادى شد. يك از برنامه هاى جديدى كه پخش آن آغاز شد برنامه بازى با كلمات بود. اين برنامه توسط طلبه جوانى به نام محمد حسين راستگو اجرا مى شد. ماهيت برنامه بازى با كلمات اينگونه بود كه برنامه با نوشتن يك كلمه روى تخته سياه آغاز مى گرديد و بتدريج با اضافه يا كم كردن حرفى يا جا به جا كردن نقطه اي، كلمه جديدى درست مى شد و اين روند تا پايان ادامه داشت. مجرى براى هر كلمه داستان و پند و نصحيتى داشت و به اصطلاح برنامه بارآموزشى پيدا مى كرد. مثلا از كتاب شروع ميشد و به كباب و كمك و كتك و كتلت مى رسيد. اين برنامه اينقدر بار آموزشيش اضافه شد تا جذابيتش را از دست داد. محمد حسين راستگو ابتدا با پيراهن وشلوار برنامه اجرا مى كرد ولى بعد با لباس روحانيت در برنامه ظاهر مى شد. او مهارت ديگرى هم داشت كه هنگام تعريف داستان صدايش را براى هر شخصيت تغيير مى داد. بعدها شنيدم كه مركزى به نام پرورش مربى كودكان و نوجوانان در قم تاسيس كرده و همين روش را به طلاب آموزش مى دهد.
در سالهاى جنگ ارتش آمريكا به منظور كسب اطلاع از نحوه تعمير و نگهدارى جنگنده هاى نيروى هوايى ايران ، خلبانان ايرانى را تشويق به فرار با هواپيماهاى خود مى كرد. در شهريور ماه سال شصت و پنج يك فروند هواپيماى اف چهارده به خلبانى سروان احمد مرادى و كمك خلبانى سروان نجفى به عراق گريخت اما به علت اينكه يك روز زودتر از قرار گذاشته شده اقدام به فرار كرده بودند، توسط هواپيماهاى عراقى مورد هدف قرار گرفت و زمانى عراقى ها متوجه شدند كه ديگر دير شده بود. هواپيما سقوط كرد ولى خلبانان آن زنده ماندند. مرادى با عراقى ها همكارى كرد و اطلاعات درست و غلط زيادى به آنان داد، اما نجفى حاضر به همكارى نشد و به اردوگاه اسراى جنگى فرستاده شد. آن زمان شايع شده بود كه لاشه اف چهارده ايرانى به شوروى فرستاده شده است اما واقعيت اين بود كه كارشناسان آمريكايى از آن بازديد و باقيمانده آن را منهدم كرده بودند. سروان مرادى پس از همكارى به سوئيس رفت تا با همسر و فرزندش زندگى جديدى را شروع كنند ولى پس از سه ماه در ژنو بدست دو فرد ناشناس با شليك پنج گلوله كشته شد. اين اف چهارده اولين وآخرين تامكتى بود كه در خاك عراق سقوط و بدست دشمن افتاد.
توضيح: دوستان درپاسخ به اى ميل هاى رسيده بايد بگويم كه من نه عضو اطلاعات ايران بودم و نه عضو استخبارات عراق. آنچه نوشته ام نقل قول يكى از آشنايان خانوادگى مان كه در نيروى هوايى دهه شصت خدمت مى كرد بوده است. در واقع سيستم اطلاعاتى در نيروى هوايى براى پاسخ دادن به ذهنيت پرسنل از سرنوشت هواپيماى فرارى و خلبانش به نيروهايش اينگونه اطلاع رسانى كرده بود. مخصوصاٌ سرانجام فجيع خلبان تا درس عبرتى باشد تا ديگران از اين كارها نكنند. همانگونه كه خلبان على اكبر محمدى و خلبان احمد طالبى را هم پس از فرار در آلمان و سوئيس ترور كردند.
شايد به نظر بعضى ها موضوع خانم عاطفى ربطى به دهه شصت نداشته باشد، ولى يك جورايى دارد. خانم عاطفى قصه گوى برنامه كودك تلوزيون در دهه پنجاه بود. تمامى كودكان دهه پنجاه با او و چهره او آشنا هستند. خانم عاطفى بعد از انقلاب ايران را ترك كرد و بعد از چند سالى صبحهاى جمعه در صداى آمريكا نيم ساعت قصه مى گفت. در آن سالها كه در صدا و سيما براى كودكان، داستان راستان مرتضى مطهرى پخش مى شد، قصه هاى خانم عاطفى دريچه اى به دنياى ادبيات كودكان جهان بود. البته قصد بى احترامى به داستان راستان و كتابهايى نظير آن را ندارم ولى نويسندگانى از اين دست اساسا مفهوم قصه كودكان را درك نكرده اند و تصور مى كنند اگر داستانى را با كلمات ساده تر و جمله بندى آسانتر بازنويس كنند، مى شود قصه كودكان. بهر حال صبحهاى جمعه دهه شصت گوشمان را مى چسبانديم به راديو تا از ميان بوق بوق پارازيت و قوى و ضعيف شدن موج راديو، قصه خانم عاطفى را گوش كنيم. خانم عاطفى در سال هشتاد ويك درگذشت. روحش شاد.
