خالی بندی و سه شدن

در هر دوره ای مردم به هنگام صحبت کردن از اصطلاحاتی استفاده می کنند. در دهه شصت هم چنین اصطلاحاتی در بین مردم رایج بود. یکی از پر مصرفترین آنها خالی بندی بود. خالی بندی همان چاخان کردن یا دروغ گفتن و یا غلو کردن درباره موضوع یا کاری بود و به شخصی که خالی بندی میکرد هم خالی بند می گفتند. ریشه این اصطلاح از آژانهای دوره پهلوی اول آمده بود که کیف اسلحه کمری را بدون اسلحه و خالی به کمر می بستند و گشت می زدند. اول لات ها و اوباش ها از آن می ترسیدند ولی بعد که فهمیدند سلاح در کار نیست می گفتند خالی بندی است یا خالی بسته است. به مرور این اصطلاح به سر زبانها افتاد و کم وبیش استفاده می شد. البته نمی دانم که چطور شد در دهه شصت مجددا از آن استفاده شد. یکی دیگر از اصطلاحات مد دهه شصت ، سه شدن یا سه شد بود. سه شدن کنایه از خراب شدن کار یا مطلبی بود. در حقیقت ریشه این اصطلاح از ماشین پیکان نشئت می گرفت. موتور پیکان چهار سیلندر داشت که در مواقعی که یکی از سیلندرها به هر دلیلی کار نمی کرد و سه سلیندر دیگر کار میکردند، موتور ریپ میزد و مکانیکها می گفتند سه کار می کند یا سه شد. از اینجا بود که اصطلاح سه شد وارد زبان مردم شد.

استفاده از این نوع اصطلاحات اغلب در بین جوانها رایج بود و گفتن آنها در جلوی بزرگترها اغلب منتهی به چشم غرّه و ملامت می گردید که البته چشم غرّه هم چشم غرّه های قدیم.

پن فرند

در دهه شصت یکی از راه هایی که می شد زبان خود را تقویت کرد ، داشتن پن فرند یا همان دوست نامه ای یا قلمی بود. موسساتی در سطح جهان بودند که با دریافت مختصر پولی دو نفر را به هم معرفی می کردند و آنان با نوشتن نامه به یکدیگر دوستی را آغاز می کردند. پن فرندها از خودشان ، خانواده، کشور، علایق، موضوعات اجتماعی و خلاصه هر چه که توافق می کردند برای هم می نوشتند. نامه ها با پست ارسال می شد و گاهی اوقات نامه به هر دلیلی به دست گیرنده نمی رسید و لازم بود تا دوباره ارسال شود. زبان نامه نگاری همانی بود که در فرم ثبت نام قید کرده بودید. من شخصا پن فرند نداشتم ولی دو تن ازدوستانم پن فرندهایی از ژاپن و یوگسلاوی داشتند و من هم نامه های آنها را می خواندم. پن فرندهای آنان به انگلیسی نامه می نوشتند ، البته آشنایی هم داشتم که به آلمانی پن فرند داشت. زبانهای مرسوم انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، ایتالیلیی، اسپانیایی و روسی  بود. معمولا در موسسات زبان بودند کسانی که با شرکتهای پن فرند در خارج از کشور در تماس بودند و بوسیله آنان می شد فرم و مبلغ ثبت نام را ارسال کرد. بعد از مدتی اسم و آدرس پن فرند و اینکه کدامیک باید اولین نامه را بفرستد برایتان ارسال می شد. نامه نگاری آغاز می شد و بسته به اینکه دو طرف چقدر به این دوستی ارزش می دادند ادامه پیدا می کرد. بودند پن فرندهایی که سالها بدون دیدن یکدیگر با هم دوست بودند و یا پن فرندهایی که با هم ازدواج کرده بودند. امروزه با گسترش اینترنت و ای میل و شبکه های اجتماعی، پن فرند رونقی ندارد و آن نامه هایی که با دست نوشته می شد و بوی دوستی غریب را می داد از سکه افتاده است. حیف.

