حماسه ننه خضيرو

نمايش حماسه ننه خضيرو از رويدادهای پر سروصدای اول دهه شصت بود. اين نمايش كه گفته می شد از يك داستان واقعی الهام گرفته شده بود به ماجرای زنی از روستاهای سوسنگرد در ابتدای جنگ می پرداخت. نيروهای عراقی به هنگام اشغال روستای ننه خضيرو به دختر و عروس او تجاوز می كنند و ننه خضيرو در ظاهر تسليم و به عراقيها نزديك می شود و در نهايت برای آنها نان سمی تهيه می كند. در پايان نمايش او برای جلب اعتماد عراقيها خود ابتدا نان می خورد و بدنبالش عراقيها هم مشغول خوردن می شوند و بدين ترتيب ننه خضيرو انتقام دختر و عروسش را می گيرد.اين نمايش پس از چهل شب اجرای موفقيت آميز، ضبط تلويزيونی شد واز شبكه اول و دوم سيما پخش گرديد. بازتاب پخش اين نمايش هم مثبت كه باعث تهيج جو عمومی  بر عليه دشمن و ادامه جنگ شد و هم منفی كه نگاه مردم به جنگزدگان را تغيير داد. بازيگران اين نمايش تانيا جوهری، اليزا جوهری، ترانه صادقیان،  گوهر خيرانديش، جمشيد اسماعيل خانی،سهراب سلیمی، حمید مظفری و فرشید ابراهیمیان بودند.

 ننه خضيرو مرد و كسی هم غرامت از متجاوزان نگرفت تا در آينده چه پيش آيد.

نهضت سوادآموزی

نهضت سوادآموزی بعد از انقلاب به منظور ريشه كنی بيسوادی در ايران تاسيس گرديد. پيش از انقلاب اين نهاد پيكار با بيسوادی نام داشت. با بوجود آمدن نهضت سوادآموزی مربيان و معلمان آن به در خانه مردم می رفتند تا بيسوادان را تشويق به يادگيری خواندن و نوشتن كنند. در دهه شصت در تلوزيون، در لابه لای خبرها، گزارشی از نوسوادانی از نهضت پخش می كردند كه موفق به گرفتن ديپلم و يا راه يافتن به دانشگاه شده بودند. نهضت سوادآموزی نيز همچون بقيه امور اينچنينی اسير آمار و اطلاعات گرديد بطوريكه آمار با سوادشدگان مهمتر از كيفيت سواد آنان شد و هر سال با افتخار از رشد چند درصدی دم زد و بشارت ريشه كنی بيسوادی تا آينده بسيار نزديك داد. اكنون كه سی و شش سال از تاسيس آن می گذرد طبق آمار همين سازمان محترم ده ميليون بيسواد در كشور وجود دارد. آمار نهضت سوادآموزی آدم را ياد آن شهروند انگليسی می اندازد كه در اواخر جنگ جهانی دوم اعلام كرد من آماده ام به آلمان بروم و هيتلر را دستگير كرده و بياورم! وقتی از او پرسيدند چگونه پاسخ داد. من از اول جنگ تعداد كشته شدگان آلمانی كه توسط راديو انگلستان اعلام شده را با هم جمع كرده ام و الان فقط خود هيتلردرآلمان تنها باقی مانده است كه دستگيريش با آن جثه ريز برای من كاری ندارد!

تلوزيون نوروز شصت و چهار

شاملو و فردوسی

يكی از جنجالهای فرهنگی دهه شصت قصه شاملو و فردوسی است. ماجرا از اين قرار بود كه در فروردین‌ماه ١٣٦٩به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران ، جلساتی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا برگزار شد که هدف آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. سخنران یکی از این جلسات احمد شاملو بود. او در این جلسات با ایراد سخنانی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی دامن زد. از او اين جملات نقل شده است كه : "اگر فردوسى اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتی طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزيز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقيقت‌ چقدر آسيب‌پذير است‌. اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند" ... "من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می كنيم كه ظاهرا كلماتش يكی است" ... "موسیقی سنتی , عرعر خری است که در چاه تاریخ پیچیده و به گوش ما رسیده است" با انجام اين سخنرانی موجی از حملات به سوی شاملو آغاز گرديد و مدافعان و مخالفان شاملو خوب از خجالت همديگر درآمدند هرچند كه طبق معمول اغلب آنان حتی به خود زحمت خواندن سخنرانی شاملو را نداده بودند. بگذريم، بازی بزرگان است و فقط خواستم خاطره ای گفته باشم.

