X
تبلیغات
خاطرات دهه شصت

مرحوم جلیل زندی خلبان تک‌خال جنگندهٔ اف-١٤ نیروی هوایی ایران که در تمام دوران جنگ ایران و عراقبه خدمت مشغول بود. رکوردهای او، نه تنها وی را واجد شرایط عنوان تک‌خال و موفق‌ترین خلبان جنگ ایران و عراق در نبردهای هوایی کرده است بلكه او موفق ترين خلبان جنگندهٔ اف-١٤ در نبردهای هوایی در دنيا است. جليل زندی در طول جنگ چهار فروند ميگ ٢٣، دو فروند ميگ ٢١، دو فروند سوخو ٢٢و سه فروند ميراژ اف ١ را در نبردهای هوايی سرنگون كرد. جليلی در سال شصت و يك بعلت نافرمانی از دستور فرمانده پايگاه هشتم شكاری ( شهيد بابايی) به دادگاه انقلاب معرفی شد و حتی تا پای  اعدام هم رفت ولی در نهايت به ده سال زندان محكوم گرديد اما با وساطت فرمانده نيروی هوايی ، او و چند خلبان ديگر آزاد شدند. در مقابل نيروی هوايی عراق هم خلبانی داشت به نام محمد رايان كه با ميگ ٢٣و ٢٥پرواز می كرد. محمد رايان به گفته عراقی ها ١٢هواپيمای ايرانی را سرنگون كرده بود و به او لقب عقاب آسمان داده بودند. محمد رايان مهارت بالايی در نبرد با اف – ٤ های ايران داشت و بيشترين پيروزی هوايش را مقابل آنها بدست آورد اما عاقبت در سال شصت و پنچ شكار يك اف -١٤ ايرانی شد و سقوط كرد. جليل زندی هم در سال ١٣٨٠در يك تصادف رانندگی در تهران درگذشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 16:40 توسط |

يكشنبه ٢١مهر ١٣٦٤- روزنامه اطلاعات

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 4:43 توسط |

محمد تقی جعفری از فيلسوفان و مولوی شناسان خبره بود كه در دهه شصت در اوج پختگی قرار داشت. بخت با علامه جعفری يار بود كه زمانی به نقطه اوجش رسيد كه محيط برای ابراز عقايدش بسيار باز و مناسب بود. البته منظورم از مناسب، نسبت به روزگار امروز است وگرنه خشكه مذهبی ها به كسی رحم نمی كردند. ( يادم نرفته پس از تفسير عرفانی سوره حمد توسط امام خمينی چه انتقادات و اعتراضاتی ابراز شد تا آخر جلوی پخش تلوزيونی آن گرفتند). در هر صورت علامه جعفری كلام شيرين و ساده ای داشت و به همين خاطر مفاهيم سخت و پيچيده را به زبان عاميانه بيان می كرد. سخنرانی های او در تلوزيون دهه شصت، از بهترين برنامه ها بود و طرفداران بسياری داشت. خاطره خاصی كه از علامه جعفری دارم به يكی از نمايشگاههای بين المللی تهران بر می گردد. سالی در نمايشگاه بين المللی در غرفه ژاپن مشغول ديدن دستگاه های جديد  بودم كه علامه جعفری وارد غرفه شد. نكته اول اين بود كه ژاپنی ها به خوبی او را می شناختند و با احترام برخورد می كردند. نكته دوم هم دقت علامه جعفری به توضيحات فنی و سعی بر فهم كامل آن بود. مثلا وقتی دستگاه فكس ( كه آن موقع تكنولوژی جديد روز بود) را برايش شرح می دادند اصرار داشت تا بداند اطلاعات تصويری چگونه روی خط تلفن جا به جا می شود و آنوقت ژاپنی ها مجبور شدند به هنگام ارسال فكس صدای خط تلفن را روی اسپيكر بگذارند تا ايشان موضوع را درك كند. خلاصه بگويم علامه جعفری گوهر گرانبهايی بود در عصر جاهليت دهه شصت. يادش به خير.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 15:28 توسط |

