دانشگاه آزاد اسلامي

يكى از اختراعات بزرگ و بى نظير دهه شصت دانشگاه آزاد اسلامى است كه امروز از اسلام آن صرف نظر شده و به همان دانشگاه آزاد معروف است. تا قبل از پيدايش دانشگاه آزاد، تحصيلات دانشگاهى در دانشگاه هاى دولتى و به صورت رايگان انجام مى شد. البته در قبال اين رايگان بودن، تعهد خدمت در دستگاه هاى دولتى اخذ مى شد كه به نوعى خبر خوش در رابطه با كار پس از تحصيل بود.

دو سال پس از انقلاب فرهنگی ایران در اردیبهشت ۱۳۶۱ به پیشنهاد هاشمی رفسنجانی و با حمایت امام خمینی دانشگاه آزاد اسلامی تاسیس شد. برخی از رجال سیاسی ارشد جمهوری اسلامی از جمله احمد خمینی و هاشمی رفسنجانی عضو هیأت امنای آن بوده اند. هاشمی رفسنجانی بعنوان رئیس شورای موقت دانشگاه و طی حکمی با سربرگ مجلس، عبدالله جاسبی را به ریاست موقت دانشگاه منصوب كرد. سپس هیات موسس دانشگاه شامل علی خامنه‌ای (رئیس جمهور وقت)، اکبر هاشمی رفسنجانی (رئیس مجلس وقت)، میرحسین موسوی (نخست وزیر وقت)، احمد خمینی (فرزند و رئیس دفتر امام خمینی) و عبدالله جاسبی تشکیل جلسه داده و جاسبی را به ریاست مادم العمر دانشگاه منصوب كرد.

شعار تشكيل دانشگاه آزاد در ابتدا مقابله با فرهنگ مدرك گرايى و آموزش عالى افراد جامعه بدون توجه به گزينشهاى علمى معمول آن روز بود. با اين شعار قرار نبود كه به كسى مدرك داده شود و صد البته كه داوطلبان بايد هزينه هاى علم آموزى عاشقانه خود را پرداخت مى كردند. با نفوذى كه موسسان اين دانشگاه در امور اجرايى داشتند توانستند براى قبول شدگان خود معافيت تحصيلى بگبرند و اين راهى شد براى قبول نشدگان دانشگاه هاى سراسرى كه نمى خواستند در شرايط جنگى كشور به سربازى بروند.

اولین آزمون ورودی دانشگاه در اسفند ۶۱ با شرکت ۳۲ هزار داوطلب در امام شهر (شاهرود)، اهواز، تبریز، تهران، رشت، زاهدان، کرمان، مشهد و یزد برگزار شد و از سال شصت و دو هم كلاسهاى آنان تشكيل گرديد.

دانشگاه آزاد با پولهاى كلانى كه از همين بابت درآورد شروع به ساختمان سازى و گسترش خود كرد در هر شهر و روستايى كه توانست اقدام به تاسيس شعبه نمود. داستان مدرك ندادن و مبارزه با مدرك گرايى هم پس از دو سه سال فراموش شد و بحث ارزشيابى مدارك دانشگاه آزاد مددتها نقل محافل دانشگاهى دهه شصت بود.  اينكه دانشگاه آزاد چه بود و چه شد مثنوى هفتاد من مى خواهد ولى خاطره دوستى از دانشگاه آزاد واحد ميمه كه استدلال مى كرد چون اساتيدشان از دانشگاه شريف مى آيند پس سطح دانشگاهشان در سطح شريف است از يادم نمى رود.  

اسپرانتو

در دهه شصت درس خواندن بزرگترين سرگرمى مجاز نوجوانان و جوانان بود. در اين ميان موضوعات جالب و غريبى هم ديده مى شد كه يكى از آنها زبان اسپرانتو بود. اسپرانتو زبانى بود كه از قبل از انقلاب در ايران معرفى شده بود ولى مثل زبانهاى متداول ديگر براى مردم شناخته شده نبود. در دهه شصت و بعد از انقلاب مختصر آشنايى با آن توسط دانشجويانى كه از خارج برمى گشتند يا مسافران آن ور آب براى ما بوجود مى آمد و احيانا كتاب يا جزوه خودآموزى دست به دست مى گشت. استاد و كلاس درست و درمانى ديده نمى شد و يا من از آن سالها سراغ ندارم. دوستى داشتم كه ميان انگليسى خواندن، اسپرانتو هم مى خواند كه او هم جدى نگرفت و ول كرد. بعدها در دهه هفتاد و هشتاد انجمن رسمى اسپرانتو ايران تشكيل و كانون هاى متعدد اسپرانتو در ايران افتتاح شد.

آن زمان مى گفتند اسپرانتو دانهاى دنيا جمعيتى راه انداخته اند كه به هنگام مسافرت آنان به كشورهاى يكديگر هزينه هاى سفر را پوشش مى دهند كه آخرش هم نفهميدم صحت داشت يا نه.

انقلاب فرهنگی

صد البته كه شروع انقلاب فرهنگى قبل از شروع دهه شصت آغاز شد اما اتمام آن به اوايل دهه شصت افتاد. خلاصه بگويم بعد از انقلاب گروه هاى مختلف سياسى در دانشگاه ها جولان مى دادند و روز به روز مشكلاتشان با حكومت اضافه مى شد. تا اينكه سال تحصيلى در خردا پنجاه و نه به پايان رسيد و با پيام امام انقلاب فرهنگى آغاز شد و با ضد و خورد ، كشته و مجروح شدن تعدادى به تعطيلى كلى تمامى دانشگاه ها انجاميد. گفته مى شد حدود صدوهشتاد تا دويست هزار دانشجو، در كشور به هنگام انقلاب فرهنگى وجود داشته است.