برنامه امشب تلويزيون در دهه شصت

محمد تقی جعفری

محمد تقی جعفری از فيلسوفان و مولوی شناسان خبره بود كه در دهه شصت در اوج پختگی قرار داشت. بخت با علامه جعفری يار بود كه زمانی به نقطه اوجش رسيد كه محيط برای ابراز عقايدش بسيار باز و مناسب بود. البته منظورم از مناسب، نسبت به روزگار امروز است وگرنه خشكه مذهبی ها به كسی رحم نمی كردند. ( يادم نرفته پس از تفسير عرفانی سوره حمد توسط امام خمينی چه انتقادات و اعتراضاتی ابراز شد تا آخر جلوی پخش تلوزيونی آن گرفتند). در هر صورت علامه جعفری كلام شيرين و ساده ای داشت و به همين خاطر مفاهيم سخت و پيچيده را به زبان عاميانه بيان می كرد. سخنرانی های او در تلوزيون دهه شصت، از بهترين برنامه ها بود و طرفداران بسياری داشت. خاطره خاصی كه از علامه جعفری دارم به يكی از نمايشگاههای بين المللی تهران بر می گردد. سالی در نمايشگاه بين المللی در غرفه ژاپن مشغول ديدن دستگاه های جديد  بودم كه علامه جعفری وارد غرفه شد. نكته اول اين بود كه ژاپنی ها به خوبی او را می شناختند و با احترام برخورد می كردند. نكته دوم هم دقت علامه جعفری به توضيحات فنی و سعی بر فهم كامل آن بود. مثلا وقتی دستگاه فكس ( كه آن موقع تكنولوژی جديد روز بود) را برايش شرح می دادند اصرار داشت تا بداند اطلاعات تصويری چگونه روی خط تلفن جا به جا می شود و آنوقت ژاپنی ها مجبور شدند به هنگام ارسال فكس صدای خط تلفن را روی اسپيكر بگذارند تا ايشان موضوع را درك كند. خلاصه بگويم علامه جعفری گوهر گرانبهايی بود در عصر جاهليت دهه شصت. يادش به خير.

درگذشتگان فرهنگی دهه شصت

١٣٦٠ نصرالله زرین‌پنجه (نوازنده تار و آهنگ‌ساز)
١٣٦٠ علی دشتی (پژوهشگر، نویسنده و سیاستمدار)
١٣٦٠ سعید سلطان‌پور(کارگردان تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر ایرانی)
١٣٦٠ جلال‌الدین تاج اصفهانی (خواننده موسيقي ایرانی )
١٣٦٠ سید محمدحسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی (مولف تفسیر المیزان، فقیه، فیلسوف و مفسر قرآن)
١٣٦١حبیب‌الله بلور (کشتی‌گیر، مربی کشتی، مدیر ورزشی و بازیگر سینما)
١٣٦١سید حسین میرخانی (خوشنویس و نستعلیق‌نویس)
١٣٦١امیرحسین صدقیانی (بازیکن و مربی فوتبال)
١٣٦١اِسماعیل اَدیب خوانساری ( نخستین خواننده مرد در رادیوی ملی ایران)
١٣٦١منیر وکیلی (خواننده اپرا )
١٣٦٢سیده نصرت امین  (عالم و عارف زن)
١٣٦٢امین‌الله آندره حسین (آهنگساز)
١٣٦٣عیسی بهنام (باستان‌شناس)
١٣٦٣بیژن مفید (نمایشنامه‌نویس)
١٣٦٣حسین گل‌گلاب (شاعر و سراینده سرود ای ایران )
١٣٦٣محمود تفضلی ( نویسنده و مترجم )
١٣٦٤غلامحسین بنان (خواننده)
١٣٦٤غُلامحُسین ساعِدی (نويسنده)
١٣٦٤حسن نیرزاده نوری (آموزگار)
١٣٦٥ذبیح الله حکیم الهی دشتی معروف به ذبیح الله منصوری (مترجم ، روزنامه نگار، نویسنده و قهرمان بوکس)
١٣٦٥کریم کشاورز (مترجم و داستان نویس)
١٣٦٦عبدالله دهش (شیخ و دراویش سلسله نعمت‌اللهی )
١٣٦٧سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار( شاعر)
١٣٦٨مرتضی حنانه (موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز)
١٣٦٨عباس یمینی شریف (آموزگار و نویسنده ادبیات کودکان)
١٣٦٨زین‌العابدین رهنما (نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار و پژوهشگر)
١٣٦٩مهدی اخوان ثالث (شاعر)
١٣٦٩پرویز ناتل خانلری (ادیب، سیاست مدار، زبان‌شناس، نویسنده و شاعر