١٣٦٠ نصرالله زرین‌پنجه (نوازنده تار و آهنگ‌ساز)
١٣٦٠ علی دشتی (پژوهشگر، نویسنده و سیاستمدار)
١٣٦٠ سعید سلطان‌پور(کارگردان تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر ایرانی)
١٣٦٠ جلال‌الدین تاج اصفهانی (خواننده موسيقي ایرانی )
١٣٦٠ سید محمدحسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی (مولف تفسیر المیزان، فقیه، فیلسوف و مفسر قرآن)
١٣٦١حبیب‌الله بلور (کشتی‌گیر، مربی کشتی، مدیر ورزشی و بازیگر سینما)
١٣٦١سید حسین میرخانی (خوشنویس و نستعلیق‌نویس)
١٣٦١امیرحسین صدقیانی (بازیکن و مربی فوتبال)
١٣٦١اِسماعیل اَدیب خوانساری ( نخستین خواننده مرد در رادیوی ملی ایران)
١٣٦١منیر وکیلی (خواننده اپرا )
١٣٦٢سیده نصرت امین  (عالم و عارف زن)
١٣٦٢امین‌الله آندره حسین (آهنگساز)
١٣٦٣عیسی بهنام (باستان‌شناس)
١٣٦٣بیژن مفید (نمایشنامه‌نویس)
١٣٦٣حسین گل‌گلاب (شاعر و سراینده سرود ای ایران )
١٣٦٣محمود تفضلی ( نویسنده و مترجم )
١٣٦٤غلامحسین بنان (خواننده)
١٣٦٤غُلامحُسین ساعِدی (نويسنده)
١٣٦٤حسن نیرزاده نوری (آموزگار)
١٣٦٥ذبیح الله حکیم الهی دشتی معروف به ذبیح الله منصوری (مترجم ، روزنامه نگار، نویسنده و قهرمان بوکس)
١٣٦٥کریم کشاورز (مترجم و داستان نویس)
١٣٦٦عبدالله دهش (شیخ و دراویش سلسله نعمت‌اللهی )
١٣٦٧سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار( شاعر)
١٣٦٨مرتضی حنانه (موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز)
١٣٦٨عباس یمینی شریف (آموزگار و نویسنده ادبیات کودکان)
١٣٦٨زین‌العابدین رهنما (نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار و پژوهشگر)
١٣٦٩مهدی اخوان ثالث (شاعر)
١٣٦٩پرویز ناتل خانلری (ادیب، سیاست مدار، زبان‌شناس، نویسنده و شاعر

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 4:36 توسط |

در دهه شصت پيشرفته ترين روش خودآموز زبان، كتاب و نوارهای لينگافن بود. لينگافن طيف وسيعی از زبانها را در بر می گرفت ولی پرطرفدارترين آنها انگليسی ، آلمانی و فرانسه بود. رمز موفقيت در لينگافون گوش دادن مستمر به نوارهای آن بود و بهترين حالت اين بود كه در طول روز، در زمانهای مرده مثل رفت وآمد يا پياده روی به آن گوش می داديد. اما دو مشكل بزرگ وجود داشت، اول اينكه باتری شارژی ناياب بود و باتريهای معمولی هم دوام چندانی در واكمنهای آن دوره نداشت ( هرچند كه در زمان جنگ همان باتريهای معمولی با دفترچه بسيج توزيع می شد) و دوم گشت كميته انقلاب اسلامی . اصولاً از نظر برادران گشت همراه داشتن واكمن نشانه ابتذال بود و تصور بر اين بود كه واكمن فقط جهت شنيدن موسيقی حرام استفاده می شود و اگر هم توضيح می دادی كه باواكمن هم می شود سرود های انقلابی و نوارهای مذهبی گوش داد، كسی توجه نمی كرد. آوردن واكمن به مدرسه حكم كفر ابليس داشت و اغلب كار به تعهد و آمدن والدين به مدرسه كشيده می شد. خلاصه لينگافن در ملاء عام مشكلاتی داشت. يك روز يكی از دوستان آمد يكی از نوارهای من را ببرد كپی كند. پرسيدم نوارت چی شده ؟ گفت هفته پيش در يكی از ايست بازرسی های جاده تهران - اصفهان به جرم داشتن واكمن از اتوبوس پياده ام كردند و گفتند چی گوش ميدی ؟ من هم گفتم نوار لينگافن . مامور بازرسی فكر كرد لينگافن اسم يك گروه موسيقی خارجی است و در واكمن را باز كرد، نوار را درآورد، انداخت زمين و با پوتين خردش كرد! تازه می خواست واكمن را هم توقيف كنه! بله در دهه شصت پيشرفته ترين روش خودآموز زبان، كتاب و نوارهای لينگافن بود.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 18:43 توسط |


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 18:40 توسط |

گاهی وقتها شنيدن يك اسم، يك خاطره از ياد رفته را پر رنگ می كند و سعيد رجايی خراسانی يكی از اين اسمها است. سعيد رجايی خراسانی از سال شصت ودو به مدت هفت سال نماينده ايران در سازمان ملل بود. در خرداد شصت و پنج خبری در گوشی گفته می شد كه وی را به هنگام سرقت يك بارانی در نيويورك دستگير كرده اند. هيئت ايرانی در آمريكا اين موضوع را تكذيب كرد و آن را يك سوءتفاهم دانست و صد البته كه در داخل هم آنرا توطئه استكبار و صهيونيزم جهانی برای بدنام كردن جمهوری اسلامی ايران ناميدند. روزنامه های محلی آن زمان واقعه را اينچنين نوشتند:

