تلفنخانه

همانطور که می دانید در دهه شصت مخابرات محدود به تلفنهای ثابت بود. اما همین تلفنهای ثابت به تعداد مورد درخواست موجود نبود. بسیاری از مردم فیشهای ثبت نام تلفن قبل از انقلاب در دست داشتند که منتظر نصب آن باقی مانده بودند. در این شرایط که هر خانه ای تلفن نداشت تلفنخانه یا کاریر محلی بود تا بتوان از آنجا با شهرستان یا خارج از کشور تماس گرفت. تلفنخانه تشکیل شده بود از چند کابین که اپراتور شماره شما را می گرفت و شما به یکی از کابینها می رفتید و صحبت می کردید. پس از پایان مکالمه اپراتور با محاسبه زمان مکالمه که با کورنومتر اندازه گیری می شد و نرخ محل مکالمه پول می گرفت. برای خارج از کشور هم به هنگام گرفتن شماره از مشتری مبلغی بیعانه دریافت می شد. اما این ظاهر کار بود، در عمل قطع مکرر مکالمه یا ضعیف بودن صدا  یا خط روی خط افتادن باعث می شد این مراحل چندین بار تکرار شود. ضمنا مشکل بزرگ مخابرات کمبود صفر بود. این مشکل به این معنی بود که خطوط بین شهری محدود بود و وقتی تمام آن اشغال می شد پس از گرفتن صفر اول کد شهرستان بوق اشغال شنیده می شد و اصطلاحا صفر آزاد نمی کرد. گاهی کسانی که در منزل نمی توانستند صفر آزاد کنند به تلفنخانه می رفتند تا شاید از آنجا مکالمه خود را برقرار نمایند. این داستان صفر آزاد شدن ممکن بود تا چندین ساعت طول بکشد و بعضی وقتها مشتری انصراف می داد و می رفت. معمولا جلوی در تلفنخانه ها چند تلفن سکه ایی راه دور هم بود تلفنهایی که با سکه های یک و دو تومانی کار می کرد. این تلفنها هم همان مشکل صفر آزاد کردن را داشت وممکن بود تا حتی یک ساعت سکه می انداختید و صفر می گرفتید و قطع می کردید. مشتری دائمی تلفنخانه ها دانشجوها و سربازها بودند ولی سایر مردم هم به تلفنخانه رفت و آمد داشتند. خلاصه در آن دوران یک حال و احوال ساده با شهرستان بسیار وقت گیر و مشکل بود.

امدادهای غیبی

دهه شصت دهه امدادهای غیبی بود. در طول سالهای جنگ به کررات رزمندگان اسلام در جبهه های نبرد داستانهایی از امدادهای غیبی تعریف می کردند. از منفجر نشدن گلوله های توپ و خمپاره گرفته تا اصابت نکردن گلوله های دشمن به رزمندگان یا دیده نشدن رزمندگان اسلام در روز روشن و صدها مثال دیگر، همه و همه از مصادیق امدادهای غیبی در جبهه ها بود. مسئله امدادهای غیبی در بیانات و سخنرانی های مسئولین هم به چشم می خورد. اوج امدادهای غیبی، ادعای رویت سواری سبزپوش بر اسب سفید در خطوط مقدم جبهه بود. راویان در خطوط متعدد جبهه های نبرد مدعی بودند که به هنگام غروب آفتاب علمداری سوار بر اسب را دیده اند که در افق مشغول بازدید از منطقه جنگی بوده است. هر چند که این اخبار هیچگاه تائید یا تکذیب نشد، اما در افواه عمومی از آن صحبت می شد. امدادهای غیبی فقط منحصر به جبهه نبود. به عنوان مثال ماجرای طبس و کشف دو کودتا و دهها حادثه ختم به خیر دیگر نیز به امداد غیبی نسبت داده می شد. به طور کلی بخشی از سازماندهی عملیات نظامی و تبلیغاتی با توکل بر امداد غیبی طراحی میشد. با خاتمه جنگ به تدریج این اصطلاح از زبان محاوره سیاستمداران خارج و به فراموشی سپرده شد.