نشر چهارم خاطرات دهه شصت

مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتاد وهفت تا اردیبهشت نود و دو در فايل پى دى اف آماده دانلود است. در اين فايل سعى شده غلط هاى املايى و تايپى تصحيح گردد و همچنين عكسهاى مرتبط با موضوع هم ضميمه مى باشد.

ضمنا كماكان درج مطالب در وبلاگ و صفحه ف..ب.. به صورت همزمان ادامه دارد.

 نشر چهارم را از اينجا دانلود كنيد

استاد حسن نيرزاده

در سالهاى ابتدايى دهه شصت برنامه اى در چهارشنبه شبها از شبكه يك تلوزيون پخش مى شد به نام بروبچه های پشت پنجره . مجرى اين برنامه در شمايل پيرمردى روستايى به آموزش الفبا به كودكان مى پرداخت و او كسى نبود جز استاد حسن نيرزاده آموزگار با سابقه آموزش و پرورش. نيرزاده روش ابتكارى براى آموزش به كودكان داشت. او با اجراى نمايش و زنده كردن شخصيتهاى متعدد در مقابل تخته سياه، ضمن آموزش خواندن و نوشتن، مطالب تربيتى زيادى را هم تعليم مى داد. شخصيتهايى كه او اجرا مى كرد تا آنجايى كه من يادم مى آيد عبارت بودند از كدخدا ، اكبر، شعبانعلى ، آقاكمال و محل اين قصه روستايى به نام سربندان بود. شعر ، آهنگ (كه با دوقطعه چوب اجرا مى شد) ، حركت ، تغيير صداولهجه  و چندين ريزه كارى ديگر موجب مى شد تا نه تنها كودكان حاضر در برنامه، بلكه بينندگان در خانه هم ميخكوب شوند. نيرزاده در سال شصت و چهار درگذشت ولى تا مدتها برنامه هايش از تلوزيون پخش مى شد. نيرزاده از آن دسته آدمهايى بود كه كارش را دوست داشت و به آن متعهد بود و برايش پول و مقام ارزش چندانى نداشت. نيرزاده برنامه هايش را با گفتن ، مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم، به پايان مى برد در حاليكه دانش آموزانش نه نه مى گفتند و گريه مى كردند. يادش گرامى .

ميشل استروگف

در اوايل دهه شصت صداوسيما در سردرگمى شديدى دست وپا مى زد. پاكسازى هاى گسترده نيروى انساني، دوران جنگ و نبود بودجه كافي( آگهى بازرگانى نوعى شيادى محسوب مى شد و به نوعى حرام بود) و از همه مهمتر نبود تعريف مشخص از راديو و تلوزيون  اسلامى و انقلابى باعث كلافگى مديران و دست اندركاران صدا وسيما شده بود و گهگاهى هم موجب دسته گل به آب دادن!