نیویورک (آسوشیتد پرس) – به گزارش پلیس سفیر ایران در سازمان ملل متحد به هنگام دزدی یک بارانی ١٠٠ دلاری از یک فروشگاه دستگیر و سپس به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد شد. جان ونتوچی سخنگوی پلیس گفت که سعید رجایی خراسانی، ٥٠ ساله، در طبقه دوم بخش لباس مردانه الكساندر در مرکز مانهاتان تلاش برای دزدیدن یک بارانی داشت. او به هنگامی که به پشت یک گنجه لباس رفته بود، پس از کندن اتیکت بهای یک بارانی به سوی در خروجی رفت. یک کارآگاه فروشگاه شاهد این دزدی از سوی رجایی خراسانی بود. این کارآگاه و یک مامور امنیتی پیش از خروج رجایی خراسانی او را از خروج بازداشتند. ماموران اف بی آی  که از سوی فروشگاه فراخوانده شده بودند، رجایی خراسانی را به عنوان سفیر شناسایی کردند و او را به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد ساختند.امیر زمانی، یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل اعلام داشت که آقای سفیر امروز یک نشست رسانه ای برگزار خواهد کرد. او از هر گونه اظهار نظر خودداری کرد. این جریان در هفتم ماه مه روی داده است، اما به بیان ونتوچی تا روز چهارشنبه پلیس شهری از آن خبر نداشته است.

تلویزیون WNBC-TV گزارش داد که یک سخنگوی ایرانی این اتهام را تکذیب کرده و بیان داشته است که این یا یک سوءتفاهم بوده است و یا این که اف بی آی تلاش دارد یک آبروریزی به راه اندازد. در دوره چهار سال سفارت خود رجایی خراسانی همواره ایالات متحده و اسراییل و عراق، دشمن در حال جنگ با ایران را مورد حمله قرار داده است و تلاش برای اخراج اسراییل از مجمع عمومی داشته است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 8:12 توسط |

گاهی وقتها در تاريخ نامی وچود دارد كه پر از رمز و راز است و زندان دوله تو يكی از آنهاست. پس از انقلاب يكی از مناطق ناآرام كردستان بود. در اين منطقه گروه هايی برای استقلال و احقاق حق كردها با نيروهای دولتی جنگ مسلحانه می كردند. حزب دموكرات كردستان هم يكی از اين گروه ها بود. در جريان درگيری های اين گروه ها با ارتش و سپاه تعدادی از آنان دستگير می شدند و در مقابل گروه های كرد هم با ربودن اعضای سپاه، ارتش، جهاد سازندگی و ژاندارمری تقاضای معاوضه با اسرای خود را می كردند. اين گروگانها در زندانهايی كه در نقاط صعب العبور و دور دست كه عموماٌ در كنترل حزب دموكرات بود، نگهداری می شدند. يكی از اين زندانها در روستای دوله تو در نزديكی سردشت در مرز ايران و عراق قرار داشت. تعداد زندانيان اين زندان بين دويست تا چهارصد نفر عنوان می شد. آن روزها خبر می رسيد كه از اين زندانيان بيگاری كشيده می شد و در شرايط بد نگهداری می شوند. ساختمان زندان در حقيقت آغل و طويله هايی بود كه روستائيان در ييلاق و قشلاق از آن برای نگهداری احشام استفاده می كردند و هيچگونه امكانات رفاهی نداشت. دولت با معاوضه اسرا مخالف كه بود هيچ ، بلكه دستگيرشدگان كرد را محاكمه و بعنوان محارب اعدام ميكرد. با پيشروی ارتش و سپاه در كردستان عرصه بر حزب دمكرات تنگ شد و آنان از معاوضه اسرا نااميد وتصميم گرفتند زندانيان را از بين ببرند. در هفده ارديبهشت سال شصت با هماهنگی قبلی تمام زندانبانان از زندان دوله تو خارج شدند و هواپيماهای عراقی اين زندان را بمباران كردند. رمز و راز ماجرا اين بود كه كدام نابغه نظامی به اين نتيجه رسيده بود كه كشتن انسانهای بی دفاع و غيرمسلح با عمليات پر ريسك و پرهزينه هوايی بهتر از مسموم كردن يا اعدام دسته جمعی يا روشهای ديگر است يا اينكه ورود عراق به اين موضوع چگونه بود؟ بعدها از اين ماجرا يك فيلم سينمايی هم ساخته شده كه كمكی به روشن شدن ماجرا نكرد و بار احساسی داشت. زندان دوله تو مدتی در اخبار بود تا اينكه كم كم از خاطره ها رفت و امروز حتی نامی از آن در سالروزش هم آورده نمی شود.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 4:30 توسط |

آنهايی كه در دهه شصت مسافرتهای بين شهری می كردند بنزهای كرايه فيروزه ای رنگ ١٩٠ و ٢٠٠ را به خاطر دارند.آن روزها حوالی ميدان آزادی يا سه راه تهرانپارس در خيابان دماوند اين بنزها ديده می شدند كه رانندگان آن برای مسيرهای شمال داد می زدند. اغلب اين بنزها ديزل بودند ولی مدل بنزين سوز آن هم وجود داشت. در ايامی كه بليط اتوبوس پنجاه تومان بود، كرايه تهران شمال اين بنزها صد تومان بود و انصافاً هم راحت و نرم بودند.من در هر سه مسير هراز، چالوس و رشت با اين كرايه ها مسافرت كرده بودم. هر كدام از رانندگان پاتوق خاصی در جاده داشتند كه برای صبجانه و ناهار وشام توقف می كردند وبعضی از رستورانها غذای فوق العاده ای داشتند. هركدام از رانندگان قصه های فراوانی از دست فرمانها، ريزشهای كوه وبهمن، كولاك وبرف گردنه ها و مسافران ريز و درشتشان داشتند كه در طول سفر برايتان تعريف می كردند. يكی از شوخی های رايج در مورد اين بنزها اين بود كه اين ماشينها  كارخانه بنز را ورشكست كرده اند چون كيفيتش خوبه و خراب نمی شه تا يكی ديگه بخری!!! البته ماشينهای ديگری هم در مسافرتهای بين شهری استفاده می شد. مثلا اكثر ماشينهای كرايه تهران اصفهان يا تهران شيراز بيوك ايران و شورلت نوا بود اما بنزهای شمال چيز ديگری بود. از پيكان، آريا، شورلت ايران و هيلمن هم در بعضی مسيرها استفاده می شد. در دهه هفتاد اين ماشينها به مرور با پژو و رنو تعويض گرديدند.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 6:9 توسط |