بررسى رشته ها و كتب درسى و گزينش اساتيد و دانشجويان دو سالى طول كشيد و در اين مدت فارغ التحصيلان دبيرستانها هم به جمع دانشجويان اضافه شدند و منتظر بازگشايى دانشگاه ها نشستند. سرانجام در بهار ۱۳۶۱ابتدا دانشجویانی که کمتر از ۲۵ واحد درسی برای فارغ التحصیلی در پیش داشتند به دانشگاه‌ها فراخوانده شدند و سپس دانشجویان پزشکی به دانشگاه‌ها برگشتند. در پائيز ۱۳۶۱ نيز بقيه اجازه حضور پيدا كردند. اما تعداد دانشجويان به شدت كاهش پيدا كرده بود. تعدادى از كشور رفته بودند، تعدادى در پى حوادث خرداد شصت اعدام و زندانى شده بودند و تعدادى هم بعلت عقايد سياسى و عقيدتى اخراج گرديده بودند. تازه كسانى هم كه حزب الهى و خط امامى نبودند با اخذ تعهد مبنى بر عدم انجام هرگونه فعاليت سياسى به دانشگاه برگشتند، اينها اولين سرى دانشجويان ستاره دار بودند. وضع اساتيد از دانشجويان هم بدتر بود و دانشگاه ها براى ادامه كار مشكل بسيار جدى در باب هيئت علمى داشتند.

از ادغام دانشكده ها و دانشسراهاى فنى در تهران دانشگاه خواجه نصرالدين طوسى و از ادغام دانشكده ها و موسسات علوم انسانى دانشكده علامه طباطبايى تاسيس گرديد. همچنين چند دانشكده به دانشگاه تبديل شد. دانشگاه تربیت مدرس هم جهت آموزش معلمین مدارس و دانشگاه‌ها تأسیس شد. جهاد دانشگاهى، انجمن اسلامى، نهاد رهبرى، حراست و كميته انظباطى از مراكزى بود كه بعد از انقلاب فرهنگى پر رنگ و قوى ايجاد گرديد.

در سال شصت و دو يك كنكور نصفه نيمه برگذار شد و اولين كنكور جدى بعد از انقلاب فرهنگى در سال شصت و سه بوقوع پيوست. تا سال شصت و پنج كه ظرفيت دانشگاه ها كم بود، محوطه دانشگاه ها سوت و كور بود چرا كه دانشجويان قبل از انقلاب فرهنگى كه كم بودند و كمتر به دانشگاه مى آمدند و دانشجويان جديد هم آفتابى نمى شدند. بله اينگونه بود كه من هم دانشجو شدم. اين داستان را ادامه مى دهم منتظر باشيد.

طرح حركت

پس از شهردار شدن كرباسچى در تهران و گل و گلكارى و رنگ آميزى در شهر تهران، ايشان تزى داد كه شهر كه باغ وحش نيست اينهمه نرده در آن باشد و شروع به جمع آورى نرده هاى كنار خيابانها و نرده هاى پارك ها كرد. مثلا پارك نياوران داراى نرده هاى بسيار بلندى بود كه پارك را محصور مى كرد و استفاده كنندگان پارك مجبور بودند از درهاى پارك تردد كنند. پاركها در ساعتى از شب تعطيل مى شدند و در آنها بسته مى شد. در نزديكى چهارراه ها و تقاطع ها هم كنار پياده رو نرده نصب بود تا عابرين از هر جا كه دلشان خواست به خيابان وارد نشوند. با برداشتن نرده هاهرج و مرج عجيبى در سواره روها حاكم شد. لذا راهنمايى و رانندگى طرحى به نام طرح حركت را به اجرا درآورد. بر اساس اين طرح در مكانهاى شلوغ و پر رفت و آمد سربازانى با باتوم مستقر شدند تا عابرين را به پياده رو هدايت كنند و يا آنان را مجبور كنند از خطكشى در زمان سبز بودن چراغ حركت كنند. تاكسى ها و مسافركشها هم سر چهارراه ها راه بندان ايجاد نكنند. خلاصه تا مدتى سر مردم با طرح حركت گرم بود تا مثل بقيه طرحها و برنامه هاى خلق الساعه كم كم فراموش شد.

ربابه امينيان

در سالهاى پايانى دهه شصت و پس از پايان جنگ، غول طمع و ثروت اندوزى كه در سالهاى جنگ با شيوه هاى كوپنى و بگير و ببندهاى حكومتى در شيشه بود، آزاد شد. هر كس مختصر سرمايه اى داشت مى خواست در كوتاه مدت چند برابر كند. سيستم بانكى با مقررات زمان جنگ قادر به جذب پولهاى مردم نبود. اينگونه بود كه پديده شركتهاى مضاربه اى كه همچون قارچ از چپ و راست سبز مى شدند، ظهور كرد. صحبت از شركتهاى مضاربه اى از اطلاعات من خارج است ولى جالبترين خاطره من متعلق به خانمى جوان به نام ربابه امينيان داراى مدرك كارشناسى اقتصاد بود كه با راه اندازى يك شركت مضاربه اى مبلغى كلان را كلاه بردارى كرده بود. موضوع جالب دفاعيات ايشان در دادگاه بود كه خود را بى گناه مى دانست و تقصير را بر گردن مردم طماع و بى اطلاع از قوانين مى انداخت و جايى در دفاع از خود گفت اگر قوانين اقتصادى كشور سوراخ دارد نقصير من است؟ من از حفره هاى موجود در قانون به صورت قانونى استفاده كرده ام و جرمى مرتكب نشده ام!