يكى از اين دسته گلها سريال ميشل استروگف بود. سريال ميشل استروگف توسط تلوزيون آلمان غربى با اقتباس از كتاب معروف ميشل استروگف نوشته  ژول ورن ساخته شده بود.اين سريال هفت قسمت داشت و براى اولين بار در سال پنجاه‌وشش  از شبكه يك پخش گرديده بود. اين سريال بنا به تقاضاى مردم در سال پنجاه‌وهشت با حذف قسمتهايى (سه قسمت) دوباره تكرار شد. اما جنجال به هنگام پخش سه باره اين سريال در سال شصت ويك  برپا شد. پس از پخش قسمت اول و در حاليكه ما نشسته بوديم قسمت دوم را ببينيم تلوزيون اعلام كرد كه بنا به اعتراض خانواده شهدا و امت حزب الله پخش آن متوقف وبه جايش گزارش مردمى از اعتراض مردم كوچه و خيابان به اين سريال ضد ارزشى پخش مى شود.!!! البته براى ما كه مشخص بود كه نشان دادن چنين فيلمى با آن هنر پيشگان خوش چهره و موسيقى بسيار زيبا يك جايش اشكال دارد ولى ديگر نمى دانستيم اينقدر اشكال دارد.!!! آن  روزها شايعه اى هم بود كه شوروى به پخش اين سريال بواسطه طرفدارى از خانواده تزار اعتراض كرده است.

به همه دهه شصتى ها و غير دهه شصتى ها پيشنهاد مى كنم موسيقى اين سريال را كه توسط ولادمیر کوزما(Vladimir Cosma) ساخته شده را حتما گوش كنيد و از آن لذت ببريد

نشر سوم خاطرات دهه شصت

مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتاد وهفت تا اردیبهشت نود ويك در فايل پى دى اف آماده دانلود است. در اين فايل سعى شده غلط هاى املايى و تايپى تصحيح گردد و همچنين عكسهاى مرتبط با موضوع هم ضميمه مى باشد.

ضمنا كماكان درج مطالب در وبلاگ و صفحه ف..ب.. به صورت همزمان ادامه دارد.

نشر سوم را دانلود كنيد

بازى با كلمات

بعد از انقلاب برنامه هاى كودكان و نوجوانان در تلوزيون دستخوش تغييرات زيادى شد. يك از برنامه هاى جديدى كه پخش آن آغاز شد برنامه بازى با كلمات بود. اين برنامه توسط طلبه جوانى به نام محمد حسين راستگو اجرا مى شد. ماهيت برنامه بازى با كلمات اينگونه بود كه برنامه با نوشتن يك كلمه روى تخته سياه آغاز مى گرديد و بتدريج با اضافه يا كم كردن حرفى يا جا به جا كردن نقطه اي، كلمه جديدى درست مى شد و اين روند تا پايان ادامه داشت. مجرى براى هر كلمه داستان و پند و نصحيتى داشت و به اصطلاح برنامه بارآموزشى پيدا مى كرد. مثلا از كتاب شروع ميشد و به كباب و كمك و كتك و كتلت مى رسيد. اين برنامه اينقدر بار آموزشيش اضافه شد تا جذابيتش را از دست داد. محمد حسين راستگو ابتدا با پيراهن وشلوار برنامه اجرا مى كرد ولى بعد با لباس روحانيت در برنامه ظاهر مى شد. او مهارت ديگرى هم داشت كه هنگام تعريف داستان صدايش را براى هر شخصيت تغيير مى داد. بعدها شنيدم كه مركزى به نام پرورش مربى كودكان و نوجوانان در قم تاسيس كرده و همين روش را به طلاب آموزش مى دهد.

مولود عاطفى

شايد به نظر بعضى ها موضوع خانم عاطفى ربطى به دهه شصت نداشته باشد، ولى يك جورايى دارد. خانم عاطفى قصه گوى برنامه كودك تلوزيون در دهه پنجاه بود. تمامى كودكان دهه پنجاه با او و چهره او آشنا هستند. خانم عاطفى بعد از انقلاب ايران را ترك كرد و بعد از چند سالى صبحهاى جمعه در صداى آمريكا نيم ساعت قصه مى گفت. در آن سالها كه در صدا و سيما براى كودكان، داستان راستان مرتضى مطهرى پخش مى شد، قصه هاى خانم عاطفى دريچه اى به دنياى ادبيات كودكان جهان بود. البته قصد بى احترامى به داستان راستان و كتابهايى نظير آن را ندارم ولى نويسندگانى از اين دست اساسا مفهوم قصه كودكان را درك نكرده اند و تصور مى كنند اگر داستانى را با كلمات ساده تر و جمله بندى آسانتر بازنويس كنند، مى شود قصه كودكان. بهر حال صبحهاى جمعه دهه شصت گوشمان را مى چسبانديم به راديو تا از ميان بوق بوق پارازيت و قوى و ضعيف شدن موج راديو، قصه خانم عاطفى را گوش كنيم. خانم عاطفى در سال هشتاد ويك درگذشت. روحش شاد.