يكی از پديده های دهه شصت كه به آن زياد پرداخته نشده است، مهاجرين جنگ تحميلی يا جنگزدگان می باشد. با آغاز جنگ سيل مردم از استانهای مرزی به ساير شهرها آغاز شد. حمله سريع عراق به ايران و عدم آمادگی ارتش و سپاه موجب شد تا در روزهای اول جنگ معادل مساحت كشور لبنان به تصرف عراقيها درآيد. علاوه شهرهای سقوط كرده، شهرها وروستاهای زيادی  زير آتش توپخانه ارتش عراق قرار گرفت و مردم اين شهرها وروستاها را آواره كرد. مطابق آمار مركز آمار ايران  تعداد افراد جنگزده در سال شصت ويك، يك ميليون و ششصد و سی شش هزار و هفتصد وچهل وهفت نفر بود اما اين، تعداد جنگزدگان ثبت نام شده بود و همان سالها تعداد واقعی آواره های جنگ دو و نيم ميليون نفر تخمين زده می شد. جنگزدگان به چند دسته تقسيم ميشدند. گروهی با توجه به تمكن مالی توانستند سرپناهی برای خود دست وپا كنند. گروهی به ميهمانی اقوام و آشنايان رفتند تا فكری به حال خود كنند و گروهی هم راهی كمپها واردوگاههای مهاجرين جنگ تحميلی شدند. در ابتدا بنياد امور جنگزدگان تشكيل گرديد كه بعدها به بنياد امور مهاجرين جنگ تحميلی تغيير نام داد .اين بنياد سعی كرد با استفاده از اماكن مصادره شده توسط بنياد مستضعفان سروسامانی به اوضاع اقامتی و معيشتی جنگزدگان بدهد. يكی از معروفترين اين مكانها هتل بين المللی واقع در پل سيدخندان تهران بود كه به هنگام انقلاب مصادره شده بود. آنهايی كه آن سالها از سيدخندان عبور می كردند حتماً اين ساختمان و ساكنان آن را به ياد دارند. ورود اين حجم از مردم به ساير شهرها نظم اجتماعی را بهم ريخت. جنگزدگان برای امرار معاش به هر كار خلاف و غير خلافی روی آوردند. در بين آنان افراد آبرومندی بودند كه حالا بدون داشتن آينده روشنی بايد دستفروشی يا مسافركشی می كردند. رفته رفته صبر مردم شهرهای ميزبان هم به سرآمد و زد وخوردهای خيابانی شروع شد. اصفهان و شيراز دو شهری بودند كه بيشترين اين حوادث در آنها اتفاق افتاد. من به عنوان بك جنگزده تجربه های بسيار تلخی از آن دوران دارم كه هيچگاه در بين خاطرات دهه شصت نگفته و نمی گويم. تمام مردم ايران درگير مصيبتی به نام جنگ بودند و شايد اگر من هم جای آنان بودم، رفتار بدتری از خود نشان می دادم. القصه با طولانی شدن جنگ، جنگزدگان در جوامع ميزبان شروع به هضم شدن كردند و همانگونه كه تاثير گذاشتند، تاثير گرفتند. همه ايران با سمبوسه وفلافل آشنا شدند. همه ايران با نواختن سنج و دمام درعزا وعروسی آشنا شدند. اين آشنايی ها موجب ريشه دواندن جنگزدگان شد به طوريكه پس از پايان جنگ تعدادی از آنان به شهر و ديار خود باز نگشتند. جنگزدگانی كه به خانه برگشتند هر يك سوغاتی از ديار ميزبان خود همراه بردند كه بدون شك سوغات مشترك همگی آنان صبر بود. صبر.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 6:35 توسط |