مهران کیت

در دهه شصت یکی از سرگرمیهای نوجوانان و جوانان ساخت کیتهای الکترونیکی بود. کیت الکترونیکی عبارت بود از یک تکه فیبر مدار چاپی و نقشه و مقداری مقاومت وخازن و دیود و ترانزیستور که پس از مونتاژ و لحیمکاری یک وسیله ساده الکترونیکی را بوجود می آورد.کیتهای آن دوره عبارت بودند از فلاشر، بی سیم اف ام، رادیو تک موج، یکسو کننده برق، رقص نور، محافظ و از این قبیل چیزها. مهران کیت موسسه ای بود که تعدادی از این کیتها را آماده کرده بود و با دفترچه راهنما به فروش می رساند. مهران کیت در خیابان جمهوری بود و محلی هم داشت که می توانستید در آنجا کیت خود را سرهم کنید و اشکالات خود را بپرسید. سرگرمی خوبی بود و من هم چند کیت مهران کیت را در نوجوانی سر هم کرده بودم. در اوایل دهه شصت تلویزیون هم برنامه بسیار آموزنده ای به نام کارگاه الکترونیک داشت که به آموزش  قطعات و مدارهای ساده الکترونیکی می پرداخت. در آن سالها الکترونیک مثل کامپیوتر امروز مورد توجه جوانها بود و انصافاً هم کیتهای الکترونیک سرگرمی بسیار خوبی بود. شاید همین برنامه ها بود که رشته الکترونیک را در دانشگاهها به عنوان  انتخاب اول کنکوریها در آورد و رشته عمران و یا همان راه و ساختمان را به عقب زد.

امشی

حشره کشهای معروف دهه شصت بایگون و پیف پاف بودند که تقریبا در دهه شصت تولید داخلی نداشتند. ساختن قوطی حشره کش نیاز به مواد اولیه ای داشت که در زمان جنگ گیر نمی آمد و به همین دلیل امشی پر مصرف ترین حشره کش دهه شصت بود.امشی ماده ای مشتق از نفت بود که برای از بین بردن مگس و پشه استفاده می شد. امشی با استفاده از پمپ امشی به هوا پاشیده می شد. پمپ امشی عبارت بود از یک مخزن که در آن امشی ریخته می شد و یک لوله و پیستون که مثل تلمبه باد دوچرخه عمل می کرد و با هر بار تلمبه زدن ذرات ریز امشی به هوا می ریخت و صدای پیس پیسی از آن به گوش می رسید. بوی امشی تند بود و علاوه بر حشرات ، آدمیزاد را هم فراری می داد. امشی ماندگاری زیادی نداشت و لذا در فصل تابستان می بایست مرتب از آن استفاده می شد. امشی در نفت فروشی ها و بعضی از پمپ های بنزین فروخته می شد.شاید برای بعضی ها بوی امشی از نوستالژی های ایام قدیم باشد. امان از دست ما و نوستالژی هایمان! 

یمن شمالی

ازعجایب دهه شصت وجود کشوری به نام یمن شمالی بود که اکنون وجود ندارد. کشور یمن امروزی  در دهه شصت کشوری دوپاره به نام یمن شمالی و یمن جنوبی بود. جمهوری اسلامی ایران روابط حسنه ای با یمن شمالی داشت و اخبار این کشور که در جنگ ایران و عراق کمی طرفدار ایران بود مرتب در رادیو و تلوزیون پخش می شد. پایتخت یمن شمالی صنعاء و پایتخت یمن جنوبی عدن بود. سرانجام این دو کشور در سال شصت و نه متحد شدند و تشکیل کشور واحد یمن را دادند. البته این دوکشور در نقشه جغرافیایی شرقی و غربی بودند و در کنار هم قرار داشتند و من هم نفهمیدم چرا به جای یمن شرقی و غربی به آن شمالی و جنوبی می گفتند.

رانندگی خانمها

در دهه شصت نسبت رانندگان خانم به رانندگان آقا بسیار کمتر از الان بود. رانندگان خانم بیشتر در تهران دیده می شدند و در شهرستانها به ندرت خانمی را می دیدی که رانندگی کند. البته الحق رانندگی خانمهای دهه شصت بسیار بهتر از امروزی ها بود. در آن دوران خانمهای راننده بسیار مقید به اجرای قانون بودند و از ماشین خود به بهترین نحو نگهداری می کردند. رانندگی با احتیاط خانمها در دهه شصت البته دستمایه طنز آقایان بود اما واقعیت این بود که میزان تصادفات خانمها بسیار کمتر از آقایان و اجرای قانونشان بسیار بالاتر بود.  متوسط تحصیلات رانندگان خانم و موقعیت کاری و اجتماعی آنان نیز از متوسط رانندگان آقا بسیار بالاتر بود. بهر حال من که متوجه نشدم چه شد که خانمها هم به مثل آقایان لایی کش و ویراژ ده و قانون شکن شدند. خانمهایی که آن زمان که  کمربند ایمنی لوکس و تی تیش مامانی بود، کمر بند می بستند.