چهلستون

كاخ چهلستون يكى از مكانهاى ديدنى در شهر اصفهان است . اين مجموعه كه شامل باغ و عمارت و استخر مى باشد در دوره صفويه ساخته شده و بدست پادشاهان صفوى تكميل گرديده است. پس از انقلاب يكى از مشكلات چهلستون نقاشى هاى بزم هاى  دوره صفويه بر روى ديوارهاى تالار بود. در اين نقاشى ها مراسم بزم صفويان شامل رقص و شراب و زنان ساقى به تصوير كشيده شده است كه حتى دو تصوير زنان نيمه عريان هم در آن ديده مى شود. اينها تصاويرى بود كه قبل از انقلاب  بروى ديوار قابل ديدن بود. البته تصاوير جنگهاى صفويه هم زينت بخش تالار اصلى چهلستون بود. بعد از انقلاب بر روى اين تصاوير چوب كوبيدند تا اين صور قبيحه از ديد پنهان بماند و البته جاى شكرش باقى است كه با قلم و چكش به جانش نيفتادند. البته بحث اينكه حكومت شيعه صفوى برگزار كننده چنين مجالسى بوده هم مسئله داشت. در سال شصت و دو در ايام مبارك هفته جنگ در اصفهان بودم. سپاه و ارتش نمايشگاه مفصلى به اين مناسبت در اصفهان برگزار كرده بود. قسمت روباز اين نمايشگاه در محوطه باغ چهلستون قرار داشت. در كنار استخر طويل اين مجموعه انواع و اقسام خمپاره و توپ و تانكهاى به غنيمت گرفته شده به نمايش درآمده بود و قسمت جالبش اين بود كه يك نفربر هشت چرخ برزيلى در داخل استخر در آب شناور بود.  هر دو ساعت يكبار برادران سپاه آن را روشن مى كردند و در طول استخر چهلستون بالا و پائين مى رفتند. نگهبان پيرى  در ايوان چهلستون بر روى چهارپايه نشسته و به در تالار تكيه داده بود. از او در باره داخل تالار پرسيدم و گفتم كه شنيده ام نقاشى ها را چوبكارى كرده اند. جواب داد بله روى همه فيبر كوبيده اند و اساساً بازديد ديگر آزاد نيست. در هياهوى بازديد كنندگان و نوحه كربلا كربلا ما داريم مى آئيم كه از بلندگوهاى محوطه پخش مى شد، در آن عصر پائيزى نگاهى به پلاكاردهاى كه به ستونهاى ايوان بسته بودند انداختم و از نمايشگاه خارج شدم.

توضیح

سلام، در پاسخ به بعضی ای میلهای خوانندگان توضیحات زیر قابل عرض است.

اول اینکه این وبلاگ صرفا با یادآوری خاطره ای و یادبودی که به ذهن من خطور می کند به روز می شود. من نه نویسنده ام و نه محقق، پس اگر مدتی طولانی از نوشته های جدید خبری نیست بدین معنی است که مطلب جدیدی به ذهنم نرسیده است.

دوم اینکه تجربه این مدت به من نشان داده که گذاشتن عکس در وبلاگ مشکلات خودش را دارد و در نهایت بازدیدکننده بنا به دلایل متعدد موفق به دیدن تصویر نمی شود. لذا تصمیم گرفتم عکسهای مطالب را فقط در فایل آرشیو بگذارم.