در رابطه با دادگاه ربابه امينيان گل آقا مطلب طنزى در هفته نامه خود به شرح زير درج كرد:

- ربابه آى ربابه، دلم برات كبابه! ربابه اى ربابه...!

-‌ چه شده آواز مي‌خوانى مرد، زده به سرت؟!

-‌ اولاً آواز نيست و «سرود» است! ثانياً سوگنامه‌اى براى ربابه امينيان، آن شيرزنى است كه ۱۸۰ فقره چك بى محل كشيده، ۸ فقره كلاهبردارى كرده، ۸ ميليارد ريال پول مردم را به جيب زده، آن وقت تنها به ۲ سال زندان محكوم شده! اما چون ديده‌اند خيلى ناجور مي‌شود، مدت محكوميتش را كرده اند ۱۴ سال! اين است كه دلم براى ربابه، كباب شده است و از فرط تأثر و تحير، سرود مي‌خوانم!

گرویی

در دهه شصت ظروف يكبار مصرف مثل امروز زياد و معمول نبود. به همين خاطر بعضى چيزها در ظرف ظروفى فروخته مى شد كه مشترى مى بايستى يا موقع خريد با خودش مى آورد و يا پولى به عنوان گرويى مى گذاشت تا آن را پس بياورد. مثلا لبنياتى ها ماست را در كاسه هاى لعابى آبى رنگ و يا سطل هاى پلاستيكى مى فروختند. آنها براى اين ظرفها گرويى مى گرفتند تا مشترى دفعه بعد آنها را پس بياورد. همانطور كه قبلا گفتم بقالى ها براى شيشه نوشابه گرويى مى گرفتند. بعضى از بقالها هم بودند كه اصلا شيشه گرويى نمى دادند و همان اول كه نوشابه مى خواستى مى گفتند شيشه خالى دارى نه.

اما آنچه من يادم است كه شامل گرويى مى شد عبارت بود از: شيشه هاى نوشابه، شير، شيركاكائو، ماست، سركه، آبليمو، آبغوره ظروف چلوكبابى ها، آش و حليم و كله پاچه و لبنياتى ها.

من از گرويى يك خاطره جالب هم دارم. در محله ما دو بقالى بودند كه يكى از آن دو آدم بداخلاق و گرانفروشى بود. بقال خوش اخلاق نوشابه را با گرويى اش ده تومان مى فروخت يعنى نوشابه يك تومان و گرويى اش نه تومان بود . بقال بد اخلاق و گرانفروش نوشابه را با گرويى اش يازده تومان مى فروخت يعنى نوشابه يك تومان و گرويى اش ده تومان. من و يكى از دوستان در عالم نوجوانى مى رفتيم از بقال خوش اخلاق نوشابه با گرويى مى خريديم ده تومان و نوشابه اش را مى خورديم وبعد شيشه خالى را مى برديم پيش بقال بد اخلاق و ده تومان پس مى گرفتيم! هر چه مى گفت من يادم نمى آيد از من نوشابه گرفته باشيد ما مى گفتيم چطور يادتان نمى آيد همين ديروز بود. خلاصه نوشابه مجانى مى خورديم و به قول خودمان به آدم گرانفروش ضربه مى زديم! بعد از مدتى بقيه بچه ها هم ياد گرفتند و خلاصه بقال بد اخلاق ديد كلى شيشه نوشابه اضافه آورده و دوزاريش افتاد و ديگر شيشه نوشابه گرويى نداد و نوشابه مجانى هم تعطيل شد.

نوشابه بدون ساندويچ

در دهه شصت بواسطه  جنگ و كمبودهاى آن زمان نوشابه به ميزان تقاضاتوليد نمى شد. از اين رو ساندويچ فروشى ها نوشابه بدون ساندويچ نمى فروختند چون مى گفتند كه كسى ساندويچ بدون نوشابه نمى خرد و اگر نوشابه ها را خالى بفروشيم ساندويچهايمان باد مى كند. اين داستان در بقالى ها هم وجود داشت، در تابستان اگر نوشابه خنك مى خواستى بايد كيك يا بيسكوئيتى هم مى خريدي. وقتى مشترى طلب نوشابه مى كرد ، فروشنده همراه شيشه نوشابه يك بسته بيسكوئيت يا كيك روى پيشخوان مى گذاشت كه معنى آن اين بود كه با هم است و بايستى آن را هم بخرى . نوشابه فروشهايى هم بودند كه در تابستان كنار خيابان نوشابه مى فروختند. آنان وانى يا تشتى بزرگ داشتند پر از آب و يخ كه شيشه هاى نوشابه را در آن خنك مى كردند و البته  پنج تا ده ريال گرانتر از قيمت اصلى پول مى گرفتند. نوشابه در ابتداى دهه شصت، يك تومان بود كه تا آخر دهه شصت به سه ، پنج و ده تومان رسيد.