کمک نقدی و جنسی به جبهه

در ایام جنگ کمکهای نقدی وجنسی به جبهه ها نقل هر روز اخبار بود. هر روز می شنیدیم که کارکنان و کارگران فلان اداره یا کارخانه یک یا چند روز حقوق خود را به رزمندگان اسلام اهدا کرده اند. در حقیقت آنهایی که جبهه نمی رفتند مجبور بودند با کمکهای اینچنینی دین خود را ادا کنند. جدا از این کمکهای نقدی، بودند کسانی که مستقیما پول به جبهه ها کمک می کردند که صد البته از نیتهای خالصانه تا اهداف منفعت طلبانه را شامل می شد. کمکهای جنسی هم در مساجد و پایگاههای مشخص شده جمع آوری می شد. کمکهای جنسی شامل مواد خوراکی و پوشاک و لوازم گرمایشی و هرچیزی می شد. در فصل سرما نیاز جبهه ها بیشتر به کنسرو و پتو و چراغ والوور بود و در فصل گرما آبلیمو و شربت و میوه تازه مورد تقاضا بود. کمکهای جمع آوری شده در مدارس اغلب با نامه ای به رزمندگان همراه می شد. این نامه ها دارای انشای ساده و متنی صادقانه بود که انصافا با خواندنش به سختی می توانستید خود را کنترل نمائید. من بعد از جنگ کتاب یا دفتری منتشر شده از نامه دانش آموزان به رزمندگان ندیدم و معتقدم جای آن بسیار خالی است. مثل همه جای دنیا در اوقات جنگ عده ای هم بدنبال سوء استفاده از احساسات مردم بودند. آشنایی تعریف می کرد در ایام جنگ روزی در شهر ماهشهر وانتی مشغول فروختن آجیل و خشکبار بسته بندی شده بود. او از آن وانت پسته خریده بود که داخل آن نامه ای به رزمندگان اسلام قرار داشت.  یک سال نوروز قلّکهای پلاستیکی بین دانش آموزان توزیع کردند تا در ایام نوروز از اقوام و آشنایان برای رزمندگان عیدی جمع آوری کنند و بعد از تعطیلات به مدرسه برگردانند. این قلّکها در بعضی شهرها شکل قدس بود و در بعضی نقاط شکل کعبه. دوستی می گفت بار اول که دخترش قلّک را جلوی مهمان گرفت از خجالت آب شدم و و ناچار گشتم خودم با پول خورد تمام قلّک را پر کنم.

تلوزیون سیاه و سفید

البته که هنوز هم می توان ردّ تلوزیون های سیاه و سفید را در گوشه و کنار ایران پیدا کرد ولی این تلوزیونها در دهه شصت جنبه عمومی داشت. سیستم تلوزیون رنگی چند سال قبل از انقلاب راه افتاد ولی این امکان برای همه نبود تا تلوزیونهای خود را تبدیل کنند. تماشای تلوزیونهای سیاه و سفید بعضی وقتها مشکلاتی داشت مخصوصا به هنگام مسابقات ورزشی. یادم هست فوتبال استقلال و پرسپولیس از آن جمله بود. تشخیص رنگ آبی و قرمز در تلوزیون سیاه و سفید بسیار مشکل است و آن روزها هم لباسهای ورزشی مثل امروز طرحدار نبود. این دوتیم هم با همان لباسهای ورزشی سنتی خود به میدان می آمدند و حتی حاضر نبودند یکی از آنها از جوراب سفید استفاده کنند. به همین منظور بیننده تلوزیونی از جنس سیاه و سفید دچار مشکل می شد. مسابقات کشتی هم همین مشکل قرمز و آبی را داشت. اکثر تلوزیونهای سیاه و سفید آن دوره لامپی بود و تعداد کمی تلوزیون ترانزیستوری دیده می شد. تلوزیونهای لامپی را که روشن می کردی یک دقیقه ای طول می کشید تا گرم شود و تصویر دیده شود. ما در خانه یک تلوزیون سیاه و سفید لامپی شابلورنس مبله داشتیم که در همان سال شصت سوخت و با استفاده از دفترچه شورای محل حواله یک تلوزیون رنگی پارس گرفتیم. تلوزیونی که کنترل از راه دور  نداشت ولی سیستم پیشرفته فینگرتاچ روی آن نصب بود! در خانه ما تلوزیون رنگی شد ولی من در خوابگاه و پادگان و خیلی جاهای دیگر بیننده تلوزیون سیاه و سفید بودم. هنوز هم گاهی رنگ تلوزیون را می بندم و کارتونهای قدیمی را سیاه و سفید نگاه می کنم مخصوصا پلنگ صورتی که آن زمان می دانستیم صورتی است ولی خاکستری می دیدیم.