در دهه شصت تونل كندوان در جاده چالوس همان تونلی بود كه رضاشاه در سال ۱۳۱۷ افتتاح كرده بود. تونل كندوان دهه شصت فقط يك لاين داشت و در دوطرف تونل چراغ سبز و قرمز نصب شده بود و راهداران با استفاده از تلفن در دو سمت تونل مسير را كنترل كرده و چراغها را قرمز و سبز می كردند. در روزهای شلوغ حتی تا نيم ساعت هم چراغ قرمز طول می كشيد و در صورتيكه ماشينی در تونل خراب می شد كه ديگر واويلا بود. گفته می شد در زمان رضا شاه اين تونل در مدت سه سال ساخته شده است و اهميت آن وقتی مشخص شد كه در دهه هفتاد، وقتی می خواستند آن را گشاد كنند به مدت هفت سال تونل بسته شد.
حالا كه صحبت از جاده چالوس شد بد نيست بدانيد در اين جاده چند پيچ به نام پيچ غريب كش وجود داشت كه بلای جان رانندگان ناآشنا بود. يكی از آن پيچ های غريب كش در همان دهه شصت با تونل اصلاح شد و يكی ديگرش هم همين اواخر با تراشيدن كوه و پهن كردن جاده اصلاح شده است. رانندگان بنزهای كرايه برای هر نقطه جاده چالوس اسمی ساخته بودند كه امروز ديگر از آنها اثری نمانده است.
سلام
خاطرات دهه شصت در ف..ب... هم صفحه دارد كه به تدريج آرشيو وبلاگ در آن وارد مي شود. اگر دوست داشتيد صفحه خاطرات دهه شصت را لايك كنيد. البته در ف.. ب... چند صفحه به نام خاطرات دهه شصت وجود دارد كه صفحه اين وبلاگ در لينك زير مي باشد.
در دهه شصت بطرى هاى پلاستيكى پى ئى تى وجود نداشت و به همين دليل آب معدنى بسته بندى هم در بازار ايران ديده نمى شد. مردم در خارج از خانه تشنگى خود را با آب خوردن از سقاخانه ها و آبخورى هاى كنار خيابان رفع مى كردند. سقاخانه در مفهوم ظرف بزرگى آب بود كه شخصى يا اشخاصى براى نيت خير و ثواب آن را ايجاد مى كردند تا رهگذران را سيراب كنند. سقاخانه هاى سنتى كاشيكارى داشتند، پنجره و ضريح داشتند، محل نذر و روشن كردن شمع داشتند، عكسها و شمايلهايى از واقعه كربلا داشتند و خلاصه مكانى بود با مفاهيم مذهبى كه ضمنا تشنه ها را سيراب مى كردند. من از دهه شصت در شهرهاى اصفهان و يزد و در همين تهران چندين و چند سقاخانه سنتى به ياد دارم. اما سنت سقايى به گونه غير سنتى آن هم وجود داشت. معمولا بودند مغازه دارانى كه تكى يا گروهى منبع آب يا كلمن بزرگى را روبروى مغازه شان در پياده رو قرار مى دادند و هر روز صبح آن را آب و يخ مى كردند، اين ظرف آب براى عايق شدن گونى پيچ مى شد تا آب آن ديرتر گرم شود. شايد برايتان جالب باشد كه بعضى وقتها كسى پيدا مى شد كه يخ سقاخانه ها يا همين كلمنهاى پياده رو را نذر مى كرد و معمولا يخ تابستان اينگونه تامين مى شد. نكته جالب ليوان كنار اين آبخورى ها بودكه ليوان يا كاسه اى بود فلزى كه به جهت نيفتادن يا احيانا برده نشدن با زنجيرى به پايه منبع يا كلمن بسته شده بود. افرادى كه مقيد به اصول بهداشتى بودند در جيبشان يا كيفشان ليوان داشتند و از آن استفاده مى كردند. بعضى ها هم در دستشان آب مى خوردند. حالا كه به اينجا رسيديم بد نيست خاطره جالبى را بازگو كنم. اولين شركتى كه در ايران آبميوه پاكتى را به بازار داد شركت پاكديس اروميه بود كه آب انگور را در پاكتهاى نقره اى رنگ تحت نام سانديس مى فروخت. مردم بعد از خوردن سانديس، پاكت آن را مى شستند و از آن بعنوان ليوان آبخورى در خيابان و كوه و مسافرت استفاده مى كردند. علتش هم اين بود كه به راحتى تا مى شد و در جيب وكيف جا مى گرفت و سبك هم بود. به مرور كه مردم بهداشتى شدند منبع هاى آب و يخ جايشان را به دستگاه هاى آبسردكن دادند كه باز هم آب وبرقش را مغازه داران ميدادند. در همه خيابانها كلمن و منبع و آبسردكن نبود اما چيزى كه يادم مى آيد خيلى از مغازه ها و مخصوصا بقالى ها، نانوايى ها و لبنياتى ها بيرون مغازه شيرآب داشتند كه براحتى امكان استفاده از آنها براى خوردن و دست و صورت شستن وجود داشت.