نوشابه ها با شيره و شربت داخلى توليد مى شد كه اصلا مزه نوشابه هاى قبل از انقلاب را نداشت. نوشابه هاى قبل از انقلاب با نامهاى كوكاكولا، پپسى كولا، سوپر كولا، كانادادراى ، شوئپس، سون آپ، بابل آپ ،فانتا در ايران توليد مى شد كه بعد از انقلاب به نامهاى زمزم ، پارسى كولا و كولاب تغيير نام داد.

حالا كه صحبت نوشابه شد بد نيست يادى هم از تنها دوغ گازدار  آن زمان يعنى دوغ آبعلى بكنيم . دوغ آبعلى دوغى بود كه در كارخانه اى در جاده آبعلى تهران تهيه مى شد و گفته مى شد كه اين كارخانه با استفاده از چشمه آب معدنى گازدارى كه در اختيار دارد اين دوغ را تهيه مى كند. راست يا دروغش را نمى دانم ولى دوغ بسيار خوشمزه و گوارايى بود كه همه جا گير نمى آمد. ضمن اينكه باز كردنش هم قلق داشت. اول بايستى خوب تكان ميداديد و بعد به آهستگى تشتك را باز مى كرديد.

در دهه شصت خبرى از نوشابه قوطى و خانواده نبود و تنها نوشابه در بطرى شيشه اى توليد مى شد. روى بطرى ها هم نوشته شده بود پس از مصرف با آب بشوئيد. كه البته تك و توك بقالى هايى بودند كه شيشه نوشابه ها را مى شستند. ما هم در خانه شيشه نوشابه ها را مى شستيم. راستى يادم نرود بگويم كه اگر مى خواستيد از بقالى نوشابه بخريد و شيشه خالى نداشتيد بايستى براى شيشه ها گرويى مى گذاشتيد. گرويى عبارت بود از پولى چند برابر پول شيشه نوشابه به اين منظور كه شيشه خالى نوشابه را پس مى آوريد. با پس آوردن شيشه خالى، گرويى عودت داده مى شد.

بله در دهه شصت بواسطه  جنگ و كمبودهاى آن زمان نوشابه به ميزان تقاضاتوليد نمى شد و از اين رو ساندويچ فروشى ها نوشابه بدون ساندويچ نمى فروختند.

دوچرخه سوارى خواهر من

بعد از انقلاب و اجبارى شدن حجاب بيرون آمدن يوميه زنان مشكلات خاص خودش را داشت چه برسد به دوچرخه سوارى آنها كه از معصيتهاى بزرگ بود. خواهر من در حياط خانه مان دوچرخه سوارى را ياد گرفته بود و از بس به دور حياط چرخيده بود حوصله اش سر رفته بود. تابستان شصت و يك يا دو بود و خواهر من ده ، يازده ساله كه موهايش را پسرانه كوتاه كرد و با من به دوچرخه سوارى به خيابانهاى اطراف خانه مان آمد. هرچند كه پيراهن پسرانه و شلوار پوشيده بود اما  با كمى دقت مى شد فهميد كه او دختر است. هر از گاهى كه كسى توجه اش به او جلب مى شد من او را احمد صدا ميزدم و بدين ترتيب هم او متوجه مى شد كه خطر نزديك است وهم اگر برادرى شك كرده بود تا حدودى گمراه مى شد. البته خواهرم هم با صداى پسرانه جواب مى داد تا بيشتر واقعى جلوه كند و معمولا در اينجور مواقع سريع دور مى زديم و دور مى شديم.

روزى دايى مادرم مهمان خانه ما بود و گويا اين احمد صدا زدن من را ديده بود و رفته بود منزل ما و داستان را به پدرو مادر من گفته بود و كمى هم نارحت شده بود. اسم دايى مادرم احمد بود و او فكر مى كرد كه داستان به او و شايد مسخره كردنش بر مى گردد. آن روزها مثل الان نبود كه يك بچه ده دوازده ساله به آدم شصت هفتاد ساله بگويد بيشين بينيم بابا و همه برايش دست بزنند. خانه كه برگشتيم يكراست رفتيم بازجويى و كلى توضيح داديم كه جريان چى است اما نتوانستيم ثابت كنيم كه انتخاب اسم احمد تصادفى بوده . بهر حال دايى احمد را بوسيديم و او هم افسوس خورد كه براى يك دوچرخه سوارى ساده چرا ما بايد اينهمه دروغ دغل به كار ببنديم.

دوچرخه سوارى خواهرم يكى دو سالى به همين ترتيب ادامه داشت تا اينكه با بزرگتر شدنش و بدتر شدن اوضاع زمانه تعطيل شد و به آخر رسيد.