تلگراف

اینکه تلگراف چی هست و چگونه کار می کند را همه می دانند. اما این وسیله ارتباطی در دهه شصت کاربرد فراوانی داشت ولی امروز اثری از آن نیست. در دهه شصت وزارت پست و تلگراف و تلفن وظیفه سرویسدهی به تلگراف را انجام می داد. تلگراف در دهه شصت جنبه رسمی داشت و از آن در محاکم قضایی به عنوان سند تاریخدار و حتی ساعت دار استفاده می شد. اعلام تسلیتها و تبریکات  رسمی  با تلگراف انجام میشد. حسن بزرگ تلگراف سریعتر بودن آن نسبت به نامه بود. توجه داشته باشید که در نبود ای میل و اینتر نت و موبایل و فکس چه چیزی می توانست سریعتر از تلگراف باشد. من در طول عمرم یکبار تلگراف فرستادم و یکبار تلگراف گرفتم. برای فرستادن تلگراف بایستی به دفتر پست می رفتی و فرم ارسال تلگراف را پر می کردی  وبه متصدی تلگراف تحویل می دادی . این فرم شامل اسم و آدرس فرستنده و گیرنده و همچنین متن تلگراف بود. بعد از آن متصدی تلگراف با شمردن حروف و کلمات هزینه ارسال را محاسبه و اعلام می کرد و فرستنده آن را پرداخت می کرد. فرستنده می توانست درخواست اعلام رسید کند به این معنی که گیرنده فرمی را امضاء و مجددا به فرستنده تلگراف می شد که تلگراف شما در تاریخ و ساعت فلان به گیرنده رسید. این اعلام رسید برای ارایه به محاکم و دادگاه ها بسیار مفید بود. تلگراف در مقصد بر روی کاغذ سفید با حاشیه سبز رنگ تایپ و مهر ورود می خورد در پاکت گذاشته شده و با پستچی به آدرس گیرنده ارسال می شد. اگر گیرنده هزینه اضافه تری پرداخت می کرد تلگراف به صورت فوری ارسال می شد. با آمدن تلکس و فکس و همچنین همه گیر شدن تلفن و موبایل و از همه مهمتر اینترنت ، تلگراف مهجورتر و بی مصرفتر شد تا اینکه چند سال پیش شرکت پست این سرویس را تعطیل کرد و به موزه فرستاد.

حاجی گربه

در دهه شصت تعداد سالنهای برگذاری مراسم ترحیم مثل الان نبود و ضمن اینکه اغلب مساجد هم امکانات امروز را نداشتند تا در آنها مجالس ترحیم برگذار شود. ضمنا اکثرا اعتقاد داشتند که مراسم ختم و سوم و هفته و چهلم متوفی بهتر است در منزل خودش برگذار شود. بر این اساس اگر صفحات ترحیم روزنامه های کیهان و اطلاعات دهه شصت را بخوانید ، می بینید که در پای آگهی های فوت اغلب آدرس محل سکونت متوفی به عنوان محل برگذاری مراسم درج شده است. این مقدمه ای بود برای معرفی آخوندی که در دهه شصت با عنوان حاجی گربه در تهران معروف شده بود. حاجی گربه آخوندی بود که آدرس مجالس ترحیم  نقاط بالای شهر تهران را از روزنامه پیدا می کرد و خودخوانده و سرزده به این مجالس می رفت و احیانا روضه ای هم می خواند، شام و ناهاری می خورد و صاحبان مجلس را مجبور می ساخت تا پولی پرداخت کنند. من داستان حاجی گربه را از دوستان وآشنایان شنیده بودم ولی آن را تنها یک جوک تلقی می کردم تا اینکه در سال شصت و پنج در مراسم ختمی در منزلی در قیطریه با ایشان روبرو شدم. در اواخر مجلس ترحیم در حالیکه روحانی دعوت شده مشغول نصیحتهای معمول بود ناگهان شیخی به همراه جوانی با تیپ حزب الهی آن روزها وارد مجلس شد ویکراست رفت بغل روحانی سخنران نشت. واعظ کمی جابه جا شد با ناراحتی که از صدایش معلوم بود صحبتش را درز گرفت  و بلند شد که مجلس را ترک کند. میزبان سعی کرد تا از خروج او با آن وضع ناراحت جلوگیری کند و از او دعوت کرد که شام را صرف کند و بعد تشریف ببرد. این دعوت او را بیشتر ناراحت کرد و با صدای بلند گفت مجلسی که حاجی گربه پایش را توی آن بگذارد جای من نیست. من همان موقع در داشتن تحصیلات حوزوی حاجی گربه شک کردم چراکه حرف زدن و حتی عمامه بستنش داد می زد که یک جای کار لنگ می زند ولی موضوع مهم این بود که هم خودش و هم محافظش سلاح کمری داشتند و حاجی گربه هم در لباس روحانیت بود. حاجی گربه شام مبسوطی خورد و حق منبر نرفته را گرفت و رفت و من مدتها به لقب حاجی گربه فکر می کردم .