امروز ديگر با آمدن انواع آب بسته بندى شده تقريبا اثرى از آبخورى هاى خيابانى قديم نيست، حالا اگر تشنه ات شد مى روى بقالى آب مى خرى و مى خورى تازه بايد پولت هم خرد باشد.
در دهه شصت در مجموع ۹ انتخابات سراسرى در كشور انجام شد. ۴ مورد انتخابات رياست جمهورى، ۲ مورد انتخابات مجلس شوراى اسلامى ، ۲ مورد انتخابات مجلس خبرگان و ۱ مورد انتخابات اصلاح قانون اساسى.
دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران ۲ مرداد ۱۳۶۰ و پس از عزل ابوالحسن بنی صدر از ریاست جمهوری و برای اولین بار با حضور شورای نگهبان قانون اساسی برگزار شد. از ۷۱ داوطلب ۴ نفرتائيد صلاحيت شدند كه عبارت بودند از: سیداکبر پرورش، عباس شیبانی، حبیبالله عسگراولادی مسلمان و محمدعلى رجايى که در نهایت محمدعلی رجایی با کسب ۱۲ میلیون و ۷۷۰ هزار و ۵۰ رای از مجموع ۱۴ میلیون و ۵۷۳ هزار و ۸۰۳ رای ماخوذه رئیس جمهور ایران شد. میزان مشارکت در این دوره ۶۴٫۲ درصد بود. در این انتخابات عباس شیبانی دوم، اکبر پرورش سوم و حبیب الله عسگر اولادی چهارم شدند.
سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران در ۱۰ مهر ۱۳۶۰ برگزار شد. در این انتخابات ۴۶ نفر ثبت نام کردند اما ۴۲ نفر توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شدند. حجت الاسلام سيد علی خامنهای، سید علی اکبر پرورش، حسن غفوری فرد و سید رضا زوارهای نامزدهای این دوره از انتخابات بودند و در نهایت حجت الاسلام سید علی خامنهای با کسب ۱۵ میلیون و ۹۰۵ هزار و ۹۸۷ رای از مجموع ۱۶ میلیون و ۸۴۷ هزار و ۷۱۷ رای ماخوذه رئیس جمهور ایران شد.میزان مشارکت در این دوره ۷۴٫۲ درصد بود. در این انتخابات اکبر پرورش دوم ، رضا زواره ای سوم و حسن غفوری فرد چهارم شدند.
چهارمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران در ۲۵ مرداد ۱۳۶۴ برگزار شد.در این انتخابت شورای نگهبان از میان ۵۰ نفر نامزد انتخاباتی تنها صلاحیت ۳ نفر را تایید كرد. این انتخابات با حضور حجت الاسلام سیدعلی خامنهای، حبیبالله عسگراولادی و سید محمود کاشانی برگزار شد و حجت الاسلام سید علی خامنهای با کسب ۱۲ میلیون و ۲۰۵ هزار و ۱۲ رای از مجموع ۱۴ میلیون و ۲۳۸ هزار و ۵۸۷ نفر برای دومین بار به عنوان رئیس جمهور ایران انتخاب شد.در این انتخابات محمود مصطفوی کاشانی دوم و حبیب الله عسگر اولادی مسلمان سوم شدند.
پنجمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران در ۶ مرداد ۱۳۶۸ برگزار شد.نخستین انتخابات ریاست جمهوری ایران پس از مرگ امام خمینی و انتخاب رئیس جمهور وقت به سمت رهبری یک ماه و نیم زودتر از موعد مقرر برگزار گرديد. شورای نگهبان از میان ۷۹ نفر نامزد ریاست جمهوری صلاحیت ۷۷ نفر را رد كرد و در نهایت تنها حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی و عباس شیبانی دو نامزد شرکت کننده در این انتخابات بودند. حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی با کسب ۱۵ میلیون و ۵۵۰ هزار و ۵۲۸ رای از مجموع ۱۶ میلیون و ۴۵۲ هزار و ۶۷۷ نفر رای ماخوذه رئیس جمهور ایران شد. عباس شیبانی هم دوم و آخرشد !.