بازی های کوچه

در دهه شصت كه هنوز كوچه ها و خيابانهاى فرعى به تصرف انبوه ماشينهاى پارك شده در نيامده بود، كوچه محل مناسبى براى بازيهاى دستجمعى بچه ها بود. بازيهاى كه هنوز هم اسمشان وجود دارد ولى به علت نبود فضاى مناسب به فراموشى سپرده شده است. از كوچه ها وخيابانهاى فرعى تهران و شهرستانها كه رد مى شدى اغلب حلقه بسكتى يا خط كشى زمين گل كوچيك و واليبال  ديده مى شد. بدمينتون هم از بازيهاى كوچه بود. جدا از اين ورزشها، بازيهايى مثل هفت سنگ ، لى لى ، تيله بازي(كه همان بيليارد زمينى بود) گل يا پوچ، دوز بازي، بادبادك بازي، منچ وماروپله، سرنخ، مسترمايند، خط نقطه، اسم فاميل هم مطرح بود. در محله ها و نقاط سنتى تر ترتره بازى و الك دولك( پلاچفته) و گرگم به هوا و شاه وزير هم بازى مى شد.

بعضى از اين بازيها نشستنى بود و مناسب براى ساعتهاى داغ،  كه بچه ها  بر روى سكوى خانه اى يا سايه خنك درختى  يا در گوشه حياط يا زير زمينى بى سروصدا مشغول بازى مى شدند. بازيهاى بدو بدو معمولا عصر و غروب آفتاب با هياهو و سروصدا انجام مى شد.

در گل كوچيك هم اگر تعداد نفرات براى بازى كافى نبود يك گله يا شوت يك ضرب بازى مى شد. از مكافات بزرگ بازيهاى كوچه افتادن توپ به داخل حياط خانه ها بود. از بدبختى بچه هاى كوچه هميشه هم توپ داخل خانه  بد اخلاق ترين و عصبى ترين اهالى كوچه مى افتاد و پس گرفتنش هم واويلا بود.

ياركشى، جر زنى، رجز خوانى، كتكارى، قهر وآشتى، شلوار سوراخ شده، دست و پاى زخمى، دمپايى پاره، خون دماغ ، پارچ آب خنك، همه و همه از حواشى لذت بخش بازى در كوچه بود.

يخ فروشی

يكى از مشاغلى كه در دهه شصت وجود داشت ولى اكنون تقريبا منقرض شده يخ فروشى بود. البته در دهه شصت هم نسبت به قبل تر از آن يخ فروشى از سكه افتاده بود اما يخ فروشى در فصل تابستان شغلى رايج و براى مردم لازم بود. يخ فروشى در مغازه انجام نمى شد و از آنجائيكه شغلى فصلى بود بيشتر در دكه ها و كنار خيابان مرسوم بود. يخ فروشها قالبهاى بزرگ يخ را از كارخانه هاى يخسازى مى خريدند و سپس به صورت ربع قالب ، نيم قالب و قالبى مى فروختند . قالبهاى يخ به طول تقريبى  يك متر در مقطع بيست در بيست سانتيمتر توليد مى شد و هر چه بلورى تر بود مرغوبتر محسوب مى گرديد. يخ فروشها ابزارى به نام اسكنه  داشتند كه يخ را با آن خرد مى كردند. از ديگر ابزار آنها اره و چكش بود كه براى تقسيم يك قالب به نيم و چارك  استفاده مى شد. يخ فروشها قالبهاى يخ را معمولا در صندوق هاى بزرگ چوبى و يا روى پالتهاى چوبى مى چيدند و روى آن براى ديرتر آب شدن گونى مى انداختند. از آخرين يخ فروشى هايى كه من يادم است يكى در ميدان هفت تير و ديگرى در تجريش بود. يخ فروشى ها مشترى هاى دايم هم داشتند. آبميوه فروشى ها، چلوكبابى ها، مرغ و ماهى فروشها، نوشابه فروشها بسته به ميزان مصرفشان روزانه يخ قالبى مى خريدند. صبحاى زود يخ فروشها قالبهاى يخ را پشت در مغازه آنها مى گذاشتند و بسيار ديده بودم كه يخها تا آمدن صاحب مغازه كنار پياده روآب رفته بودند. يخ فروشى در ورودى شهرها رونق بسيار داشت چرا كه تمام اتوبوسها و كاميونها يخ مورد نياز خودشان را در آنجا مى خريدند. به غير از اينها مسافران هم براى آب خنك هنگام سفر كلمن هاى خود را با همين يخها پر مى كردند. در دهه شصت ماشينها و اتوبوسها كولر نداشتند و آب خنك از ضروريات سفر در تابستان بود. در روزهاى داغ تابستان اگر كسى در منزل مهمان داشت، ميوه و شربت را با همين يخها خنك مى كرد و حتى براى خنكى بهتر كولر نيم قالب يخ در كولر آبى مى گذاشتند.  يادش به خير وقتى همه فاميل جمع مى شدند و ... بگذريم. قيمت يك قالب يخ از سه تومان تا پنج تومان متغيير بود كه بعد از جنگ به بيست تومان هم رسيد.

شعار

دهه شصت را بدون اغراق مى توان دهه شعار ناميد. در و ديوار شهرها و روستاها و جاده ها در دهه شصت منقوش به شعارهاى انقلابى بود. چه در ابتداى دهه شصت كه شعارهاى سياسى و انقلابى گروه هاى مختلف چپ و راست ديده مى شد و چه در سالهاى پايانى دهه شصت كه فقط بيانات و گفته هاى امام خمينى نوشته مى شد. در اين فرصت قصد پرداختن به شعارهاى نوشته شده را ندارم ، فقط يادم است زيباترين و پر معنى ترين شعار از نظر من شعارى بود كه اوايل دهه شصت روى ديوارى در تهران خواندم و آن اين بود " مرگ بر خيلى ها، مخصوصاً بعضى ها "

خاطرات دیگران - رنگ شاد

در تابستان سال شصت و پنج كاپشن ليمويى رنگى توسط يكى از اقوام برايم سوغات آورده شد. با سردتر شدن هوا شروع به استفاده از آن كردم و با توجه به رنگ غالب تيره و اوركتهاى آن زمان در كوچه و خيابان بسيار به چشم مى آمد. روزى در خيابان انقلاب حوالى پل سعدى براى خريد به داخل مغازه اى رفتم . پس از انجام و خريد صاحب مغازه يواش به من گفت بهتر است جلوى خانواده شهدا و خانواده رزمندگان اين رنگهاى شاد را نپوشم. مردم بچه هايشان شهيد شده و خوب نيست ما شادى كنيم!