لبنیات دهه شصت

 در دهه شصت خبری از تتراپک نبود. در آن زمان شیر در شیشه به فروش می رسید و شیشه ها هرروز جمع آوری و پس از شسته شدن دوباره با شیر پر و به بازار عرضه می شد. هر از گاهی داستان پیدا شدن موش و سوسک و انواع جانواران و اشیاء کوچک و بزرگ در بطری ها شیر بر سر زبانها می افتاد ولی با همه اینها به علت کمبود شیر، همین شیر مسئله دار با صف و کارت توزیع می شد و مشتری فراوان داشت. مادران نوزادان و افرادسالمند کارت شیر داشتند و اگر چیزی اضافه می آمد با صف توزیع می شد. هر بطری شیر نیم لیتری به قیمت دو تومان به فروش می رفت. البته هر از گاهی شیر در بسته بندی های سه گوش هم به بازار می آمد که آن بستگی به ورود کاغذ مخصوص آن از خارج بود. ماست هم در شیشه و یا قوطی های مقوایی به فروش می رفت. هرچند که مردم بیشتر مشتری ماستهای سنتی و غیر کارخانه ای بودند. ماست می ماس تنها ماستی بود که در لیوان پلاستیکی با در پرس شده آلمینیومی فروخته می شد. ماستهای سنتی هم در کاسه های پلاستیکی عرضه می شد. البته در سطل و کاسه های لعابی آبی رنگ هم ماست فروخته می شد که سطل و کاسه اش را مشتری برای نوبت بعد برمی گرداند.دوغ و کشک پاستوریزه بسیار کم بود و بیشتر به صورت باز خریده می شد. در میان اقلام لبنیات پنیر و کره بود که کوپنی توزیع می شد. تولید پنیر تکاپوی مصرف جیره بندی کوپنی را نمی داد و به همین منظور پنیر سفید دانمارکی برای توزیع وارد می شد. در سالهای جنگ خانواده ها به روشهای مختلف ماست بندی و پنیر انداختن را آموختند و کمبود را گذراندند. در آن سالها که هنوز روستاها و عشایر مولد بودند، مقادیری شیر و لبنیات به شهر می رسید که بتدریج تا پایان دهه شصت آنها هم از کوپن و سهمیه روستایی و عشایری مستفیذ شدند. در دهه شصت بواسطه جنگ و تحریم آمریکا صنعت دامداری ضربه اساسی خورد و در اواخر دهه شصت پس از بازسازی دوباره کمی رونق گرفت. پس از رونق گرفتن تولید بود که شیرو ماستهای کم چرب و پرچرب به بازار آمد و شیرمیوه ها و ماست های طعمدار تولید شد. همچنین با ورود تتراپک شیرهای مدت دار هم بدست مردم رسید. یکی از مغازه هایی که هر محله ای یکی از آن را داشت لبنیاتی بود که بعضی از آنها بسیار خوشنام و معروف بودند مثل گلپایگانی ، کرامت ، سلامت ، مهرزاد و ...البته بودند لبنیاتی هایی که به شیر آب می بستند و در سالهای جنگ بار خود بستند و بردند.بهرجهت شیشه های شیر دهه شصت با عکس کله گاو شرکت شیر پاستوریزه به خیر!