انتخابات دومین دوره مجلس در روز ۲۶ فروردین ۱۳۶۳ برگزار گردید و در تاریخ ۷ خرداد ۱۳۶۳ اولین جلسه مجلس دوم برگزار گردید.رییس مجلس دوم، حجت الاسلام والمسلمین اکبر هاشمی رفسنجانی و نائب رئیسان محمد یزدی، مهدی کروبی و محمدمهدی ربانی املشی بودند.
انتخابات سومین دوره مجلس در روز ۱۹ فروردین ۱۳۶۷ برگزار گردید و در تاریخ ۷ خرداد ۱۳۶۷ اولین جلسه مجلس برگزار شد. رییس مجلس حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی بود که پس از انتخاب وی بعنوان رییس جمهور، مهدی کروبی رییس مجلس شد و حسین هاشمیان و اسدالله بیات نائب رییسان بودند.
تعداد نمايندگان مجلس در دهه شصت ۲۷۰ نفر و محل مجلس هم ساختمان مجلس سناى قبل از انقلاب در خيابان سپه بود. جالب اينكه تا بازنگرى قانون اساسى در سال شصت و هشت نام مجلس ، مجلس شوراى ملى بود كه بعد از بازنگرى به مجلس شوراى اسلامى تغییر یافت.
انتخابات نخستین مجلس خبرگان در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۶۱ برگزار شد که نزدیک ۱۸ میلیون نفر در آن شرکت کردند. انتخابات دومين مجلس خبرگان در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۶۹ برگزار شد که نزدیک ۱۱ میلیون نفر در آن شرکت کردند كه اين انتخابات كمترين ميزان مشاركت مردم پس از انقلاب است.
امام خمينى در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۶۸ (چهل روز قبل از درگذشت) در نامهای خطاب به رییس جمهور وقت هیئتی متشکل از بیست نفر از رجال مذهبی و سیاسی و همچنین پنج نماینده به انتخاب مجلس را مامور بازنگری و اصلاح قانون اساسی نمود که ریاست این گروه را آیتالله مشکینی برعهده داشت. اين بيست نفر عبارت بودند از: علی مشکینی، حسن طاهری خرمآبادی، محمد مؤمن قمی، اکبر هاشمی رفسنجانی، ابراهیم امینی، سید علی خامنهای، میرحسین موسوی، حسن حبیبی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، سید محمد موسوی خوئینیها، محمد محمدی گیلانی، ابوالقاسم خزعلی، محمد یزدی، محمد امامی کاشانی، احمد جنتی، محمدرضا مهدوی کنی، احمد آذری قمی، محمدرضا توسلی، مهدی کروبی و عبدالله نوری. سه ماه، بعد تغییرات در نظر گرفته شده توسط شورای بازنگری قانون اساسی در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۶۸ به همهپرسی گذارده شد و به تایید اکثریت آرا رسید. میزان مشارکت در این دوره ۵۴٫۵ درصد بود.
در دهه شصت خبرى آنچنانى از دستگاههاى زيراكس و فتوكپى نبود و اگر هم بود هزينه آن نسبتاً بالا بود. به همين منظور در مدارس براى تكثير جزوات و سوالات امتحانى از دستگاهى به نام پلى كپى استفاده مى شد. براى تكثير بوسيله پلى كپى لازم بود ابتدا متن مورد نظر بر روى ورقه مخصوصى به نام استنسيل با قلم مخصوص نوشته شود. كاغذ استنسيل عبارت بود ا ز يك كاغذ موم اندود كه روى آن يك برگ كاربن و كاغذ معمولى چسبانده شده بود. قلم مخصوص هم قلمى بود كه نوك آن يك ميخ قرار داشت يا چيزى شبيه نوك ميله بافتني. طرز كار به اين صورت بود كه متن را به آهستگى توسط قلم مخصوص روى كاغذ استنسيل مى نوشتند و بدين ترتيب موم روى صفحه زيرين خراش بر مى داشت. در پايان كاغذ استنسيل را روى درام دستگاه پلى كپى مى بستند و در مخزن دستگاه كاغذ سفيد قرار مى دادند. دستگاه پلى كپى مخزنى هم جهت دوده يا مركب داشت. پس از انجام مراحل فوق دستگاه پلى كپى را براه مى انداختند كه دو نوع برقى و دستى داشت. در نوع دستى ، دسته اى مثل هندل ماشين بود كه با هربار چرخش يك كپى تهيه مى شد و خب طبيعتا سرعتش هم پائين بود. پلى كپى كيفيت خوبى نداشت و بيشتر وقتها اصطلاحاً نمى گرفت و آنوقت بود كه معلم سر جلسه امتحان جاهاى نگرفته را مى خواند تا دانش آموزان تصحيح كنند. اگر كسى مى خواست عمل تكثير با كيفيت بهترى انجام شود كاغذ استنسيل را در ماشين تايپ مى گذاشت و متن را تايپ مى كرد.