طرح بیست و هفت ساله ها

بعد از پيروزى انقلاب ورزش ايران سر و سامان درست و حسابي نداشت. مصطفي داوودى از سال پنجاه ونه تا شصت ودو عهده دار رياست سازمان تربيت بدنى جمهورى اسلامى ايران بود. مصطفى داوودى يا به قول شهيد رجايى ، حاج مصطفى هيچگونه تجربه يا سابقه مديريتى در ورزش نداشت و بواسطه سوابق مبارزاتى با رژيم ستم شاهى به رياست سازمان تربيت بدنى رسيد. او پاكسازى در تربيت بدنى را از كاركنان آن آغاز كرد بطوريكه سازمان تربيت بدنى از مكتبى هاى زير ديپلم انباشته شد. براى پاكسازى ورزشكاران هم طرح معروف بيست و هفت ساله ها را ارايه داد. بر اساس اين طرح ورزشكاران زير بيست وهفت سال حق شركت در تيمهاى ملى را نداشتند و بدين ترتيب ورزشكاران زيادى كه براى بازيهاى آسيايى تهران تربيت شده بودند عملا از دايره تيمهاى ملى حذف شدند. او طرح سى و هفت ساله ها را هم براى مربيان ارايه كرد كه چندان جدى گرفته نشد. بيشترين اثر طرح ۲۷ ساله ها در تيم ملى فوتبال ديده شد، جايى كه ناصر حجازى، على پروين ، حميد عليدوستى و چندين چند بازيكن ملى از ادامه حضور در تيم ملى محروم شدند. هيچكس طرح ۲۷ساله ها را رسما ملغي نكرد اما پس از مدتي در سكوت كامل كنار گذاشته شد. البته حاج مصطفي تا كنون از آن طرح به نظر من ابلهانه دفاع مي كند و استدلال  هم دارد كه ورزشكاران اهل شرب خمر و مسئله دار را از محيط مقدس ورزش دور كرده است . بگذريم ،حاج مصطفي و طرحها معروفش رفتند و روسياهي به زغال ماند.

نشر دوم خاطرات دهه شصت

مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتاد وهفت تا اردیبهشت نود

دانلود کنید

کارتهای بازی

بعد از انقلاب بازيهاي كودكان و نوجوانان هم دچار تحول شد. بازيهايي كه داراي تاس بود اساساً نامناسب تشخيص داده شد و از توليد و توزيع آن جلوگيري مي شد اين بازيها شامل منچ ، ماروپله و ايروپلي هم مي شد. ورق پاسور هم كه از آلات قمار به شمار مي رفت و اكيداً ممنوع بود. شطرنج و تخته نرد هم حرام بود و مشكلا ت خودش را داشت. در اين شرايط بود كه كارتهاي بازي به سرعت گسترش پيدا كرد. كارتهاي بازي عبارت بود از كارتهايي مقوايي كه در ابعاد همان ورق پاسور چاپ مي شد. اين كارتها بسته به نوع آن حاوي اطلاعات آماري بود و منطقا مقدار كم يا زياد آن داراي ارزش بود. به عنوان مثال كارتهاي ماشين حاوي اين اطلاعات بود، تعداد سيلندر، حجم موتور، سرعت، شتاب، وزن و امثالهم كه البته با عكسي از ماشين مربوطه هم همراه بود. بازي به اينصورت بود كه كارتها بين بازيكنان تقسيم مي شدو بر اساس قرعه شروع كننده، كارت اول خود را بر مي داشت و بر اساس اطلاعات روي كارت يك موضوع را انتخاب مي كرد مثلاً مي گفت شتاب، آنگاه همه كارتهاي خود را رو مي كردند و برنده كسي بود كه كمترين زمان شتاب را داشت. برنده، تمام كارتهاي آن دور را جمع مي كرد و بازي همينطور ادامه مي داشت تا تمام كارتها نصيب يك نفر مي شد. تا آنجائيكه من يادم هست كارتها با موضوعات كشورها، ماشين، موتورسيكلت و تيمهاي فوتبال چاپ شده بود. نوع ديگري هم كارت بود كه بنا به دلاليلي به اصطلاح نگرفت و همه گير نشد و آن كارتهاي خدا دوست دارد/خدا دوست ندارد، بود. اين كارتها عبارت بود از زوج كارتهايي كه عبارت عربي و معني آنها روي آن نوشته شده بود مثلا المسرفين و اسراف كنندگان. بازي اينطور بود كه تمام كارتها روي زمين به پشت چيده مي شد. آنگاه بازيكن اول دو كارت بر مي داشت اگر دو كارت هم معني بود آنها مال خودش مي شد و در غير اينصورت آنها را دوباره به پشت سرجايش مي گذاشت اما جاي كارتها و عبارت روي آنها را حفظ مي كرد. بازي تا تمام شدن كارتها ادامه پيدا مي كرد و برنده كسي بود كه بيشترين كارت را جمع مي كرد. اين كارتها كه توسط انجمن اسلامي مدارس مجاني توزيع مي شد به پاسور اسلامي شهرت داشت.