يكی از آدمهای خبرساز دهه شصت سيد مهدی هاشمی بود. مهدی هاشمی طلبه ای بود كه قبل از انقلاب لباس روحانيت را از تن بدرآورد و روی به مبارزات مسلحانه آورد و جالب اين بود كه بيشتر مبارزات مسلحانه اش در دعوای حيدری-نعمتی ماجرای كتاب شهيد جاويد بود تا با رژيم پهلوی. در آن ماجرا گويا هاشمی آيت الله شمس آبادی را در اصفهان ترور می كند و توسط ساواك دستگير و محاكمه و به زندان می رود. بعد از انقلاب از زندان آزاد می شود و به جرگه سپاه پاسداران می پيوندد و تا زمان دستگيری خلاف نكرده ای باقی نمی گذارد! در بخشی از حكم او  چنين گفته شد " متهم به دلیل تشکیل گروه‌های ترور و ایجاد رعب و وحشت در منطقه قهدریجان، با انجام کارهایی نظیر قتل، تیراندازی، تخریب مزارع و چاه‌های آب توسط ایادی وی و به دلیل تسلط بر سپاه و سایر ارگان‌های قهدریجان و خارج کردن منطقه از کنترل مسئولین مرکزی و جمع‌آوری و اخفای سلاح و مهمات غیرمجاز فراوان جهت تحقق اهداف قدرت‌طلبانه خود، محارب است و نیز به دلیل گمراه نمودن تعداد قابل توجهی از جوانان منطقه و غیر آن و کشاندن آنان به مسیر انحرافی خود و اخلال و کارشکنی در تحقق اهداف مقدس جمهوری اسلامی در داخل و خارج و توطئه و تحریک فراوان علیه مسئولین جمهوری اسلامی، در حدی که توطئه علیه نظام اسلامی محسوب می‌شود، مفسد فی‌الارض می‌باشد.اين آدم مفسد فی الارض يك اشتباه بزرگ انجام داد كه اگر انجام نداده بود اكنون جزء خاطرات دهه شصت نبود و شايد هم هنوز در حال خدمت به مردم ايران بود و آن اشتباه افشاگری ماجرای مك فارلين در روزنامه الشراع لبنان بود. اين فضولی جناب سيد مهدی هاشمی كار دستش داد و اورا دوباره به خاطر فتل شمس آبادی و چند نفر ديگر به دادگاه كشاند. بهرحال همه مثل جوليان آسانژ و اسنودن شانس نمی آورند. مهدی هاشمی در ۶ مهر ۱۳۶۶ اعدام شد.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 4:5 توسط |

انقلاب كه پيروز شد خاويار ايران قصه ديگری پيدا كرد. انقلابيون به مردم وعده دادند كه اين ماده غذايی بسيار مغذی بايد توسط ايرانی ها مصرف شود و نبايد به كشورهای خارجی صادر گردد. حتی يادم است كه می گفتند حرام اعلام شدن آن،  توطئه بوده تا آن را غارت كنند و به مردم چيزی نرسد. اما در نيمه اول دهه شصت اثری از آثار خاويار ديده نشد و اين ماده حرام تهيه و بسته بندی و صادر می شد تا ما به حرام خوری نيفتيم! بعد از حلال شدن ماهی اوزون برون و هم خانواده هايش دوباره بحث حق و حقوق ملت ايران و خاويار خوريش مطرح گرديد كه اينبار دوستان گفتند آدم عاقل می آيد خاويار خداتومان را مفت بدهد ملت بخورد! خب ملت همان اشپل را بخورد كه خاصيتش عين همين خاويار است! هيچكس هم نپرسيد چرا خارجی ها نمی روند اشپل بخورند و اينهمه پول بابت خاويار می دهند؟ البته از حق نگذريم مدتی خاويار چرخكرده را در بسته بندی تيوبهای پلاستيكی ( مثل يخمك ) به بازار فرستادند. متصديان امر می گفتند علت چرخ كردن اين است كه كسی نتواند اين خاويار را قاچاق كند ولی آنهايی كه دستشان به دهنشان می رسيد و چرخ نكرده اش را هم خورده بودند می گفتند علت نامرغوب بودن و غير قابل صادر كردن آن بوده است. بهر حال من كه نه چرخكرده اش را خوردم و نه چرخ نكرده اش را!

درست است كه در دهه شصت دست من به خاويار نرسيد اما تا دلتان بخواهد خاويار بادمجان نوش جان كردم. كنسرو خاويار بادمجان يكی از غداهای آماده بود كه از بادمجان چرخكرده و رب و پياز و ادويه نشكيل می شد. رزمندگان، دانشجويان، مجردها، كارمندها و حتی خيلی از خانواده ها از اين كنسرو بعنوان يك وعده غذايی استفاده می كردند. بعضی ها كه سليقه داشتند به آن تخم مرغ يا كشك می زدند و بعضی هم آن را با برنج می خوردند. آری اينچنين بود برادر كه ما هم خاويار خور شديم! امروز خوب كه فكر می كنم به اين نتيجه می رسم كه آن وعده اول هم منظور خاويار بادمچان بوده و نه خاويار طلايی، قرمزو سياه دريای خزر! البته هنوز كه هنوز است وقتی اسم فاميل بازی می كنم و به حرف خ ميرسم در ستون رنگ می نويسم خاوياری!!! خاويار باشيد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 6:41 توسط |