حالا كه به اينجا رسيديم بگذاريد خاطره اى را برايتان تعريف كنم . از آنجائيكه تكثير با پلى كپى وقت گير و همراه با اشكالات فراوان بود معلمها سوالات امتحانى را چند روز قبل از امتحان طرح و تكثير مى كردند. معلم رياضى ما هم سوالات را روى استنسيل نوشته بود و به تعداد دانش آموزان كپى گرفته بود، اما اشتباه بزرگى مرتكب شد واستسيل را بدون پاره كردن داخل سطل آشغال انداخته بود. اين استنسيل بدست بچه افتاد و تقريبا همه از سوالات امتحانى خبر داشتند. چند روز بعد بچه ها سر جلسه امتحان ثلث دوم حضور يافتند و با نگاه هاى معنى دار به هم علامت مى دادند. گروه اندكى از بچه ها از جريان خبر نداشتند و در نتيجه نمرات آنها نسبت به بقيه كه تقلب كرده بودند كمتر شد. طولى نكشيد كه جريان لو رفت و جنجال به پا شد، امتحان مجددا گرفته شد و مدير مدرسه هم استنسيل ها را مى برد مى انداخت سطل آشغال خانه اش!
در دوران جنگ نوحه خوانها و سرود خوانها نقش اساسى در تهيج احساسات مردم و تبليغات جنگ داشتند. بى شك يكى از معروفترين نوحه خوانهاى جنگ صادق آهنگران بود. صادق آهنگران ، كه نام اصلى اش محمد صادق آهنگرى بود، از اهالى دزفول و بزرگ شده اهواز بود. شايعاتى در آن زمان وجود داشت كه او قبل از انقلاب علاوه بر مداحى در هيئتها ، در عروسى ها هم آهنگهاى بندرى مى خوانده است. آهنگران مداحى بود كه در حضور امام خمينى نوحه معروف "ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود" را خواند و از آنجا به او لقب بلبل خمينى را دادند. از نوحه هاى معروف او در سالهاى جنگ مى توان به "ای لشگرصاحب زمان آماده باش" و "با نوای کاروان" اشاره كرد.
حالا كه صحبت از آهنگران شد بد نيست يادى هم از رقيبش غلام كويتى پور بكنيم. كويتى پور هم اهل خرمشهر خوزستان بود. كويتى پور نوحه معروف "ممد نبودى ببينى شهر آزاد گشته "را به هنگام آزاد سازى خرمشهر خواند. از وظايف اصلى آهنگران و كويتى پور و ساير مداحان زمان جنگ ايجاد شور حسينى در شب عمليات بود. مداحان در ساعات انتظار رزمندگان براى صدور فرمان حمله ، براى آنان با خواندن نوحه و اشعار مذهبى آنان را تشويق به شهادت و فداكارى مى كردند و از آنجائيكه اكثريت رزمندگان، نوجوانان و جوانان كم سن و سال بودند، اين نوحه ها بسيار هم موثر بود. امثال آهنگران بسيار به شفاعت شهيدان جنگ اميدوارهستند تا آنان را بهشت ببرند، حال چه پيش آيد و چه شود.
كاخ چهلستون يكى از مكانهاى ديدنى در شهر اصفهان است . اين مجموعه كه شامل باغ و عمارت و استخر مى باشد در دوره صفويه ساخته شده و بدست پادشاهان صفوى تكميل گرديده است. پس از انقلاب يكى از مشكلات چهلستون نقاشى هاى بزم هاى دوره صفويه بر روى ديوارهاى تالار بود. در اين نقاشى ها مراسم بزم صفويان شامل رقص و شراب و زنان ساقى به تصوير كشيده شده است كه حتى دو تصوير زنان نيمه عريان هم در آن ديده مى شود. اينها تصاويرى بود كه قبل از انقلاب بروى ديوار قابل ديدن بود. البته تصاوير جنگهاى صفويه هم زينت بخش تالار اصلى چهلستون بود. بعد از انقلاب بر روى اين تصاوير چوب كوبيدند تا اين صور قبيحه از ديد پنهان بماند و البته جاى شكرش باقى است كه با قلم و چكش به جانش نيفتادند. البته بحث اينكه حكومت شيعه صفوى برگزار كننده چنين مجالسى بوده هم مسئله داشت. در سال شصت و دو در ايام مبارك هفته جنگ در اصفهان بودم. سپاه و ارتش نمايشگاه مفصلى به اين مناسبت در اصفهان برگزار كرده بود. قسمت روباز اين نمايشگاه در محوطه باغ چهلستون قرار داشت. در كنار استخر طويل اين مجموعه انواع و اقسام خمپاره و توپ و تانكهاى به غنيمت گرفته شده به نمايش درآمده بود و قسمت جالبش اين بود كه يك نفربر هشت چرخ برزيلى در داخل استخر در آب شناور بود. هر دو ساعت يكبار برادران سپاه آن را روشن مى كردند و در طول استخر چهلستون بالا و پائين مى رفتند. نگهبان پيرى در ايوان چهلستون بر روى چهارپايه نشسته و به در تالار تكيه داده بود. از او در باره داخل تالار پرسيدم و گفتم كه شنيده ام نقاشى ها را چوبكارى كرده اند. جواب داد بله روى همه فيبر كوبيده اند و اساساً بازديد ديگر آزاد نيست. در هياهوى بازديد كنندگان و نوحه كربلا كربلا ما داريم مى آئيم كه از بلندگوهاى محوطه پخش مى شد، در آن عصر پائيزى نگاهى به پلاكاردهاى كه به ستونهاى ايوان بسته بودند انداختم و از نمايشگاه خارج شدم.