لوازم خانگی خارجی دست دوم

قبل از انقلاب علاوه بر لوازم خانگی داخلی مثل ارج، آزمایش، الکترواستیل، جنرال استیل مارکهای خارجی مثل آ ا گ ، بوش، کلویناتور، کن وود، ایندزیت، الکترولوکس، باکنشت، جنرال الکتریک، فیلور در بازار موجود بود. اصولا در آن زمان محصولات خانگی ژاپنی و کره ای و چینی و بطور کلی آسیایی وجود نداشت  و محصولات خانگی خوب تولید اروپا و آمریکا بود. بعد از انقلاب و مخصوصا جنگ ورود این مارکها با محدودیت روبرو شد و به علت کیفیت محصولات خارجی قیمتهای آنها به شدت افزایش یافت. این افزایش قیمت منجر به بروز شغل جدیدی شد. افرادی پیدا شدند که لوازم خانگی خارجی را می خریدند و آنها  صافکاری و رنگ می کردند و دوباره می فروختند. آنان دقیقا مثل صافکارهای ماشین فرورفتگی های بدنه را صاف ، پوسیدگی ها را ترمیم ، خط و خراشها را بتنه و نهایتا کل دستگاه را رنگ می کردند. این دستگاهای باز سازی شده مجددا به متاقضیان فروخته می شد. اصولا در دهه شصت بنا به محدودیتهای موجود فرهنگ تعمیر در مردم وجود داشت و مثل الان کسی سریع به فکر جایگزین کردن با جنس نو نبود.

جهیزیه در دهه شصت

دهه شصت دهه ازدواجهای ساده بود. البته اکثر این ازدواجهای ساده از روی اجبار و نبود امکانات بود. تامین جهیزیه در دوران جنگ کار سختی بود،  چون تولید کارخانه های لوازم خانگی با حواله توزیع می شد و اگر هم کسی حواله گیرش می آمد و لازم نداشت آن را به قیمت بالاتری می فروخت. برای تامین جهیزیه ستادی تشکیل شده بود تا نوعروسان به آن مراجعه و با اخذ نوبت چند قم کالای خانگی تحویل بگیرند. این ستاد فرش ماشینی، یخچال، اجاق گاز و بعضی وقتها تلوزیون و پلوپزو جارو برقی و قابلمه تفلون هم عرضه می کرد. البته منظور از عرضه صدور حواله آن بود و بعد از صدور حواله متقاضی در نوبت قرار می گرفت. اگر نوعروس مربوطه می توانست صبر کند که هیچ وگرنه مجبور بود حواله اش را بفروشد و با اضافه کردن پولی به آن کالای مورد نیازش را فوری تامین کند.

این کمبود لوازم خانگی مخصوصا برای آنهایی که دختر داشتند سبب شد تا حجاج بیت الله الحرام را وا دارد تا از عربستان با خود لوازم خانگی بیاورند. رسمی که تا دهه هفتاد ادامه پیدا کرد. در میان آشنایان من بودند کسانی که یخچال ساید بای ساید را از عربستان به ایران آوردند. این مسئله آنقدر شیوع پیدا کرد تا بعد از مدتی شرکت هواپیمایی هما مجبور شد هنگام مراجعت حجاج هواپیمای باری به عربستان بفرستد.

آن روزها نقل می شد که شخصی به ستاد جهیزیه مراجعه و طلب ماشین لباسشویی می کند، مسئول مربوطه به او پاسخ می دهد که مگر حضرت فاطمه ماشین لباسشویی داشت که تو برا ی دخترت می خواهی؟ او هم با حاضرجوابی پاسخ می دهد که مگر حضرت علی بنز ضد گلوله داشت که الان مسئولین سوار می شوند و گویا این جواب برایش دردسر شده بود.