توضیح

سلام، در پاسخ به بعضی ای میلهای خوانندگان توضیحات زیر قابل عرض است.

اول اینکه این وبلاگ صرفا با یادآوری خاطره ای و یادبودی که به ذهن من خطور می کند به روز می شود. من نه نویسنده ام و نه محقق، پس اگر مدتی طولانی از نوشته های جدید خبری نیست بدین معنی است که مطلب جدیدی به ذهنم نرسیده است.

دوم اینکه تجربه این مدت به من نشان داده که گذاشتن عکس در وبلاگ مشکلات خودش را دارد و در نهایت بازدیدکننده بنا به دلایل متعدد موفق به دیدن تصویر نمی شود. لذا تصمیم گرفتم عکسهای مطالب را فقط در فایل آرشیو بگذارم.

سوم اینکه فایل پی دی اف نشر اول خاطرات دهه شصت که حاوی مطالب این وبلاگ از اردیبهشت هشتادوهفت تا اردیبشت هشتادونه است از لینک پهلوی صفحه قابل دانلود است. تصمیم دارم در اردیبهشت نود نشر دوم را که حاوی مطالب وبلاگ از اردیبهشت هشتادوهفت تا اردیبهشت نود است را ارایه دهم. همانطور که گفتم این فایل حاوی عکس هم می باشد و همچنین سعی شده تا غلطهای تایپی و املایی نسخه قبلی نیز برطرف گردد.

چهارم اینکه از همه بابت مهربانی ها و نامهربانی هایشان ممنونم و برای همه  و خودم  آرزوی صبر بیشتر در شنیدن نظرات مخالف را دارم.

مجلات خارجی

ورود مجلات خارجی به کشور بعد از انقلاب و به خصوص در دهه شصت مشکلات فراوان داشت. اولین مشکل که جدی ترین مشکل بود به مقالات این نشریات مربوط بود که در رابطه با انقلاب ایران و یا شخصیتهای انقلاب و یا اسلام می پرداخت. اینگونه موارد به کل ورودش ممنوع می شد. مثلا اعلام می شد که فلان شماره تایم ممنوع است. مشکل بعدی عکسها و تصاویر مجلات بود که عموما بوسیله ماژیک سیاه و جوهر مخدوش می شد. معمولاعکسهای آگهی های تبلیغاتی و صفحات هنری و مد، که کلا با تیغ از مجله جدا می شد. گاهی بر اثر پس دادن جوهر صفحات روبرویی یا پشتی هم غیر قابل خواندن می شد. در حقیقت همان تعداد محدودی نشریه که وارد کشور می شد اول به اداره ممیزی ارشاد می رفت و دانه دانه ممیزی شده و سپس جهت توزیع به نمایندگی ارسال می شد. یادم است که در خیابان کریمخان کتابفروشی بود که چندین مجله معروف را توزیع می کرد و بعضی وقتها بایستس از صبح خیلی زود پشت در آن صف می بستی تا مجله مورد نظرت را بخری. این داستان نمایندگی ها بود روش دیگر این بود که دوستس، آشنایی پول اشتراک را در خارج می داد و مجله با پست به ایران می آمد که این یکی دردسرش بیشتر بود. مطبوعات خارجی که با پست می رسید،هم سانسور می شد و گاهی اوقات لازم بود که تا به اداره پست چهاراه لشکر در خیابان کارگر جنوبی مراجعه و مجله مورد نظر را تعیین تکلیف کنید. روزی برای تحویل گرفتن کتابهایی که از طریق ارز دانشجویی سفارش داده بودم به اداره مذکور رفته بودم، فکر کنم سال شصت و پنج بود، آنجا در صف در کنار جوان دانشجویی که در رشته عکاسی تحصیل می کرد ایستاده بودم و برای وقت گذرانی با هم  صحبت می کردیم. می گفت که یکی از اقوامش دوره یکساله یک ماهنامه معروف تخصصی عکاسی را برایش فرستاده و امروز آمده تا آن را تحویل بگیرد. نوبتمان که رسید ما دو نفر و بسته هایمان را فرستادند پیش نماینده ارشاد. کتابهای من که نه عکس داشت و کاملا فنی بود و برادر ممیز هم چیز زیادی از آن سرش نمی شد و از طرفی به هنگام ثبت سفارش ممیزی شده بود، فقط ایشان لطف کرد چند تا مهر آبدار به پس و پیشش زد تا به اصطلاح قابل فروش در بازار سیاه نباشد. اما چشمتان روز بد نبیند که مجلات دانشجوی عکاس را که باز کرد برق از کله هر سه تایمان پرید. مجلا ت نفیس رنگی با کاغذ مرغوب و به قول ممیز محترم پر از صور قبیحه بود. چند شماره از این مجله کمل درباره عکاسی پرتره و تکنیکهای آن بود و از مدل خانم استفاده کرده بود. بهر حال تشخیص داده شد که این مجلات باید تماما سانسور شود و امکان ترخیص ندارد. یا مرجوع و یا معدوم باید گردد. دانشجوی عکاسی التماس کرد که حالا که می خواهید معدوم کنید حداقل بگذارید که یک دور ورق بزنم که در نهایت تعجب ممیز مکتبی با این درخواست موافقت کرد.