يكى از كسانى كه در دهه شصت نامش در اخبار خارجى مكرر تكرار مى شد ديكتاتور پاناما ژنرال مانويل نوريگا بود. نوريگا در سال شصت و يك در پاناما به قدرت رسيد و از همان شروع كار براى آمريكا خط و نشان مى كشيد و صحبت از بستن كانال پاناما مى كرد. در حكومت ايران اين نوع ادبيات طرفدار داشت چرا كه بودند كسانى كه از بستن تنگه هرمز صحبت مى كردند و اين تشابه، علتى بر حمايت از نوريگا در ايران بود. در اخبار صدا و سيما هميشه از لقب مرد قدرتمند پاناما براى نوريگا استفاده مى شد مثلا گفته مى شد ژنرال نوريگا مرد قدرتمند پاناما چنين گفت يا چنان كرد. جالب اين بود كه گفته مى شد همين ژنرال نوریگا چند سال قبل از به قدرت رسيدنش در درجه سرهنگى، محافظ شاه ايران به هنگام اقامت خانواده پهلوى در پاناما بوده است. بهر حال در سال شصت و هشت مرد قدرتمند پاناما توسط آمريكا به جرم تجارت مواد مخدر در خاك پاناما دستگير و كت بسته به زندان فرستاده شد و آب هم از آب در كانال پاناما تكان نخورد. بعد از اين اتفاق ديگر اسمى از مرد قدرتمند پاناما در راديو و تلوزيون شنيده نشد.
يكى از اختراعات بزرگ و بى نظير دهه شصت دانشگاه آزاد اسلامى است كه امروز از اسلام آن صرف نظر شده و به همان دانشگاه آزاد معروف است. تا قبل از پيدايش دانشگاه آزاد، تحصيلات دانشگاهى در دانشگاه هاى دولتى و به صورت رايگان انجام مى شد. البته در قبال اين رايگان بودن، تعهد خدمت در دستگاه هاى دولتى اخذ مى شد كه به نوعى خبر خوش در رابطه با كار پس از تحصيل بود.
دو سال پس از انقلاب فرهنگی ایران در اردیبهشت ۱۳۶۱ به پیشنهاد هاشمی رفسنجانی و با حمایت امام خمینی دانشگاه آزاد اسلامی تاسیس شد. برخی از رجال سیاسی ارشد جمهوری اسلامی از جمله احمد خمینی و هاشمی رفسنجانی عضو هیأت امنای آن بوده اند. هاشمی رفسنجانی بعنوان رئیس شورای موقت دانشگاه و طی حکمی با سربرگ مجلس، عبدالله جاسبی را به ریاست موقت دانشگاه منصوب كرد. سپس هیات موسس دانشگاه شامل علی خامنهای (رئیس جمهور وقت)، اکبر هاشمی رفسنجانی (رئیس مجلس وقت)، میرحسین موسوی (نخست وزیر وقت)، احمد خمینی (فرزند و رئیس دفتر امام خمینی) و عبدالله جاسبی تشکیل جلسه داده و جاسبی را به ریاست مادم العمر دانشگاه منصوب كرد.
شعار تشكيل دانشگاه آزاد در ابتدا مقابله با فرهنگ مدرك گرايى و آموزش عالى افراد جامعه بدون توجه به گزينشهاى علمى معمول آن روز بود. با اين شعار قرار نبود كه به كسى مدرك داده شود و صد البته كه داوطلبان بايد هزينه هاى علم آموزى عاشقانه خود را پرداخت مى كردند. با نفوذى كه موسسان اين دانشگاه در امور اجرايى داشتند توانستند براى قبول شدگان خود معافيت تحصيلى بگبرند و اين راهى شد براى قبول نشدگان دانشگاه هاى سراسرى كه نمى خواستند در شرايط جنگى كشور به سربازى بروند.