خیابان سئول

خیابان سئول در دهه شصت خیابان پرت و خلوتی بود که از انتهای خیابان ونک شروع می شد و تا شهربازی و تقاطع بزرگراه پارک وی ادامه می یافت. به جزء ابتدای این خیابان که چند کوچه مسکونی داشت، بقیه شامل زمینهای گلف، تنیس و نمایشگاه بین المللی و شهربازی و پارکینگ و زمین بایر بود. موضوع جالب خیابان سئول این بود که در آن ماشین در سربالایی به حرکت می افتاد!. جریان از این قرار بودکه در مقابل شهربازی و در سمت شمال به جنوب این خیابان ( یعنی وقتی از پارک وی به سمت جنوب وارد سئول می شدی) به علت خطای دید به نظر می رسید که خیابان سربالایی است اما در حقیقت شیب شمال به جنوب تهران آن را سر پائینی کرده بود. در اینجا بود که اگر ترمز و ایست کامل می کردی ، ماشین به سمت جنوب حرکت می کرد و بر اساس خطای دید به نظر می رسید در سربالایی به راه می افتد. اکنون چهره خیابان سئول به واسطه ساخت پل های هوایی و ساخت وسازهای بنیادهای مختلف درزمینهای مرغوب آن به کلی عوض شده است و سربالایی کذائی آن هم از بین رفته است.

شهید فهمیده

داستان شهید محمد حسین فهمیده هم از داستانهای مرموز و شنیدنی جنگ ایران و عراق است. روزی در مراسم صبحگاه مدرسه اعلام شد نوجوانی سیزده ساله به نام محمد حسین فهمیده با بستن نارنجک به خود و رفتن به زیر تانک عراقی ضمن نوشیدن شربت شهادت ، تانک دشمن را منهدم کرده است. در آن روزها که من از تانک اطلاعات چندانی نداشتم و مرتب فیلمهای جنگی مربوط به پارتیزانهای یوگسلاوی را از تلوزیون می دیدم ، حسابی باورم شده بود که که چنین جریانی اتفاق افتاده است اما بعدا که سروکارم با تانک و نارنجک افتاد فهمیدم که شوخی تبلیغاتی جالبی بوده برای تهیج مردم و اتفاقا بسیار هم جدی شد. امام در باره شهید فهمیده سخن گفت و او را رهبر نامید و بر این اساس در مدارس برای اعزام به جبهه ها از او الگوسازی شد. در نهایت هیچکس از صحت و سقم ماجرا خبردار نشد و حتی گزارشگران صدا و سیما که طی برنامه ای در جبهه ها از او پرس و جو می کردند به جایی نرسیدند. اکنون مزاری در شهر قم آرامگاه شهید فهمیده است.

لباسشویی سکه ای

در دهه شصت در خیابان یوسف آباد تقاطع خیابان پانزده ام یک لباسشویی سکه ای وجود داشت. این لباسشویی از سال ۱۳۴۷ تاسیس شده بود و ماشینهای آن آمریکایی بود. لباسشویی سکه ای یوسف آباد آخرین خشکشویی از این نوع بود که در دهه شصت هم کار می کرد. نحوه کار به این صورت بود که مشتری پول یک نوبت ماشین را پرداخت می کرد و لباسهایش را درون ماشین می ریخت و در صورت تمایل از ماشین خشک کن هم استفاده می کرد. لباسشویی سکه ای محبوب دانشجوها و سربازها بود. دست آخر به علت هزینه بالای نگهداری ماشینها ، لباسشویی سکه ای در اوایل دهه هفتاد تعطیل شد.

سلامی دوباره

سلام دوستان

بی مقدمه بگویم ، مدتی است وقتی برای جوانترها از جوانیم و شرایط روزگار آن دوران می گویم ، با نگاههای ناباورانه و پرسشهای از سر تردید مواجه می شوم. جالبتر اینکه برخی از همدوره های من هم دچار فراموشی گشته اند و همین بیست ، سی سال پیش را از یاد برده اند.

این وبلاگ فقط به یادآوری آن روزها می پردازد و بس.

قصد توهین به هیچ کس و عقیده ای را ندارم ، اما می دانم یادآوری آن روزگار برای کسانی توهین آمیز است!!!

دیگران هم می توانند خاطرات آن دوره را برایم بفرستند که تحت موضوع خاطرات دیگران در وبلاگ منتشر خواهد شد.