گلسیرین و آبلیمو

جنگ که شد خیلی چیزها عنوان کالای لوکس گرفت و وارد نشد. یکی از آنها محصولات بهداشتی و ازجمله محصولات نیوآ بود. کرم های دست نیوآ در قوطی های آبی رنگ مشتری فراوان داشت که نایاب شد. البته مقداری محدود توسط مسافر و به عنوان سوغات و یا فروش برای تامین خرج سفر بدست مردم می رسید ولی مقدار آن بسیار ناچیز و کم بود. داروخانه هایی بودند که مشابه کرم نیوآ را با مواد ترکیبی درست می کردند و می فروختند، جالب اینکه همان قوطی های کرم نیوآ را دوباره پر می کردند و می فروختند.

بعضی ها هم مثل مادر من دست به تولید ترکیب گلسرین و آبلیمو می زدند و از این معجون استفاده می کردند. بچه های دهه شصت با آن اشنا هستند، مخصوصا صبح های زمستان که عازم مدرسه بودند.

نرخ ارز

در دهه شصت بواسطه انقلاب و جنگ و کاهش درآمدهای ارزی، خرید و فروش ارز آزاد نبود. دولت کنترل شدیدی بر روی بازار ارز داشت و ارز در بازار سیاه و شبکه دلالی دست به دست می شد. دولت سیاست چند نرخی را دنبال می کرد و این خود عامل بزرگ فساد بود. ارز مسافری، ارز دانشجویی، ارز بیمار، ارز همراه بیمار، ارز صادراتی، ارز ترجیحی، ارز حواله ای، ارز رسمی، ارز صنعتی، ارز کشاورزی، ارز رقابتی و چندین ارز دیگر از ارزهای دهه شصت بود بطوریکه در سال هفتاد و سه هنگامیکه بانک مرکزی نظام تک نرخی را بوجود آورد نزدیک به پانزده نوع ارز وجود داشت. رقابت برای گرفتن ارزهای نرخ پائین تر همیشه وجود داشت و بساط مدرک سازی و زد و بند بسیار داغ و سودآور بود. آشنایی می گفت که آن زمان چهار آدم آس و پاس رفتند و یک موافقت اصولی برای یک کارخانه چینی و بلور گرفتند و وزارت صنایع هم برای احداث کارخانه ، دویست هزار دلار با نرخ هفت تومان وام تصویب کرد. این دوستان هم معادل ریالی را به بانک پرداخت و دلارشان به حساب ارزی واریز شد. بعد با این سرمایه کلی مانور دادند و دست آخر هم کارخانه ای که قرار بود دو ساله ساخته شود را ده ساله راه اندازی کردند. از تفاوت قیمت ارز امروز وضعشان توپ است و توپ هم تکانشان نمی دهد.

آن روزها یورو وجود نداشت و مارک آلمان، فرانک فرانسه، لیر ایتالیا، شلینگ اتریش، گیلدر هلند و دراخما یونان هم خرید و فروش می شد. دلارفروشان سر چهارراه استانبول می ایستادند و زیر گوش خریداران دلار دلار می کردند. هر از گاهی هم گشت کلانتری و کمیته می آمد و آنان متفرق می شدند وبا رفتن گشت دوباره تجمع می کردند. شوک اساسی قیمت دلار در روز پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و نوشیدن جام زهر بود که موجب سکته و حمله قلبی چند نفر شد. بهر حال آنانی که در دهه شصت دانشجو داشتند و یا بیماری را به خارج اعزام می کردند کابوس بزرگشان ارز بود.

تغییر ساعت

تغییر ساعت تابستانی امری بود که پیش از انفلاب مرسوم بود ولی بعد از انقلاب به بهانه اینکه رژیم شاه برای گیج کردن مردم در وقت نماز اقدام به آن نموده، منسوخ شد. در تمام دهه شصت و در زمان جنگ، ما خودمان را از فواید مادی تغییر ساعت محروم کردیم و این در حالی بود که صنعت برق زیر بمباران و مشکلات تحریم حال و روز خوشی نداشت. در روزگاری که  بیش از هفتاد کشور دنیا از این روش برای صرفه جویی استفاده می کردند، ما برای گیج نشدن به آن پشت کردیم. عاقبت در سال هفتاد دولت تصمیم گرفت تا مجددا تغییر ساعت تابستانی را به اجرا درآورد و هیچکس هم برای خسارت وارده به مردم و کشور عذرخواهی نکرد.