اولین آزمون ورودی دانشگاه در اسفند ۶۱ با شرکت ۳۲ هزار داوطلب در امام شهر (شاهرود)، اهواز، تبریز، تهران، رشت، زاهدان، کرمان، مشهد و یزد برگزار شد و از سال شصت و دو هم كلاسهاى آنان تشكيل گرديد.
دانشگاه آزاد با پولهاى كلانى كه از همين بابت درآورد شروع به ساختمان سازى و گسترش خود كرد در هر شهر و روستايى كه توانست اقدام به تاسيس شعبه نمود. داستان مدرك ندادن و مبارزه با مدرك گرايى هم پس از دو سه سال فراموش شد و بحث ارزشيابى مدارك دانشگاه آزاد مددتها نقل محافل دانشگاهى دهه شصت بود. اينكه دانشگاه آزاد چه بود و چه شد مثنوى هفتاد من مى خواهد ولى خاطره دوستى از دانشگاه آزاد واحد ميمه كه استدلال مى كرد چون اساتيدشان از دانشگاه شريف مى آيند پس سطح دانشگاهشان در سطح شريف است از يادم نمى رود.
در دهه شصت درس خواندن بزرگترين سرگرمى مجاز نوجوانان و جوانان بود. در اين ميان موضوعات جالب و غريبى هم ديده مى شد كه يكى از آنها زبان اسپرانتو بود. اسپرانتو زبانى بود كه از قبل از انقلاب در ايران معرفى شده بود ولى مثل زبانهاى متداول ديگر براى مردم شناخته شده نبود. در دهه شصت و بعد از انقلاب مختصر آشنايى با آن توسط دانشجويانى كه از خارج برمى گشتند يا مسافران آن ور آب براى ما بوجود مى آمد و احيانا كتاب يا جزوه خودآموزى دست به دست مى گشت. استاد و كلاس درست و درمانى ديده نمى شد و يا من از آن سالها سراغ ندارم. دوستى داشتم كه ميان انگليسى خواندن، اسپرانتو هم مى خواند كه او هم جدى نگرفت و ول كرد. بعدها در دهه هفتاد و هشتاد انجمن رسمى اسپرانتو ايران تشكيل و كانون هاى متعدد اسپرانتو در ايران افتتاح شد.
آن زمان مى گفتند اسپرانتو دانهاى دنيا جمعيتى راه انداخته اند كه به هنگام مسافرت آنان به كشورهاى يكديگر هزينه هاى سفر را پوشش مى دهند كه آخرش هم نفهميدم صحت داشت يا نه.
صد البته كه شروع انقلاب فرهنگى قبل از شروع دهه شصت آغاز شد اما اتمام آن به اوايل دهه شصت افتاد. خلاصه بگويم بعد از انقلاب گروه هاى مختلف سياسى در دانشگاه ها جولان مى دادند و روز به روز مشكلاتشان با حكومت اضافه مى شد. تا اينكه سال تحصيلى در خردا پنجاه و نه به پايان رسيد و با پيام امام انقلاب فرهنگى آغاز شد و با ضد و خورد ، كشته و مجروح شدن تعدادى به تعطيلى كلى تمامى دانشگاه ها انجاميد. گفته مى شد حدود صدوهشتاد تا دويست هزار دانشجو، در كشور به هنگام انقلاب فرهنگى وجود داشته است.
بررسى رشته ها و كتب درسى و گزينش اساتيد و دانشجويان دو سالى طول كشيد و در اين مدت فارغ التحصيلان دبيرستانها هم به جمع دانشجويان اضافه شدند و منتظر بازگشايى دانشگاه ها نشستند. سرانجام در بهار ۱۳۶۱ابتدا دانشجویانی که کمتر از ۲۵ واحد درسی برای فارغ التحصیلی در پیش داشتند به دانشگاهها فراخوانده شدند و سپس دانشجویان پزشکی به دانشگاهها برگشتند. در پائيز ۱۳۶۱ نيز بقيه اجازه حضور پيدا كردند. اما تعداد دانشجويان به شدت كاهش پيدا كرده بود. تعدادى از كشور رفته بودند، تعدادى در پى حوادث خرداد شصت اعدام و زندانى شده بودند و تعدادى هم بعلت عقايد سياسى و عقيدتى اخراج گرديده بودند. تازه كسانى هم كه حزب الهى و خط امامى نبودند با اخذ تعهد مبنى بر عدم انجام هرگونه فعاليت سياسى به دانشگاه برگشتند، اينها اولين سرى دانشجويان ستاره دار بودند. وضع اساتيد از دانشجويان هم بدتر بود و دانشگاه ها براى ادامه كار مشكل بسيار جدى در باب هيئت علمى داشتند.