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 4:20 توسط |

جردن نام قديم خيابان آفريقا بود كه به منظور پاسداشت مارتين جردن بنيانگذار دبيرستان البرز، در زمان شاه به نام او شده بود. جردن دهه شصت با امروز و ديروزش تفاوت بسيار داشت. پس از انقلاب تعداد زيادی خانه و ويلا در جردن مصادره شد و طبيعتا آدمهای جردن هم عوض شدند. ملكهای مصادره شده نصيب ارگانها و بنيادهای انقلابی شد و اكثر ملكهای فروخته شده هم نصيب تازه به دوران رسيده های انقلاب گرديد. تقاطع جردن با مدرس چراغ راهنمايی داشت و اين دسترسی جردن را راحت می ساخت. از خيابان جردن خط سه اتوبوس شركت واحد رد می شد كه مبدا آن پل تجريش و مقصد آن ميدان توپخانه بود. خيابان جردن در محل امروزی پل همت يك پيچ و فرورفتگی به پائين وبالا داشت كه اغلب آنجا تصادف می شد. در دهه شصت جردن محل عبور ماشينهای مدل بالا بود اما چه مدل بالايی؟ ماشينهای قبل از انقلاب يا پاترولهايی كه صندلی هايش عوض شده بود يا بدنه اش را نوار كشی كرده بودند اما با همه اين عبور مرورها جردن خيابان خلوتی بود. در روزگار جنگ شايد سوپر جردن نماد تجمل و محل پيدا شدن كالاها و خوراكی های ناياب بود. در شمال خيابان جردن برجهای رويال دوما قرار داشت كه توسط آلمانيها پيش از انقلاب ساخته شده بود و در زمره گرانترين آپارتمانهای دهه شصت تهران بود. در پائين جردن در منطقه ای موسوم به تپه های عباس آباد، پروژه نيمه كاره خانه داريوش قرار داشت كه می گفتند قرار بوده در زمان شاه منطقه ديپلماتيك شود ولی در جريان انقلاب مصادره شده بود و در دهه شصت ساختمان مركزی كميته انقلاب اسلامی بود اين ساختمان به همان صورت نيمه كاره مورد استفاده قرار گرفت و حتی امروز هم كه ساختمان بنياد مستضعفان است می توانيد ميلگردهای بيرون زده از ستونهايش را ببينيد. در محل امروزی تونل رسالت يك ميدان قرار داشت كه اسم نداشت! در حقيقت در محل تقاطع بزرگراه رسالت و جردن يك تپه بود كه به ناچار به دور آن ميدان زده بودند. اين تپه بعداً به خاطر مسائل امنيتی برداشته شد و ميدان صاف گرديد. ميدان آرژانتين در پی تيره شدن روابط با كشور آرژانتين به ميدان آفريقا تغيير نام داد ولی پس از عادی شدن روابط دوباره اين ميدان به نام آرژانتين شد و آن ميدان بی نام بالاتر، ميدان آفريقا نامگذاری گرديد. اما خاطره من از جردن. در فروردين سال شصت وهشت برای انجام كاری به يكی از آرايشگاههای زنانه معروف جردن معرفی شدم. آنها يك دستگاه كامپيوتر ٨٠٣٨٦خريده بودند كه من آن را فرمت وپارتيشن بندی و روی آن سيستم عامل داس نصب كردم. كار بعدی اين بود كه از من خواستند تصاوير مدلهای موی زنانه را اسكن كنم و در حقيقت يك آلبوم ديجيتال برای مشتريان آماده سازم. مدير اين سالن می گفت با پايان جنگ مهمانی ها و دوره های زنانه مخصوصاً در بين خانمهای سران و زمامداران رونق گرفته و از آنجائيكه اين خانمها مشتريان سالن او هستند، سرمايه گذاری در اين بخش سودآور است. كار من ادامه داشت تا اينكه درگذشت آقای خمينی اتفاق افتاد و از قرار مهمانی ها هم كم شد و كار نيمه تمام ماند و البته بخشی از دستمزد من هم به ملكوت اعلی پيوست! جردن برای من مثل يك عروس نصف نيمه بزك شده است!
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 3:47 توسط |

مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتاد وهفت تا اردیبهشت نود و دو در فايل پى دى اف آماده دانلود است. در اين فايل سعى شده غلط هاى املايى و تايپى تصحيح گردد و همچنين عكسهاى مرتبط با موضوع هم ضميمه مى باشد.

ضمنا كماكان درج مطالب در وبلاگ و صفحه ف..ب.. به صورت همزمان ادامه دارد.

 نشر چهارم را از اينجا دانلود كنيد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 4:37 توسط |