سوم اینکه فایل پی دی اف نشر اول خاطرات دهه شصت که حاوی مطالب این وبلاگ از اردیبهشت هشتادوهفت تا اردیبشت هشتادونه است از لینک پهلوی صفحه قابل دانلود است. تصمیم دارم در اردیبهشت نود نشر دوم را که حاوی مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتادوهفت تا اردیبهشت نود است را ارایه دهم. همانطور که گفتم این فایل حاوی عکس هم می باشد و همچنین سعی شده تا غلطهای تایپی و املایی نسخه قبلی نیز برطرف گردد.

چهارم اینکه از همه بابت مهربانی ها و نامهربانی هایشان ممنونم و برای همه  و خودم  آرزوی صبر بیشتر در شنیدن نظرات مخالف را دارم.

مجلات خارجی

ورود مجلات خارجی به کشور بعد از انقلاب و به خصوص در دهه شصت مشکلات فراوان داشت. اولین مشکل که جدی ترین مشکل بود به مقالات این نشریات مربوط بود که در رابطه با انقلاب ایران و یا شخصیتهای انقلاب و یا اسلام می پرداخت. اینگونه موارد به کل ورودش ممنوع می شد. مثلا اعلام می شد که فلان شماره تایم ممنوع است. مشکل بعدی عکسها و تصاویر مجلات بود که عموما بوسیله ماژیک سیاه و جوهر مخدوش می شد. معمولاعکسهای آگهی های تبلیغاتی و صفحات هنری و مد، که کلا با تیغ از مجله جدا می شد. گاهی بر اثر پس دادن جوهر صفحات روبرویی یا پشتی هم غیر قابل خواندن می شد. در حقیقت همان تعداد محدودی نشریه که وارد کشور می شد اول به اداره ممیزی ارشاد می رفت و دانه دانه ممیزی شده و سپس جهت توزیع به نمایندگی ارسال می شد. یادم است که در خیابان کریمخان کتابفروشی بود که چندین مجله معروف را توزیع می کرد و بعضی وقتها بایستس از صبح خیلی زود پشت در آن صف می بستی تا مجله مورد نظرت را بخری. این داستان نمایندگی ها بود روش دیگر این بود که دوستس، آشنایی پول اشتراک را در خارج می داد و مجله با پست به ایران می آمد که این یکی دردسرش بیشتر بود. مطبوعات خارجی که با پست می رسید،هم سانسور می شد و گاهی اوقات لازم بود که تا به اداره پست چهاراه لشکر در خیابان کارگر جنوبی مراجعه و مجله مورد نظر را تعیین تکلیف کنید. روزی برای تحویل گرفتن کتابهایی که از طریق ارز دانشجویی سفارش داده بودم به اداره مذکور رفته بودم، فکر کنم سال شصت و پنج بود، آنجا در صف در کنار جوان دانشجویی که در رشته عکاسی تحصیل می کرد ایستاده بودم و برای وقت گذرانی با هم  صحبت می کردیم. می گفت که یکی از اقوامش دوره یکساله یک ماهنامه معروف تخصصی عکاسی را برایش فرستاده و امروز آمده تا آن را تحویل بگیرد. نوبتمان که رسید ما دو نفر و بسته هایمان را فرستادند پیش نماینده ارشاد. کتابهای من که نه عکس داشت و کاملا فنی بود و برادر ممیز هم چیز زیادی از آن سرش نمی شد و از طرفی به هنگام ثبت سفارش ممیزی شده بود، فقط ایشان لطف کرد چند تا مهر آبدار به پس و پیشش زد تا به اصطلاح قابل فروش در بازار سیاه نباشد. اما چشمتان روز بد نبیند که مجلات دانشجوی عکاس را که باز کرد برق از کله هر سه تایمان پرید. مجلا ت نفیس رنگی با کاغذ مرغوب و به قول ممیز محترم پر از صور قبیحه بود. چند شماره از این مجله کمل درباره عکاسی پرتره و تکنیکهای آن بود و از مدل خانم استفاده کرده بود. بهر حال تشخیص داده شد که این مجلات باید تماما سانسور شود و امکان ترخیص ندارد. یا مرجوع و یا معدوم باید گردد. دانشجوی عکاسی التماس کرد که حالا که می خواهید معدوم کنید حداقل بگذارید که یک دور ورق بزنم که در نهایت تعجب ممیز مکتبی با این درخواست موافقت کرد.