از ادغام دانشكده ها و دانشسراهاى فنى در تهران دانشگاه خواجه نصرالدين طوسى و از ادغام دانشكده ها و موسسات علوم انسانى دانشكده علامه طباطبايى تاسيس گرديد. همچنين چند دانشكده به دانشگاه تبديل شد. دانشگاه تربیت مدرس هم جهت آموزش معلمین مدارس و دانشگاهها تأسیس شد. جهاد دانشگاهى، انجمن اسلامى، نهاد رهبرى، حراست و كميته انظباطى از مراكزى بود كه بعد از انقلاب فرهنگى پر رنگ و قوى ايجاد گرديد.
در سال شصت و دو يك كنكور نصفه نيمه برگذار شد و اولين كنكور جدى بعد از انقلاب فرهنگى در سال شصت و سه بوقوع پيوست. تا سال شصت و پنج كه ظرفيت دانشگاه ها كم بود، محوطه دانشگاه ها سوت و كور بود چرا كه دانشجويان قبل از انقلاب فرهنگى كه كم بودند و كمتر به دانشگاه مى آمدند و دانشجويان جديد هم آفتابى نمى شدند. بله اينگونه بود كه من هم دانشجو شدم. اين داستان را ادامه مى دهم منتظر باشيد.
پس از شهردار شدن كرباسچى در تهران و گل و گلكارى و رنگ آميزى در شهر تهران، ايشان تزى داد كه شهر كه باغ وحش نيست اينهمه نرده در آن باشد و شروع به جمع آورى نرده هاى كنار خيابانها و نرده هاى پارك ها كرد. مثلا پارك نياوران داراى نرده هاى بسيار بلندى بود كه پارك را محصور مى كرد و استفاده كنندگان پارك مجبور بودند از درهاى پارك تردد كنند. پاركها در ساعتى از شب تعطيل مى شدند و در آنها بسته مى شد. در نزديكى چهارراه ها و تقاطع ها هم كنار پياده رو نرده نصب بود تا عابرين از هر جا كه دلشان خواست به خيابان وارد نشوند. با برداشتن نرده هاهرج و مرج عجيبى در سواره روها حاكم شد. لذا راهنمايى و رانندگى طرحى به نام طرح حركت را به اجرا درآورد. بر اساس اين طرح در مكانهاى شلوغ و پر رفت و آمد سربازانى با باتوم مستقر شدند تا عابرين را به پياده رو هدايت كنند و يا آنان را مجبور كنند از خطكشى در زمان سبز بودن چراغ حركت كنند. تاكسى ها و مسافركشها هم سر چهارراه ها راه بندان ايجاد نكنند. خلاصه تا مدتى سر مردم با طرح حركت گرم بود تا مثل بقيه طرحها و برنامه هاى خلق الساعه كم كم فراموش شد.
در سالهاى پايانى دهه شصت و پس از پايان جنگ، غول طمع و ثروت اندوزى كه در سالهاى جنگ با شيوه هاى كوپنى و بگير و ببندهاى حكومتى در شيشه بود، آزاد شد. هر كس مختصر سرمايه اى داشت مى خواست در كوتاه مدت چند برابر كند. سيستم بانكى با مقررات زمان جنگ قادر به جذب پولهاى مردم نبود. اينگونه بود كه پديده شركتهاى مضاربه اى كه همچون قارچ از چپ و راست سبز مى شدند، ظهور كرد. صحبت از شركتهاى مضاربه اى از اطلاعات من خارج است ولى جالبترين خاطره من متعلق به خانمى جوان به نام ربابه امينيان داراى مدرك كارشناسى اقتصاد بود كه با راه اندازى يك شركت مضاربه اى مبلغى كلان را كلاه بردارى كرده بود. موضوع جالب دفاعيات ايشان در دادگاه بود كه خود را بى گناه مى دانست و تقصير را بر گردن مردم طماع و بى اطلاع از قوانين مى انداخت و جايى در دفاع از خود گفت اگر قوانين اقتصادى كشور سوراخ دارد نقصير من است؟ من از حفره هاى موجود در قانون به صورت قانونى استفاده كرده ام و جرمى مرتكب نشده ام!
در رابطه با دادگاه ربابه امينيان گل آقا مطلب طنزى در هفته نامه خود به شرح زير درج كرد:
- ربابه آى ربابه، دلم برات كبابه! ربابه اى ربابه...!
- چه شده آواز ميخوانى مرد، زده به سرت؟!
- اولاً آواز نيست و «سرود» است! ثانياً سوگنامهاى براى ربابه امينيان، آن شيرزنى است كه ۱۸۰ فقره چك بى محل كشيده، ۸ فقره كلاهبردارى كرده، ۸ ميليارد ريال پول مردم را به جيب زده، آن وقت تنها به ۲ سال زندان محكوم شده! اما چون ديدهاند خيلى ناجور ميشود، مدت محكوميتش را كرده اند ۱۴ سال! اين است كه دلم براى ربابه، كباب شده است و از فرط تأثر و تحير، سرود ميخوانم!