در سال ١٣٦٦ قیمت ها به شرح زیر بوده است

کاهو یک کیلو ١٠٠ریال
گوجه فرنگی یک کیلو١٥٠ریال
خیار یک کیلو ١٥٠تا٢٠٠ریال
آلو یک کیلو ١٥٠ریال تا ٢٠٠ریال
گیلاس یک کیلو ٣٥٠ریال
هندوانه یک کیلو ٥٥تا٦٥ریال
هلو یک کیلو ٢٢٠ تا ٢٥٠ ریال
نوشابه ٢٥٠سی سی ٥٥ریال
خامه ١٠٠گرم ١٥٠ریال
پنیر تبریز یک کیلو٢٠٠٠ ریال
کباب کوبیده یک سیخ ٢٠٠ ریال
تخم مرغ یک شانه ٤٠٠ ریال
ماست یک کیلو ٨٠ ریال
زعفران یک مثقال ٢٤٠٠ ریال
مغز گردو یک کیلو ٢٥٠٠ ریال
پرتقال یک کیلو ١٥٠تا٢٠٠ریال
نارنگی یک کیلو ١٧٠ تا ٢٢٠ ریال
سبزی خوردن یک کیلو ٧٠ تا ١٠٠ ریال
رب گوجه فرنگی یک کیلو ٤٠٠ریال
بلیت سینما ١٥٠ ریال
پسته یک کیلو ٣٥٠٠تا٤٠٠٠ریال
تخمه ژاپنی یک کیلو ١٢٠٠تا ١٥٠٠ریال
بادام یک کیلو ١٨٠٠ تا ٢٢٠٠ریال

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 3:43 توسط |

در سال شصت و دو و در جريان اصلاح قانون خدمت سربازی، مجلس شورای اسلامی مصوب كرد كه تمامی دانش آموزان چهار سال دوره متوسطه مشمول بوده و تا رسيدن به سن اعزام (١٨ سال) حق خروج از كشور ندارند و بدين ترتيب من هم ممنوع الخروج شدم! اين مصوبه راه را برای كسانی كه دوست نداشتند فرزندانشان به جنگ بروند بست. درست و نادرستش را نمی دانم اما تعدادی از اين گروه پسرانشان را از راه غير قانونی از كشور خارج كرده ويا قبل از ورود به دبيرستان به خارج فرستادند. اين موضوع منحصر به ضد انقلاب يا به اصطلاح طاغوتی ها نبود، آقای هاشمی رفسنجانی كه در آن دوران رئيس مجلس بود هم در خاطراتش نوشته كه با زنش مشورت كرده تا پسرشان را به بلژيك بفرستند تا فكر به جبهه رفتن به سرش نزند!. هرچند كه پس از پايان جنگ، دولت تسهيلات فراوانی برای  خريد خدمت اين افراد فراهم كرد و تازه ما متوجه شديم كه ياقوتی های ممنوع الخروج به خارج رفته خيلی بيشتر از طاغوتی ها است!  يكی از صميمی ترين دوستان كودكستان، دبستان و راهنمايی من هم به همين ترتيب از كشور خارج شد و تا امروز هم فرصتی برای ديدار او حاصل نشده است. هيهات!   

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 6:30 توسط |

دهه شصت دهه طلايی هواپيماربايی در ايران بود. در اين دهه چندين وچند هواپيماربايی موفق و ناموفق از هواپيمای شكاری و مسافری و ترابری در ايران اتفاق افتاد اما می خواهم از دو مورد هواپيماربايی منحصر به فرد در تاريخ هوانوردی صحبت كنم. در مرداد سال شصت وسه يك هواپيمای ايرفرانس كه از فرانكفورت عازم پاريس بود توسط افرادی كه به زبان عربی صحبت می كردند  ربوده شد. اين هواپيما ابتدا به قبرس رفت و از آنجا به تهران آمد. در تهران هواپيمارباها طی يك مصاحبه تلوزيونی به سياستهای دولت فرانسه كه به عراق اسلحه می داد اعتراض و پس از تخليه هواپيما آن را منفجر كردند. مسافران البته با رافت اسلامی پذيرايی شدند و با هواپيمای ديگری به فرانسه برگشتند و البته هواپيمارباها كه بدون ماسك ونقاب تصاويرشان منتشر شده بود هم سوار ماشين شدند و رفتند خانه!!! فرانسه اعلام كرد مواد منفجره واسلحه جنگی در تهران به هواپيمارباها تحويل داده شده است. ماه بعد در شهريور ماه نوبت يك هواپيمای كويتی بود كه در مسير كويت به كراچی ربوده و به تهران آورده شود. اما اين فقره چندان هم ختم به خير نشد. هواپيمارباها دو مامور دولت آمريكا را كشتند و از هواپيما بيرون انداختند و تقاضای آزادی شيعيان كويتی زندانی را كردند. بعد از شش روز ناگهان هواپيمارباها تقاضای ورود نظافتچی به هواپيما را كردند و مامورين ايرانی در لباس مبدل به داخل هواپيما رفتند و بدون اينكه خون از دماغ كسی بيايد، ربايندگان را دستگير و مسافران را آزاد كردند! بعدا در رسانه های خارجی مسافران گفتند كه در تهران برای هواپيماربايان دستبند و اسلحه و مهمات آورده شده است. دولت آمريكا جايزه دويست وپنجاه هزار دلاری برای اطلاعات در مورد ربايندگان تعيين كرد. هواپيمارباهای اين هواپيما هم رفتند خانه اشان!!! ما هرچه هواپيما ربا ديده بوديم يا كشته شده بود، يا دستگير و محاكمه و يا خودش را كشته بود ديگر اين مدلش را نديده بوديم كه پس از انجام ماموريت برود سر خانه و زندگيش! بهرحال از قرار معلوم هنوز جايزه دويست وپنجاه هزار دلاری سرجايش است اگر كسی خبری دارد كم پولی نيست.