کاریکاتورهای مهرآباد

در دهه شصت روی دیوار بتنی حدفاصل خیابان فرودگاه مهرآباد و میدان آزادی، کاریکاتور سران کشورهای مستکبر از قبیل رونالدریگان، ماراگارت تاچر، فرانسوا میتران و غیره ترسیم شده بود. از آنجائیکه آن مسیر محل عبور هئیت های خارجی مهمان بود بدین گونه ما شجاعت انقلابی خود را به رخ جهانیان می کشیدیم! بعدا که فیتله انقلاب پائین کشیده شد و مجددا وارد کننده کالاهای رنگارنگ آنها شدیم، کاریکاتورها را پاک کردند!

سوره رعد آیه یازده

سوره رعد آیه یازدهم یکی از پرطرفدارترین آیات قرآن در دهه شصت و مخصوصا اوایل آن بود. این آیه می فرماید إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ و معنی آن این است که در حقيقت‏خدا حال (سرنوشت)قومى را تغيير نمى‏دهد تا آنان حال(سرنوشت) خود را تغيير دهند. این آیه به کررات در سخنرانی ها و جلسات سیاسی و مذهبی خوانده می شد و دلیلی برای انجام انقلاب و صدور آن بود. در کتاب بینش دینی هم که پس از انقلاب توسط جنابان سروش و حداد عادل برای دبیرستانها نوشته شده بود از همین آیه در اثبات انقلاب و انقلابی گری استفاده شده بود. از آنجائیکه دهه شصت دهه جمع اضداد بود و رویدادهای اول و آخر این دهه صدوهشتاد درجه با هم تفاوت داشت، استفاده از این آیه با پررنگ تر شدن مفهوم ولایت و اینکه ولی بهتر از خود ما حال ما را می فهمد و صلاح را تشخیص می دهد، کمرنگ گردید.

تیمهای ملی

در دهه شصت تیمهای ملی ورزشی ایران علاوه بر اینکه نماینده ورزش ایران بودند، بلکه سربازان و سفیران انقلاب نیز به حساب می آمدند. آنها به غیر از فعالیت ورزشی، در میادین ورزش نماز جماعت می خواندند، عکس و پوستر توزیع می کردند، سربند قرمز به سر می بستند و خلاصه از هر کاری در جهت صدور انقلاب کوتاهی نمی کردند. اما جالبتر از همه اخبار ورزشی در صدا و سیمای آن روزگار بود که اگر یک ورزشکار و یا تیم ورزشی ایران می برد از عبارت جمهوری اسلامی ایران استفاده می شد مثلا تیم فوتبال جمهوری اسلامی ایران با نتیجه دو بر هیچ کویت را شکست داد اما اگر همین تیم شکست می خورد می گفتند تیم ملی فوتبال کشورمان یا تیم فوتبال ایران با نتیجه دو بر صفر از کویت شکست خورد.! تازه در توضیح شکست هم نا داوری و توطئه امپریالیسم جهانی و دسیسه اعراب همیشه دلیل اصلی بود. خلاصه اینکه از نحوه اعلام اسم تیم می شد سریع حدس زد که نتیجه چه شده است. بد نیست بدانید در بازیهای آسیایی ۱۹۸۲ دهلی نو در هند، محمد مایلی کهن که عضو تیم ملی فوتبال ایران بود در بازی با کویت و پس ازاینکه گل کویت به ثمر رسید به داور حمله کرد و با مشت به صورت او کوبید. مایلی کهن که همان روزها هم گفته می شد کارمند حراست سازمان تربیت بدنی است و بواسطه این حضور به تیم ملی راه یافته در توجیه عمل خود گفت که داور با انقلاب اسلامی لج بوده و او به عنوان پاسدار انقلاب این عمل را انجام داده است. عمل مایلی کهن به جز بی آبرویی و شرمساری برای فوتبال ایران نتیجه ای نداشت.

مربیان تیم ملی فوتبال

اسامی مربیان تیم ملی فوتبال ایران در دهه شصت

اصغر شرفی ۱۳۶۰
پرویز ابوطالب ۱۳۶۰
ناصر ابراهیمی ۱۳۶۰، ۱۳۶۱
حسین آبشناسان ۱۳۶۱

جلال چراغپور ۱۳۶۲
احمد طوسی ۱۳۶۲
محمود یاوری ۱۳۶۳
ناصر ابراهیمی ۱۳۶۳، ۱۳۶۴
فریدون عسگرزاده ۱۳۶۴، ۱۳۶۵
پرویز دهداری ۱۳۶۵، ۱۳۶۶
محمود یاوری ۱۳۶۶