طرح ترافیک

طرح ترافیک در دهه شصت طرحی نوظهور بود. در دهه شصت کنترل طرح ترافیک بر خلاف امروز محسوس بود. بدین معنی که در ورودی های طرح لشکری از مامورین ایستاده بودند که اجازه ورود به طرح را نمی دادند و کار حتی به درگیری و جر و بحث هم می رسید. در حقیقت بر خلاف امروز ورود به طرح مشکل اصلی بود و در داخل طرح کسی به کسی کار نداشت . برای همین بود که همه دنبال سورخهایی در مرزهای طرح می گشتند تا با کارشان برسند. در خیابان فاطمی سربازی در ورودی یکی از کوچه ها بود که با گرفتن پنجاه تومان رویش را آن طرف می چرخاند تا شما را نبیند، اما بودند افسران وظیفه شناسی که جانشان را در این راه می گذاشتند. در روزنامه های آن زمان نوشتند در یکی از مدخلهای طرح ترافیک افسر راهنمایی و رانندگی به ماشینی اجازه ورود نمی دهد و جلوی ماشین او می ایستد.راننده عصبانی به افسر میزند و وارد طرح می شود. مامور بر روی کاپوت می افتد و به برف پاکنهای ماشین آویزان می شود. راننده حرکات مارپیچ انجام میدهد و سرانجام افسر وظیفه شناس پس از مسافتی به پائین پرت می شود و به سختی مجروح می گردد. راننده متواری می شود و البته بنا به گزارش روزنامه چند روز بعد بازداشت می شود.

پولدارها هم همیشه راههای خودشان را داشتند مثلا با خرید وانت هم از کوپن بنزین آن استفاده می کردند و هم به راحتی به داخل طرح می رفتند. بعدها فروش آرم طرح هم شروع شد تا اغلب این مشکلات بر طرف شود.

پل میرداماد در بزرگراه مدرس

بزرگراه مدرس یا همان بزرگراه شاهنشاهی قدیم تهران در دهه شصت شکل وشمایل دیگری داشت. این بزرگراه که از میدان هفت تیر آغاز می شد در انتها به چهار راه پارک وی در خیابان ولیعصر منتهی می گردید. بزرگراه مدرس در تقاطع های جردن و ظفر چراغ راهنمایی داشت و اغلب در ساعتهایی از روزترافیک داشت. چون بزرگراه همت وجود خارجی نداشت  اثری از پلهای همت هم نبود. موضوع جالب در این بزرگ راه پل میرداماد بود. در دهه شصت پل میرداماد فعلی که در جهت شرقی – غربی و بر روی بزرگراه مدرس است، به صورت شمالی و جنوبی و بر روی خیابان میرداماد بود. این پل کم عرض و دو بانده بود و صبحها در سمت شمال به جنوب و بعدازظهرها از سمت جنوب به شمال ترافیک سنگین داشت. جناب سرهنگ برنامه صبح به خیر تهران هر روز از الزام تخریب این پل و ساخت پل در جهت عمود برآن می گفت ولی کو گوش شنوا. عاقبت در نوروز هفتاد وسه در زمان ریاست کرباسچی در شهر تهران این پل تخریب و پل فعلی میرداماد ساخته شد.

قوز عباس آباد

کسانی که امروز از خیابان عباس آباد عبور می کنند شاید متوجه قوز این خیابان نشوند. بعد از میدان مهناز یا تختی، خیابان عباس آباد به صورت یک هلال زیر مجموعه مصلی تهران را طی می کند و در ابتدای خیابان میر عماد مجددا به خط مستقیم خود بر می گردد. این قوز داستان جالبی دارد. در دهه شصت هنگامیکه قصد داشتند متروی خط یک را بسازند برای ایجاد ایستگاه شهید بهشتی فعلی، خیابان عباس آباد را مسدود کردند و یک مسیر انحرافی ( مسیر امروزی خیابان عباس آباد) ساخته شد. در حین این ساخت وساز اراضی تپه های عباس آباد به ساخت مصلی بزرگ تهران اختصاص داده شد و محل فعلی مصلی که راهنمایی و رانندگی منطقه دو تهران بود تخلیه گردید. بعد از ساخت ایستگاه به هنگامیکه شهرداری قصد داشت خیابان را به حالت اولیه درآورد مجریان مصلی تهران شبانه در زمین مورد نظر درخت کاشتند و آن را به زمینهای مصلی اضافه کردند و شهرداری هم نتوانست خیابان عباس آباد را از آنها پس بگیرد. مدتها در برنامه های رادیویی، کارشناسان ترافیک والودگی هوا از مزاحمتهای این قوز و مشکلات ترافیکی و آلودگی هوای ایجاد شده توسط همین قوز ساده صحبت می کردند. ورودی ایستگاه شهید بهشتی برای کنار خیابان عباس آباد قدیم طراحی شده بود که اکنون استفاده کنندگان مجبورند مسافتی در داخل همین قوز پیاده طی کنند تا به خیابان عباس آباد برسند. جالب است نه؟