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 20:21 توسط |

تو خبرها صحبت از چهارشنبه سوری بود که ياد کارهای نوجوانی خودم افتادم تو اين ايام . اوايل دهه شصت که مدرسه راهنمايی می رفتيم. اون موقع هم آخرای سال به قول معروف آتيش می سوزونديم اما حالا که يادم مياد خبری از وحشی بازی های اين روزها نبود. اون روزها برای ترقه بازی بيشتر از "دارت" استفاده می کرديم. ميخ سر دارت رو روی گاز داغ می کرديم و فرو می کرديم تو قسمت پلاستيکيش. فضای خالی نوک دارت رو با سر چوب کبريت پر می کرديم و يه پيچ رو هم با کش سر دارت بسته شده بود می گذاشتيم روش و می کوبيديم به ديوار و می ترکيد و انصافا چه صدای لذتبخشی هم داشت ! بعضی هم ميخ اين دارت ها رو به سر يک چوب وصل می کردن و می زدن به ديوار که بين بچه ها به "چپقی" معروف بود . اونايی هم که خلافشون سنگين تر بود زرنيخ و کُلُرات ( البته بچه ها بهش می گفتن کُرُرات ! ) رو ميگذاشتن بين دو تا سنگ و با پا می کوبيدن روش که صداش زياد تر از دارت بود. البته اون موقع بچه های بی کله تری هم بودن مثل الان . اونا " کاربيت " رو که مخصوص جوشکاری بود می ريختن تو يه قوطی و آب می ريختن روش تا گاز توليد کنه بعد مينداختن توی آتيش تا منفجر بشه. اين دسته آخری تعدادشون کمتر بود البته. اما حالا بچه های امروزی کم مونده نارنجک جنگی طرف هم پرت کنن !

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 8:31 توسط |

چند روز پيش عكسى را ديدم كه در آن پدرى فرزندش را مجبور كرده بود نوشته اى در دست بگيرد كه روى آن نوشته بود " من به پدرم دروغ گفته ام". با ديدن اين عكس به ياد خاطره اى از دهه شصت افتادم. يك روز در تابستان  شصت و پنج سوار تاكسى هاى خطى فيروزه اى رنگ تجريش به ميدان توحيد شدم. آن روزها در صندلى جلو دو نفر مسافر مى نشستند و من با مسافر ديگرى كنار راننده نشسته بودم. تاكسى حركت كرد و به چها راه پارك وى رسيديم. آن روزها چهار راه پارك وى پل مثلا معلق امروز را نداشت و ماشينها مجبور بودند پشت چراغ قرمز بايستند. هنگاميكه پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم يك پسر بچه آمد شروع كرد به پاك كردن شيشه ماشين و با ديدن او راننده زير لب چيزى گفت و پولى داد و بعد با سبز شدن چراغ راه افتاد. بعد از راه افتادن درددل راننده شروع شد كه ليسانسه قبل از انقلاب بوده و بعد ار انقلاب پاكسازى شده و اكنون براى تامين مخارج زندگى رانندگى مى كند، چون هيچ جا استخدامش نمى كنند.راننده تعريف كردن پسرى دبستانى دارد كه درس نمى خوانده و روزگار را بر او ومادرش تلخ كرده بود و از آنجائيكه تنها فرزندش بود وبرايش هزاران آرزو داشت نمى توانست قبول كند او چنين رفتارى داشته باشد. عاقبت راننده تصميم مى گيرد تا درس عبرتى به پسرش بدهد. او گفت يك روز صبح به جاى اينكه او را ببرم در مدرسه پياده كنم، آوردمش چهار راه پارك وى و كيفش را گرفتم و به او يك لنگ دادم و گفتم پسرم حالا كه به درس علاقه اى ندارى بايد كار كردن را شروع كنى و چون سواد درست و حسابى هم ندارى بايد شيشه ماشينها را پشت چراغ قرمز تميز كنى! راننده گفت اولش پسرم موضوع راشوخى گرفته بود اما وقتى ديد من خيلى جدى هستم مجبور شد اطاعت كند و شروع كرد به پاك كردن شيشه ماشينها. يك ساعتى كه گذشت گفت بابا غلط كردم ولى من گفتم نه عزيز من اين راهى است كه خودت انتخاب كرده اي. اين ماجرا تا غروب ادامه داشت و پسرم تمام روز اشك ريخت و معذرت خواست و من خون دل خوردم. غروب دستش را گرفتم بردم خانه و گفتم خسته نباشى امروز ده تومان كاسبى كردى فردا صبح مى توانى تصميم بگيرى كه مدرسه بروى و درس بخوانى يا همين برنامه امروز را ادامه دهي. صبح كه شد ديدم خودش پاشده كيفش را آماده كرده و صبحانه اش را خورده و منتظر است تا او را به مدرسه ببرم و از آن روز رفتارش به كل عوض شده است. حالا هر موقع سر چهار راه شيشه پاك كنها را مى بينم ياد آن روز خودم و پسرم مى افتم.

از آن روز به بعد من هم با ديدن شيشه پاك كنها ياد آن راننده و پسرش مى افتم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 15:50 توسط |

مطالب قدیمی‌تر