پرویز دهداری ۱۳۶۶، ۱۳۶۷، ۱۳۶۸

رضا وطنخواه ۱۳۶۸

مهدی مناجاتی ۱۳۶۸
علی پروین ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۲

ساندویچهای دهه شصت

در دهه شصت فست فود به شکل امروزی وجود نداشت. پیتزا پدیده جدیدی بود و به علت اینکه پنیر پیتزا در داخل کشور ساخته نمی شد، تهیه پیتزا کار راحتی نبود. البته پیتزا فروشی ها بتدریج راه افتادند اما تنوع منو آنها محدود بود حتی در بعضی از آنها فقط پیتزا موجود بود یعنی یک مدل بیشتر پیتزا نداشتند. سال 64 در یک ساندویچ فروشی که پیتزا هم می فروخت به  هنگام آوردن پیتزا نان هم آورد که وقتی پرسیدم چرا گفت بیشتر مشتری ها با پیتزا نان می خورند!. بهر حال این وضعیت پیتزا بود. اما ساندویچ وضع دیگری داشت ساندویچ از قبل از انقلاب جا افتاده بود ولی تنوع الان را نداشت. در مجموع دو نوع کالباس خشک و مارتادلا وجود داشت و دو نوع سوسیس معمولی وآلمانی. مخلفات هم گوجه و خیار شور بود. بعضی از ساندوچ فروشی های معروف از پیاز و جعفری هم استفاده می کردند اما از کاهو و کلم و سایر مخلفات خبری نبود. در سالهای جنگ که بعضی وقتها که گوجه و خیارشور گیر نمی آمد مخلفاتی مثل  کاهو، کلم، سبزی، فلفل و ترشی و سس هم استفاده می شد. دیگر ساندویچهای متداول عبارت بودند از همبرگر، تخم مرغ، کوکو سبزی و سیب زمینی، جگر، مغز، زبان که این سه تای آخر را هرجایی نداشت. چیزبرگر هم به همان علت کمبود پنیر آن متداول نبود. یک ساندویچ محبوب سالهای دهه شصت سوسیس بندری بود. سوسیس بندری ترکیبی از سوسیس و سیب زمینی پخته به همراه سس فلفل بود که در حقیقت برای ارزان شدن ساندویچ اختراع شده بود ولی بعدا به خاطر طعم آن طرفدار بسیار پیدا کرد. ساندویچ مرغ بعلت کوپنی بودن مرغ در زمان جنگ منقرض شد و ساندویچ الویه هم با سوسیس و کالباس تهیه می گردید، در حالیکه قبل از جنگ از مرغ برای آن استفاده می کردند.

نان ساندویچها، نان سفید بود که نسبت به باگت های امروزی کوچکتر و نازک تر تهیه می شد. تعدادی از مشتریان ساندویچ خود را دو نانه سفارش می دادند که معنی آن این بود که ساندویچ آماده در نان دومی قرار می گرفت. در بعضی از شهرهای کوچک که نان ساندویچ موجود نبود از نان بربری یا نان تافتون برای ساندویچ استفاده می شد. با رونق نان فانتزی پای باگت به ساندویچ فروشی ها باز شد. نان همبرگر اما از قدیم الایام گرد بود و فقط وقتی نان گرد تمام می شد در نان سفید گذاشته می شد.

بعضی از ساندویچ فروشی ها ابتکاراتی را هم به خرج می دادند مثل آب پز کردن سوسیس یا سرخ کردن کالباس ویا سرو ساندیچ با لیمو و فلفل سبز. در بعضی هم برای مشتریان مخصوص خردل روسی و زیتون پرورده سرو می شد. سس مایونز بعد از جنگ به ساندویچها اضافه شد.فروش سوپ جو و سیب زمینی سرخ کرده هم برای جذب مشتری در دهه شصت آغاز شد.

فضای ساندویچ فروشی ها هم با الان متفاوت بود. به جای منو یک یخچال ویترین دار در معرض دید بود که در آن مواد ساندویچها درون سینی دیده می شد و از آنجا مشتری متوجه می شد که چه چیزی موجود است. عموما ساندویچ فروشی ها یک یا دو کانتر یا رف برای ایستاده غذا خوردن داشتند و بندرت محلی برای نشستن. ساندویچ فروشی هایی که ساندویچ را به صورت پرسی و همچنین غذاهایی مثل لوبیا و آش هم می فروختند اغذیه فروشی نام می گرفتند که چیزی بین رستوران و ساندویچ فروشی بودند.